۱۷ شعر گلچین شده از اشعار صائب تبریزی

۱,۵۵۸
۰
۰
شنبه, ۰۱ تیر ۱۳۹۸ ۰۹:۰۱

اشعار کوتاه و بلند صائب تبریزی

ما رخت خود به گوشهٔ عزلت کشیده‌ایم

دست از پیاله، پای ز صحبت کشیده‌ایم

مشکل به تازیانهٔ محشر روان شود

پایی که ما به دامن عزلت کشیده‌ایم

گردیده است سیلی صرصر به شمع ما

دامان هر که را به شفاعت کشیده‌ایم

صبح وطن به شیر مگر آورد برون

زهری که ما ز تلخی غربت کشیده‌ایم

گردیده است آب دل ما ز تشنگی

تا قطره‌ای ز ابر مروت کشیده‌ایم

آسان نگشته است بهنگ، ساز ما

یک عمر گوشمال نصیحت کشیده‌ایم

بوده است گوشهٔ دل خود در جهان خاک

جایی که ما نفس به فراغت کشیده‌ایم

صائب چو سرو و بید ز بی‌حاصلی مدام

در باغ روزگار خجالت کشیده‌ایم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

ما درین وحشت سرا آتش عنان افتاده‌ایم

عکس خورشیدیم در آب روان افتاده‌ایم

ناامید از جذبهٔ خورشید تابان نیستیم

گر چه چون پرتو به خاک از آسمان افتاده‌ایم

رفته است از دست ما بیرون عنان اختیار

در رکاب باد چون برگ خزان افتاده‌ایم

نه سرانجام اقامت، نه امید بازگشت

مرغ بی‌بال و پریم از آشیان افتاده‌ایم

بر نمی‌دارد عمارت این زمین شوره‌زار

ما عبث در فکر تعمیر جهان افتاده‌ایم

از کشاکش یک نفس چون موج فارغ نیستیم

گر چه در آغوش بحر بیکران افتاده‌ایم

چهرهٔ آشفته حالان نامهٔ واکرده‌ای است

گر چه ما در عرض مطلب بی‌زبان افتاده‌ایم

کجروی در کیش ما کفرست صائب همچو تیر

از چه دایم در کشاکش چون کمان افتاده‌ایم؟

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

ما نقش دلپذیر ورق‌های ساده‌ایم

چون داغ لاله از جگر درد زاده‌ایم

با سینهٔ گشاده در آماجگاه خاک

بی‌اضطراب همچو هدف ایستاده‌ایم

بر دوستان رفته چه افسوس می‌خوریم؟

با خود اگر قرار اقامت نداده‌ایم

پوشیده نیست خردهٔ راز فلک ز ما

چون صبح ما دوبار درین نشاه زاده‌ایم

چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما

اوراق هستیی است که بر باد داده‌ایم

ای زلف یار، اینهمه گردنکشی چرا؟

آخر تو هم فتاده و ما هم فتاده‌ایم

صائب زبان شکوه نداریم همچو خار

چون غنچه دست بر دل پر خون نهاده‌ایم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

ما از امیدها همه یکجا گذشته‌ایم

از آخرت بریده ز دنیا گذشته‌ایم

از ما مجو تردد خاطر که عمرهاست

کز آرزوی وسوسه فرما گذشته‌ایم

گشته است در میانه روی عمر ما تمام

ما از پل صراط همین جا گذشته‌ایم

عزم درست کار پر و بال می‌کند

با کشتی شکسته ز دریا گذشته‌ایم

از نقش پای ما سخنی چند چون قلم

مانده است یادگار به هر جا گذشته‌ایم

ما چون حباب منت رهبر نمی‌کشیم

صد بار چشم بسته ز دریا گذشته‌ایم

صائب ز راز سینهٔ بحریم با خبر

چون موج اگر چه تند ز دریا گذشته‌ایم

صائب تبریزی

بیشتر بخوانید::

۵۰ دوبیتی و تک بیتی از صائب تبریزی (استوری | استاتوس ...

۵۰ تک بیتی و دوبیتی قصار و تاثیر گذار از صائب تبریزی

۵۰ تک بیتی و دو بیتی عرفانی | عاشقانه | انگیزشی از صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

دلم ز پاس نفس تار می‌شود، چه کنم

وگر نفس کشم افگار می‌شود، چه کنم

اگر ز دل نکشم یک دم آه آتشبار

جهان به دیدهٔ من تار می‌شود، چه کنم

چو ابر، منع من از گریه دور از انصاف است

دلم ز گریه سبکبار می‌شود، چه کنم

ز حرف حق لب ازان بسته‌ام، که چون منصور

حدیث راست مرا دار می‌شود، چه کنم

نخوانده بوی گل آید اگر به خلوت من

ز نازکی به دلم بار می‌شود، چه کنم

توان به دست و دل از روی یار گل چیدن

مرا که دست و دل از کار می‌شود، چه کنم

گرفتم این که حیا رخصت تماشا داد

نگاه پردهٔ دیدار می‌شود، چه کنم

نفس درازی من نیست صائب از غفلت

دلم گشوده ز گفتار می‌شود، چه کنم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

بیخود ز نوای دل دیوانهٔ خویشم

ساقی و می و مطرب و میخانهٔ خویشم

زان روز که گردیده‌ام از خانه بدوشان

هر جا که روم معتکف خانهٔ خویشم

بی‌داغ تو عضوی به تنم نیست چو طاوس

از بال و پر خویش، پریخانهٔ خویشم

یک ذره دلم سختم از اسلام نشد نرم

در کعبه همان ساکن بتخانهٔ خویشم

دیوار من از خضر کند وحشت سیلاب

ویران شدهٔ همت مردانهٔ خویشم

آن زاهد خشکم که در ایام بهاران

در زیر گل از سبحهٔ صد دانهٔ خویشم

صائب شده‌ام بس که گرانبار علایق

بیرون نبرد بیخودی از خانهٔ خویشم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم

به خاطر آنچه می‌گردید، شد یکجا فراموشم

نمی‌گردد ز خاطر محو، چون مصرع بلند افتد

شدم خاک و نشد آن قامت رعنا فراموشم

چه فارغبال می‌گشتم درین عالم، اگر می‌شد

غم امروز چون اندیشهٔ فردا فراموشم

ز چشم آن کس که دور افتاد، گردد از فراموشان

من از خواری، به پیش چشم، از دلها فراموشم

سپند او شدم تا از خودی آسان برون آیم

ندانستم شود برخاستن از جا فراموشم

ز من یک ذره تا در سنگ باشد چون شرر باقی

نخواهد شد هوای عالم بالا فراموشم

نه از منزل، نه از ره، نه ز همراهان خبر دارم

من آن کورم که رهبر کرده در صحرا فراموشم

به استغنا توان خون در جگر کردن نکویان را

ولی از دیدنش می گردد استغنا فراموشم

نیم من دانه‌ای صائب بساط آفرینش را

که در خاک فراموشان کند دنیا فراموشم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

به دامن می‌دود اشکم، گریبان می‌درد هوشم

نمی‌دانم چه می‌گوید نسیم صبح در گوشم

به اندک روزگاری بادبان کشتی می شد

ز لطف ساقیان، سجادهٔ تزویر بر دوشم

ازان روزی که بر بالای او آغوش وا کردم

دگر نامد به هم چون قبله از خمیازه آغوشم

به کار دیگران کن ساقی این جام صبوحی را

که تا فردای محشر من خراب صحبت دوشم

ز چشمش مستی دنباله‌داری قسمت من شد

که شد نومید صبح محشر از بیداری هوشم

من آن حسن غریبم کاروان آفرینش را

که جای سیلی اخوان بود نیل بناگوشم

کنار مادر ایام را آن طفل بدخویم

که نتواند به کام هر دو عالم کرد خاموشم

ز خواری آن یتیمم دامن صحرای امکان را

که گر خاکم سبو گردد، نمی‌گیرند بر دوشم

فلک بیهوده صائب سعی در اخفای من دارد

نه آن شمعم که بتوان داشت پنهان زیر سرپوشم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

نه چون بید از تهیدستی درین گلزار می‌لرزم

که بر بی‌حاصلی می‌لرزم و بسیار می‌لرزم

ز بیخوابی مرا چون چشم انجم نیست پروایی

ز بیم چشم بد بر دیدهٔ بیدار می‌لرزم

به مستی می‌توان بر خود گوارا کرد هستی را

درین میخانه بر هر کس که شد هشیار می‌لرزم

به چشم ناشاسان گوهرم سیماب می‌آید

ز بس بر خویشتن از سردی بازار می‌لرزم

به زنجیر تعلق گر چه محکم بسته‌ام دل را

نسیمی گر وزد بر طرهٔ دلدار می‌لرزم

نه از پیری مرا این رعشه افتاده است بر اعضا

به آب روی خود چون ساغر سرشار می لرزم

ز بیکاری، نه مرد آخرت نه مرد دنیایم

به هر جانب که مایل گردد این دیوار، می‌لرزم

به صد زنجیر اگر بندند اعضای مرا صائب

چو آب از دیدن آن سرو خوش رفتار می‌لرزم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

مکش ز حسرت تیغ خودم که تاب ندارم

ز هیچ چشمهٔ دیگر امید آب ندارم

خوشم به وعدهٔ خشکی ز شیشه خانهٔ گردون

امید گوهر سیراب ازین سراب ندارم

چرا خورم غم دنیا به این دو روزه اقامت؟

چو بازگشت به این منزل خراب ندارم

در آن جهان ندهد فقر اگر نتیجه، در اینجا

همین بس است که پروای انقلاب ندارم

مبین به موی سفیدم، که همچو صبح بهاران

درین بساط بجز پرده‌های خواب ندارم

ترا که هست می از ماهتاب روی مگردان

که من ز دست تهی، روی ماهتاب ندارم

ز فکر صائب من کاینات مست و خرابند

چه شد به ظاهر اگر در قدح شراب ندارم؟

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

ترک سر کردم، ز جیب آسمان سر بر زدم

بی گره چون رشته گشتم، غوطه در گوهر زدم

صبح محشر عاجز از ترتیب اوراق من است

بس که خود را در سراغ او به یکدیگر زدم

شد دلم از خانهٔ بی روزن گردون سیاه

همچو آه از رخنهٔ دل عاقبت بر در زدم

آن سیه رویم که صد آیینه را کردم سیاه

وز غلط بینی در آیینهٔ دیگر زدم

چون کف دریا پریشان سیر شد دستار من

بس که چون دریا، کف از شور جنون بر سر زدم

می‌خورم بر یکدگر از جنبش مژگان او

من که چندین بار تنها بر صف محشر زدم

هر چه می‌آرد رعونت، دشمن جان من است

تیغ خون آلود شد گر شاخ گل بر سر زدم

تلخی گفتار بر من زندگی را تلخ داشت

لب ز حرف تلخ شستم، غوطه در شکر زدم

این جواب آن که می‌گوید نظیری در غزل

تا کواکب سبحه گردانید، من ساغر زدم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

شهری عشقم، چو مجنون در بیابان نیستم

اخگر دل‌زنده‌ام، محتاج دامان نیستم

شبنم خود را به همت می‌برم بر آسمان

در کمین جذبهٔ خورشید تابان نیستم

دور کردن منزل نزدیک را از عقل نیست

چون سکندر درتلاش آب حیوان نیستم

بوی یوسف می‌کشم از چشم چون دستار خویش

چشم بر راه صبا چون پیر کنعان نیستم

گر چه خار رهگذارم، همتم کوتاه نیست

هر زمان با دامنی دست و گریبان نیستم

کرده‌ام با خاکساری جمع اوج اعتبار

خار دیوارم، وبال هیچ دامان نیستم

نیست چون بوی گل از من تنگ جا بر هیچ کس

در گلستانم، ولیکن در گلستان نیستم

نان من پخته است چون خورشید، هر جا می‌روم

در تنور آتشین ز اندیشهٔ نان نیستم

گوش تا گوش زمین از گفتگوی من پرست

در سخن صائب چو طوطی تنگ میدان نیستم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

از جنون این عالم بیگانه را گم کرده‌ام

آسمان سیرم، زمین خانه را گم کرده‌ام

نه من از خود، نه کسی از حال من دارد خبر

دل مرا و من دل دیوانه را گم کرده‌ام

چون سلیمانم که از کف داده‌ام تاج و نگین

تا ز مستی شیشه و پیمانه را گم کرده‌ام

از من بی‌عاقبت، آغاز هستی را مپرس

کز گرانخوابی سر افسانه را گم کرده‌ام

طفل می‌گرید چون راه خانه را گم می‌کند

چون نگریم من که صاحب خانه را گم کرده‌ام؟

به که در دنبال دل باشم به هر جا می رود

من که صائب کعبه و بتخانه را گم کرده‌ام

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

از هر صدا نبازم، چون کوهٔ لنگر خویش

بحر گران وقارم، در پاس گوهر خویش

شمع حریم عشقم، پروای کشتنم نیست

بسیار دیده‌ام من، در زیر پا سر خویش

از خشکسال ساحل، اندیشه‌ای ندارم

پیوسته در محیطم، از آب گوهر خویش

دریافت مرغ تصویر، معراج بوی گل را

ما رنگ گل ندیدیم، از سستی پر خویش

روزی که در گلستان، انشای خنده کردیم

دیدیم بر کف دست، چون شاخ گل سر خویش

دولت مساعدت کرد، صیاد چشم پوشید

در کار دام کردیم، نخجیر لاغر خویش

غافل نیم ز ساغر، هر چند بی‌شعورم

چون طفل می‌شناسم، پستان مادر خویش

کردار من به گفتار، محتاج نیست صائب

در زخم می‌نمایم، چون تیغ جوهر خویش

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس

می‌شوی دیوانه، از دامان آن صحرا مپرس

نقش حیران را خبر از حالت نقاش نیست

معنی پوشیده را از صورت دیبا مپرس

عاشقان دورگرد آیینه‌دار حیرتند

شبنم افتاده را از عالم بالا مپرس

حلقهٔ بیرون در از خانه باشد بی‌خبر

حال جان خسته را از چشم خونپالا مپرس

برنمی‌آید صدا از شیشه چون شد توتیا

سرگذشت سنگ طفلان از من شیدا مپرس

چون شرر انجام ما در نقطهٔ آغاز بود

دیگر از آغاز و از انجام کار ما مپرس

گل چه می‌داند که سیر نکهت او تا کجاست

عاشقان را از سرانجام دل شیدا مپرس

پشت و روی نامهٔ ما، هر دو یک مضمون بود

روز ما را دیدی، از شبهای تار ما مپرس

نشاهٔ می می‌دهد صائب حدیث تلخ ما

گر نخواهی بیخبر گردی، خبر از ما مپرس

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

می‌کند یادش دل بیتاب و از خود می‌رود

می‌برد نام شراب ناب و از خود می‌رود

هر که چون شبنم درین گلزار چشمی باز کرد

می‌شود از آتش گل آب و از خود می‌رود

از محیط آفرینش هر که سر زد چون حباب

می‌زند یک دور چون گرداب و از خود می‌رود

پای در گل ماندگان را قوت رفتار نیست

یاد دریا می‌کند سیلاب و از خود می‌رود

زاهد خشک از هوای جلوهٔ مستانه‌اش

می‌کشد خمیازه چون محراب و از خود می‌رود

وصل نتواند عنان رفتن دل را گرفت

موج می‌غلتد به روی آب و از خود می‌رود

نیست این پروانه را سامان شمع افروختن

می‌کند نظارهٔ مهتاب و از خود می‌رود

دست و پایی می‌زند هر کس درین دریا چو موج

بر امید گوهر نایاب و از خود می‌رود

بی‌شرابی نیست صائب را حجاب از بیخودی

جای صهبا می‌کشد خوناب و از خود می‌رود

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

دیدهٔ ما سیر چشمان، شان دنیا بشکند

همچو جوهر نقش را آیینهٔ ما بشکند

بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی

این سبو امروز اگر نشکست، فردا بشکند

هر سر خاری کلید قفل چندین آبله است

وای بر آن کس که خاری بی‌محابا بشکند

از حباب ما گره در کار بحر افتاده است

می‌کشد دریا نفس هرگاه مارا بشکند!

از شکست آرزو هر لحظه دل را ماتمی است

عشق کو، کاین شیشه‌ها را جمله یکجا بشکند؟

کشتی ما چون صدف در دامن ساحل شکست

وقت موجی خوش که در آغوش دریا بکشند

همت مردانه می‌خواهد، گذشتن از جهان

یوسفی باید که بازار زلیخا بشکند

بال پروازش در آن عالم بود صائب فزون

هر که این‌جا بیشتر در دل تمنا بشکند

صائب تبریزی


این مطلب چقدر مفید بود ؟
 
  • برچسب ها:
  • شعر
  • صائب تبریزی
  • شعر صائب تبریزی
  • اشعار صائب تبریزی
  • شعرهای صائب تبریزی

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

آخرین مطالب دلگرم

StatCounter