اشعار صائب تبریزی با موضوع (عرفان | بهشت و جهنم | دوست | مادر)

۳,۶۸۶
۰
۰
شنبه, ۰۱ تیر ۱۳۹۸ ۰۹:۲۵

اشعار کوتاه و بلند صائب تبریزی

به شکر این که داری دست بر میخانه ای ساقی

مرا از دست غم بستان به یک پیمانه ای ساقی

مصفا کن ز عقل و هوش ارواح مقدس را

چمن را پاک کن از سبزهٔ بیگانه ای ساقی

خمار می پریشان دارد اوراق حواسم را

مرا شیرازه کن چون گل به یک پیمانه ای ساقی

اگر چه آب و خاک من عمارت بر نمی دارد

ز درد باده کن تعمیر این ویرانه ای ساقی

برآر از پردهٔ مینا شراب آشنارو را

خلاصی ده مرا زین عالم بیگانه ای ساقی

به خورشید سبک جولان، فلک بسیار می‌نازد

به دور انداز ساغر را تو هم مستانه ای ساقی

حریف بادهٔ بی‌غش، ز غشها پاک می‌باید

جدا کن عقل را از ما، چو کاه از دانه ای ساقی

کشاکش می‌برد هر ذره خاکم را به صحرایی

ز هم مگذار اجزای مرا بیگانه ای ساقی

مرا سرمای زهد خشک چند افسرده دل دارد؟

بریز از پرتو می، رنگ آتشخانه ای ساقی

نگردد پشتبان رطل گران گر قصر هستی را

به راهی می‌رود هر خشت این غمخانه ای ساقی

اگر از خاک برداری به یک پیمانه صائب را

چه کم می‌گردد از سامان این میخانه ای ساقی؟

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی

مرا مگذار زیر این کهن دیوار ای ساقی

به یک رطل گران بردار بار هستی از دوشم

من افتاده را مگذار زیر بار ای ساقی

به راهی می‌رود هر تاری از زلف حواس من

مرا شیرازه کن از موج می زنهار ای ساقی

چرا از غیرت مذهب بود کم غیرت مشرب؟

مرا در حلقهٔ اهل ریا مگذار ای ساقی

چراغ طور در فانوس مستوری نمی‌گنجد

برون آور مرا از پردهٔ پندار ای ساقی

شراب آشتی‌انگیز مشرب را به دور آور

بده تسبیح را پیوند با زنار ای ساقی

ادیب شرع می‌خواهد به زورم توبه فرماید

به حال خود من شوریده را مگذار ای ساقی

ز انصاف و مروت نیست در عهد تو روشنگر

زند آیینهٔ من غوطه در زنگار ای ساقی

به شکر این که داری شیشه‌ها پر بادهٔ وحدت

به حال خویش صائب را چنین مگذار ای ساقی

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

دلربایانه دگر بر سر ناز آمده‌ای

از دل من چه به جا مانده که باز آمده‌ای

در بغل شیشه و در دست قدح، در بر چنگ

چشم بد دور که بسیار بساز آمده‌ای

بگذر از ناز و برون آی ز پیراهن شرم

که عجب تنگ در آغوش نیاز آمده‌ای

می بده، می بستان، دست بزن پای بکوب

به خرابات نه از بهر نماز آمده‌ای

آنقدر باش که من از سر جان برخیزم

چون به غمخانه‌ام ای بنده نواز آمده‌ای

چون نفس سوختگان می‌رسی ای باد صبا

می‌توان یافت کزان زلف دراز آمده‌ای

چون نگردد دل صائب ز تماشای تو آب؟

که به رخسارهٔ آیینه گداز آمده‌ای

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

یارب آشفتگی زلف به دستارش ده

چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده

تا به ما خسته دلان بهتر ازین پردازد

دلی از سنگ خدایا به پرستارش ده

چاک چون صبح کن از عشق گریبانش را

سر چو خورشید به هر کوچه و بازارش ده

از تهیدستی حیرت زدگان بی‌خبرست

دستش از کار ببر، راه به گلزارش ده

سرمهٔ خواب ازان چشم سیه مست بشو

شمع بالین ز دل و دیدهٔ بیدارش ده

تا مگر با خبر از صورت عالم گردد

به کف آیینه‌ای از حیرت دیدارش ده

نیست از سنگ دلم، ورنه دعا می‌کردم

کز نکویان، به خود ای عشق سر و کارش ده

صائب این آن غزل مرشد روم است که گفت

ای خداوند یکی یار جفا کارش ده

صائب تبریزی

بیشتر بخوانید::

۵۰ دوبیتی و تک بیتی از صائب تبریزی (استوری | استاتوس ...

۵۰ تک بیتی و دوبیتی قصار و تاثیر گذار از صائب تبریزی

۵۰ تک بیتی و دو بیتی عرفانی | عاشقانه | انگیزشی از صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

صبح شد برخیز مطرب گوشمال ساز ده

عیشهای شب پریشان گشته را آواز ده

هیچ ساز از دلنوازی نیست سیرآهنگتر

چنگ را بگذار، قانون محبت ساز ده

جام را لبریزتر از دیدهٔ عشاق کن

از صف دریاکشان آنگه مرا آواز ده

کوری بی‌منت از چشم به منت خوشترست

گر توانی بوی پیراهن به یوسف باز ده

شبنم از روشندلی آیینهٔ خورشید شد

ای کم از شبنم، تو هم آیینه را پرداز ده

چون نمودی سیر و دور خویش را صائب تمام

روشنی چون مه به خورشید درخشان باز ده

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

یارب از عرفان مرا پیمانه‌ای سرشار ده

چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده

هر سر موی حواس من به راهی می‌رود

این پریشان سیر را در بزم وحدت بار ده

در دل تنگم ز داغ عشق شمعی برفروز

خانهٔ تن را چراغی از دل بیدار ده

نشاهٔ پا در رکاب می ندارد اعتبار

مستی دنباله‌داری همچو چشم یار ده

برنمی‌آید به حفظ جام، دست رعشه دار

قوت بازوی توفیقی مرا در کار ده

مدتی گفتار بی‌کردار کردی مرحمت

روزگاری هم به من کردار بی‌گفتار ده

چند چون مرکز گره باشد کسی در یک مقام؟

پایی از آهن به این سرگشته، چون پرگار ده

شیوهٔ ارباب همت نیست جود ناتمام

رخصت دیدار دادی، طاقت دیدار ده

بیش ازین مپسند صائب را به زندان خرد

از بیابان ملک و تخت از دامن کهسار ده

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

زبان چو پسته شود سبز در دهن بی‌تو

گره چو نقطه شود رشتهٔ سخن بی‌تو

نفس گسسته چو تیری که از کمان بجهد

برون ز خانه دود شمع انجمن بی‌تو

صدف ز دوری گوهر، چمن ز رفتن گل

چنان به خاک برابر نشد که من بی‌تو

شود ز شیشهٔ خالی خمار می‌افزون

غبار دیده فزاید ز پیرهن بی‌تو

به چشم شبنم این بوستان گل افتاده است

ز بس گریسته در عرصهٔ چمن بی‌تو

ز ما توقع پیغام و نامه بیخبری است

گره فتاده به سررشتهٔ سخن بی‌تو

تو رفته‌ای به غریبی و از پریشانی

شده است شام غریبان مرا وطن بی‌تو

به روی گرم تو ای نوبهار حسن، قسم

که شد فسرده دل صائب از سخن بی‌تو

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

قل سالم ز می ناب نیاید بیرون

کشتی کاغذی از آب نیاید بیرون

تا به روشنگر دریا نرساند خود را

تیرگی از دل سیلاب نیاید بیرون

یک جهت شو که ز صد زاهد شیاد، یکی

خالص از بوتهٔ محراب نیاید بیرون

رو نهان می‌کند از روشنی دل شیطان

دزد بیدل شب مهتاب نیاید بیرون

به صد امید، دل شبنم ما آب شده است

آه اگر مهر جهانتاب نیاید بیرون

نزند دست به دامان اجابت صائب

ناله‌ای کز دل بیتاب نیاید بیرون

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

عاشق سلسلهٔ زلف گرهگیرم من

روزگاری است که دیوانهٔ زنجیرم من

نکنم چشم به هر نقش سبکسیر سیاه

محو یک نقش چو آیینهٔ تصویرم من

مرغ بی‌پر به چه امید قفس را شکند؟

ورنه دلتنگ ازین عالم دلگیرم من

نشود دیدهٔ من باز چو بادام به سنگ

بس که از دیدن اوضاع جهان سیرم من

هست با مردم دیوانه سر و کار مرا

دل همان طفل مزاج است اگر پیرم من

بهر آزادی من شب همه شب می‌نالد

بس که از بیگنهی بار به زنجیرم من

گر چه صائب شود از من گره عالم باز

عاجز قوت سرپنجهٔ تقدیرم من

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

ز بی‌عشقی بهار زندگی دامن کشید از من

وگرنه همچو نخل طور آتش می‌چکید از من

ز بیدردی دلم شد پاره‌ای از تن، خوشا عهدی

که هر عضوی چو دل از بیقراری می‌تپید از من

به حرفی عقل شد بیگانه از من، عشق را نازم

که با آن بی‌نیازی، ناز عالم می‌کشید از من

چرا برداشت آن ابر بهاران سایه از خاکم؟

زبان شکر جای سبزه دایم می‌دمید از من

نگیرم رونمای گوهر دل هر دو عالم را

به سیم قلب نتوان ماه کنعان را خرید از من

تو بودی کام دل ای نخل خوش پیوند، جانم را

نپیوندند به کام دل، ترا هر کس برید از من!

ز بس از غیرت من کشتگان را خون به جوش آمد

چراغان شد ز خون تازه، خاک هر شهید از من

ز انصاف فلک، دلسرد غواصی شدم صائب

ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خرید از من

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

خدایا قطره‌ام را شورش دریا کرامت کن

دل خون گشته و مژگان خونپالا کرامت کن

نمی‌گردانی از من راه اگر سیل ملامت را

کف خاک مرا پیشانی صحرا کرامت کن

دل مینای می را می‌کند جام نگون خالی

دل پر خون چو دادی، چشم خونپالا کرامت کن

درین وحشت سرا تا کی اسیر آب وگل باشم؟

مرا راهی به سوی عالم بالا کرامت کن

به گرداب بلا انداختی چون کشتی ما را

لبی خشک از شکایت چون لب دریا کرامت کن

حضور گلشن جنت به زاهد باد ارزانی

مرا یک گل زمین از ساحت دلها کرامت کن

بهار طبع صائب، فکر جوش تازه‌ای دارد

نسیم گلستانش را دم عیسی کرامت کن

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

بوی گل و نسیم صبا می‌توان شدن

گر بگذری ز خویش، چها می‌توان شدن

شبنم به آفتاب رسید از فتادگی

بنگر که از کجا به کجا می‌توان شدن

چوگان مشو که از تو خورد زخم بر دلی

تا همچو گوی بی سر و پا می‌توان شدن

زنهار تا گره نشوی بر جبین خاک

درفرصتی که عقده‌گشا می‌توان شدن

دوری ز دوستان سبکروح مشکل است

ورنه ز هر چه هست جدا می‌توان شدن

صائب در بهشت گرفتم گشاده شد

از آستان عشق کجا می‌توان شدن؟

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

تا از خودی خود نبریدند عزیزان

چون نی به مقامی نرسیدند عزیزان

چون عمر سبکسیر ازین عالم پرشور

رفتند و به دنبال ندیدند عزیزان

دادند به معشوق حقیقی دل و جان را

یوسف به زر قلب خریدند عزیزان

دیدند که در روی زمین نیست پناهی

در کنج دل خویش خزیدند عزیزان

خارست نصیب تو ز گلزار، وگرنه

از خار چه گلهاکه نچیدند عزیزان

فقری که تو امروز به هیچش نستانی

با سلطنت بلخ خریدند عزیزان

درقید فرنگ آن که نیفتاده، چه داند

کز جسم گرانجان چه کشیدند عزیزان

صائب نرسیدند به سر منزل مقصود

تا پای به دامن نکشیدند عزیزان

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

ما کنج دل به روضهٔ رضوان نمی‌دهیم

این گوشه را به ملک سلیمان نمی‌دهیم

خاک مراد ماست دل خاکسار ما

تصدیع آستان بزرگان نمی‌دهیم

بی‌آبرو، حیات ابد زهر قاتل است

ما آبرو به چشمهٔ حیوان نمی‌دهیم

از مفسلی، کفایت ما چون ده خراب

این بس، که باج و خرج به سلطان نمی‌دهیم

یوسف به سیم قلب فروشی نه کار ماست

از دست، نقد وقت خود آسان نمی‌دهیم

بی‌پرده عیبهای خود اظهار می‌کنیم

فرصت به عیبجویی یاران نمی‌دهیم

باشد سبکتر از همه ایام، درد ما

روزی که درد سر به طبیبان نمی‌دهیم

در کاروان ما جرس قال و قیل نیست

راه سخن به هرزه درایان نمی‌دهیم

در بزم اهل حال، لب از حرف بسته‌ایم

جام تهی به باده‌پرستان نمی‌دهیم

صائب گهر به سنگ زدن بی‌بصیرتی است

عرض سخن به مردم نادان نمی‌دهیم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

گر چه از وعدهٔ احسان فلک پیر شدیم

نعمتی بود که از هستی خود سیر شدیم

نیست زین سبز چمن کلفت ما امروزی

غنچه بودیم درین باغ، که دلگیر شدیم

گر چه از کوشش تدبیر نچیدیم گلی

اینقدر بود که تسلیم به تقدیر شدیم

دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را

شد جهان پیر، همان روز که ما پیر شدیم

تن ندادیم به آغوش زلیخای هوس

راضی از سلسلهٔ زلف به زنجیر شدیم

صلح کردیم به یک نفس ز نقاش جهان

محو یک چهره چو آیینهٔ تصویر شدیم

صائب آن طفل یتیمیم در آغوش جهان

که به دریوزه به صد خانه پی شیر شدیم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

ما خنده را به مردم بی‌غم گذاشتیم

گل را به شوخ چشمی شبنم گذاشتیم

قانع به تلخ و شور شدیم از جهان خاک

چون کعبه دل به چشمهٔ زمزم گذاشتیم

مردم به یادگار اثرها گذاشتند

ما دست رد به سینهٔ عالم گذاشتیم

چیزی به روی هم ننهادیم در جهان

جز دست اختیار که بر هم گذاشتیم

دادند اگر عنان دو عالم به دست ما

از بیخودی ز دست همان دم گذاشتیم

بی‌حاصلی نگر که حضور بهشت را

از بهر یک دو دانه چو آدم گذاشتیم

صائب فضای چرخ مقام نشاط نیست

بیهوده پا به حلقهٔ ماتم گذاشتیم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

ما گر چه در بلندی فطرت یگانه‌ایم

صد پله خاکسارتر از آستانه‌ایم

درگلشنی که خرمن گل می‌رود به باد

در فکر جمع خار و خس آشیانه‌ایم

از ما مپرس حاصل مرگ و حیات را

در زندگی، به خواب و به مردن، فسانه‌ایم

چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان

در آرزوی یک نفس بی‌غمانه‌ایم

چون زلف، هر که را که فتد کار در گره

با دست خشک، عقده گشا همچو شانه‌ایم

آنجاست ادمی که دلش سیر می‌کند

ما در میان خلق همان بر کرانه‌ایم

ما را زبان شکوه ز بیداد یار نیست

هر چند آتشیم، ولی بی‌زبانه‌ایم

گر تو گل همیشه بهاری زمانه را

ما بلبل همیشه بهار زمانه‌ایم

صائب گرفته‌ایم کناری ز مردمان

آسوده از کشاکش اهل زمانه‌ایم

صائب تبریزی


این مطلب چقدر مفید بود ؟
 

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits

آخرین مطالب دلگرم