۱۷ شعر زیبا و تاثیر گذار از اشعار میرزا محمّدعلی صائب تبریزی

۱,۹۰۲
۰
۰
شنبه, ۰۱ تیر ۱۳۹۸ ۰۹:۱۳

اشعار کوتاه و بلند صائب تبریزی

زان خرمن گل حاصل ما دامن چیده است

زان سیب ذقن قسمت ما دست بریده است

ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از نــاز

تا بــاز کنی بنـد قبـا صبح دمیده است

چون خضر شود سبز به هر جا که نهد پای

هر سوخته جانی که عقیق تو مکیده است

ما در چه شماریم ؛ که خورشید جهــانتــاب

گردن به تماشای تو از صبح کشیده است

شــد عمــر و نشـد سیــر دل مــا ز تپیدن

این قطره ی خون از سر تیغ که چکیده است

عمــری اسـت خبـــر از دل و دلــدار نـــدارم

بـا شیشــه پریـزاد مــن از دسـت پریده است

صــائــب چه کنـی پــای طـلـب آبلـه فرســود

هر کس به مقامی که رسیده است، رسیده است

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

گر چه از وعدهٔ احسان فلک پیر شدیم

نعمتی بود که از هستی خود سیر شدیم

نیست زین سبز چمن کلفت ما امروزی

غنچه بودیم درین باغ، که دلگیر شدیم

گر چه از کوشش تدبیر نچیدیم گلی

اینقدر بود که تسلیم به تقدیر شدیم

دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را

شد جهان پیر، همان روز که ما پیر شدیم

تن ندادیم به آغوش زلیخای هوس

راضی از سلسلهٔ زلف به زنجیر شدیم

صلح کردیم به یک نفس ز نقاش جهان

محو یک چهره چو آیینهٔ تصویر شدیم

صائب آن طفل یتیمیم در آغوش جهان

که به دریوزه به صد خانه پی شیر شدیم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

ما نقش دلپذیر ورق‌های ساده‌ایم

چون داغ لاله از جگر درد زاده‌ایم

با سینهٔ گشاده در آماجگاه خاک

بی‌اضطراب همچو هدف ایستاده‌ایم

بر دوستان رفته چه افسوس می‌خوریم؟

با خود اگر قرار اقامت نداده‌ایم

چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما

اوراق هستیی است که بر باد داده‌ایم

ای زلف یار، اینهمه گردنکشی چرا؟

آخر تو هم فتاده و ما هم فتاده‌ایم

صائب زبان شکوه نداریم همچو خار

چون غنچه دست بر دل پر خون نهاده‌ایم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن

از نسیمی دفتر ایام بر هم می‌خورد از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن

بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت ایمنی خواهی ، ز اوج اعتبار اندیشه کن

روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام چون شود لبریز جامت، از خمار اندیشه کن

بوی خون می‌آید از آزار دلهای دو نیم رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقار اندیشه کن

گوشه‌گیری درد سر بسیار دارد در کمین در محیط پر شر و شور از کنار اندیشه کن

پشه با شب زنده‌داری خون مردم می‌خورد زینهار از زاهد شب زنده‌دار اندیشه کن

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

دانسته‌ام غرور خریدار خویش را

خود همچو زلف می‌شکنم کار خویش را

هر گوهری که راحت بی‌قیمتی شناخت

شد آب سرد، گرمی بازار خویش را

در زیر بار منت پرتو نمی‌رویم

دانسته‌ایم قدر شب تار خویش را

زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک

در خواب کن دو دیدهٔ بیدار خویش را

هر دم چو تاک بار درختی نمی‌شویم

چو سرو بسته‌ایم به دل بار خویش را

از بینش بلند، به پستی رهانده‌ایم

صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

یک بار بی خبر به شبستان من درآ

چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ

از دوریت چو شام غریبان گرفته‌ایم

از در گشاده‌روی چو صبح وطن درآ

مانند شمع، جامهٔ فانوس شرم را

بیرون در گذار و به این انجمن درآ

دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است

بند قبا گشوده به آغوش من درآ

آیینه را ز صحبت طوطی گزیر نیست

ای سنگدل به صائب شیرین‌سخن درآ

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

اگر به بندگی ارشاد می‌کنیم ترا

اشاره‌ای است که آزاد می‌کنیم ترا

تو با شکستگی پا قدم به راه گذار

که ما به جاذبه امداد می‌کنیم ترا

درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار

خراب می‌شوی، آباد می‌کنیم ترا

ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار

که از طلسم غم آزاد می‌کنیم ترا

فرامشی ز فراموشی تو می‌خیزد

اگر تو یاد کنی، یاد می‌کنیم ترا

اگر تو برگ علایق ز خود بیفشانی

بهار عالم ایجاد می‌کنیم ترا

مساز رو ترش از گوشمال ما صائب

که ما به تربیت استاد می‌کنیم ترا

صائب تبریزی

بیشتر بخوانید::

۵۰ دوبیتی و تک بیتی از صائب تبریزی (استوری | استاتوس ...

۵۰ تک بیتی و دوبیتی قصار و تاثیر گذار از صائب تبریزی

۵۰ تک بیتی و دو بیتی عرفانی | عاشقانه | انگیزشی از صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

لب تو ریخت به دل، رنگ صد هوس ما را

نداد عشق گریبان به دست کس ما را

گرفت این می پرزور، چون عسس ما را

به گرد خاطر ما آرزو نمی‌گردید

لب تو ریخت به دل، رنگ صد هوس ما را

خراب حالی ما لشکری نمی‌خواهد

بس است آمدن و رفتن نفس ما را

تمام روز ازان همچو شمع خاموشیم

که خرج آه سحر می‌شود نفس ما را

غریب گشت چنان فکرهای ما صائب

که نیست چشم به تحسین هیچ کس ما را

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را

بر ما و خود ستم کرد، هر کس ستود ما را

چون موجهٔ سرابیم، در شوره‌زار عالم
کز بود بهره‌ای نیست، غیر از نمود ما را

آیینه‌های روشن، گوش و زبان نخواهند
از راه چشم باشد، گفت و شنود ما را

خواهد کمان هدف را، پیوسته پای بر جا
زان در نیارد از پا، چرخ کبود ما را

چون خامهٔ سبک مغز، از بی حضوری دل
شد بیش روسیاهی، در هر سجود ما را

گر صبح از دل شب، زنگار می‌زداید
چون از سپیدی مو، غفلت فزود ما را؟

تا داشتیم چون سرو، یک پیرهن درین باغ
از گرم و سرد عالم، پروا نبود ما را

از بخت سبز چون شمع، صائب گلی نچیدیم
در اشک و آه شد صرف، یکسر وجود ما را

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

هوا چکیده ی نورست در شب مهتاب

ستاره خنده ی حورست در شب مهتاب

سپهر جام بلوری است پر می روشن

زمین قلمرو نورست در شب مهتاب

زمین زخندهٔ لبریز مه نمکدانی است

زمانه بر سر شورست در شب مهتاب

رسان به دامن صحرای بیخودی خود را

که خانه دیدهٔ مورست در شب مهتاب

بغیر بادهٔ روشن، نظر به هر چه کنی

غبار چشم شعورست در شب مهتاب

براق راهروان است روشنایی راه

سفر ز خویش ضرورست در شب مهتاب

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا
از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا

آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است
آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا

کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی
در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا

جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست
پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست
وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل
از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا

نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای
چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا

عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور
برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

سیه مست جنونم، وادی و منزل نمی‌دانم
کنار دشت را از دامن محمل نمی‌دانم

شکار لاغرم، مشاطگی از من نمی‌آید
نگارین کردن سرپنجهٔ قاتل نمی‌دانم

سپندی را به تعلیم دل من نامزد گردان
که آداب نشست و خاست در محفل نمی‌دانم!

بغیر از عقدهٔ دل کز گشادش عاجزم عاجز
دگر هر عقده کید پیش من، مشکل نمی‌دانم

من آن سیل سبکسیرم که از هر جا که برخیزم
بغیر از بحر بی‌پایان دگر منزل نمی‌دانم

اگر سحر این بود صائب که از کلک تو می‌ریزد
تکلف بر طرف، من سحر را باطل نمی‌دانم!

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

صبح در خوابِ عدم بود که بیدار شدیم
شب سیه، مست فنا بود که هشیار شدیم

پای ما نقطه‌صفت در گروِ دامن بود
به تماشای تو سرگشته چو پرگار شدیم

به شکار آمده بودیم ز معموره‌ی قدس
دانه‌ی خال تو دیدیم، گرفتار شدیم

خانه‌پردازتر از سیل بهاران بودیم
لنگر انداخت خِرَد، خانه‌نگهدار شدیم

نرود دیده‌ی شبنم به شکر خواب بهار
عبث افسانه‌طراز دل بیدار شدیم

عالم بیخبری طرفه بهشتی بوده است
حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم

صائب از کاسه‌ی دریوزه‌ی ما ریزد نور
تا گدای در شه قاسم انوار شدیم

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

دل آزاده از طول امل بسیار می پیچد
که مصحف بر خود از شیرازه زنار می پیچد

کدامین بی ادب زد حلقه بر در این گلستان را؟
که هر شاخ گلی بر خویشتن چون مار می پیچد

حجاب آب و گل گردیده سنگ راه یکتایی
وگرنه رشته تسبیح بر زتار می پیچد

به این بی ناخنی چون می خراشم سینه خود را
صدای تیشه فرهاد در کهسار می پیچد

نمی دانم چه می ریزد زکلک نامه پردازم
که هر سطری به خود از درد چون طومار می پیچد

ازین بستانسرا با دست خالی می رود بیرون
سبکدستی که بر هر دامنی چون خار می پیچد

به دور چشم او انگشت زنهاری است هرمژگان
که از بیمار بدخو روز و شب غمخوار می پیچد

مخور صائب فریب فضل از عمامه زاهد
که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

دل‌ربایانه دگر بر سرِ ناز آمده‌ای
از دلِ من چه به‌جا مانده که باز آمده‌ای؟

در بغل شیشه و در دست قدح، در بر چنگ
چشم بد دور که بسیار بساز آمده‌ای

بگذر از ناز و برون آی ز پیراهن شرم
که عجب تنگ در آغوش نیاز آمده‌ای

می بده، می بستان، دست بزن، پای بکوب!
به خرابات نه از بهر نماز آمده‌ای

آنقدر باش که من از سر جان برخیزم
چون به غمخانه‌ام ای بنده‌نواز آمده‌ای

چون نفس سوختگان می‌رسی ای باد صبا
می‌توان یافت کزان زلف دراز آمده‌ای

چون نگردد دل صائب ز تماشای تو آب؟
که به رخساره‌ی آیینه گداز آمده‌ای

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

حُسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش
خال تو دانه ای است که دام است ریشه اش

روی تو آتشی است که زلف است دود او
شیری است غمزه ی تو که دلهاست بیشه اش

سروی است قامت تو که از جای می کند
در هر دلی که پنجه فرو برد ریشه اش

دست از هنر چگونه نشوید کسی به خون؟
فرهاد را ز وای درآورد تیشه اش

چون اختیار پیشه و شغل دگر کند؟
که شد ز روز ازل عشق پیشه اش

صائب تبریزی

اشعار صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی، شعرهای صائب تبریزی، اشعار صائب تبریزی در مورد بهشت جهنم، شعر از صائب تبریزی ترکی، اشعار صائب تبریزی در مورد مادر، اشعار صائب گنجور، اشعار صائب در مورد دوست،

چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی

آه افسوس است سرو جویبار زندگی

اعتمادی نیست بر شیرازهٔ موج سراب

دل منه بر جلوهٔ ناپایدار زندگی

یک دم خوش را هزاران آه حسرت در قفاست

خرج بیش از دخل باشد در دیار زندگی

بادهٔ یک ساغرند و پشت و روی یک ورق

چون گل رعنا خزان و نوبهار زندگی

چون حباب پوچ، از پاس نفس غافل مشو

کز نسیمی رخنه افتد در حصار زندگی

خاک صحرای عدم را توتیا خواهیم کرد

آنچه آمد پیش ما از رهگذار زندگی

سبزه زیر سنگ نتوانست قامت راست کرد

چیست حال خضر یارب زیر بار زندگی

دارد از هر موجه‌ای صائب درین وحشت‌سرا

نعل بیتابی در آتش جویبار زندگی

صائب تبریزی


این مطلب چقدر مفید بود ؟
 
  • برچسب ها:
  • شعر
  • صائب تبریزی
  • شعر صائب تبریزی
  • اشعار صائب تبریزی
  • شعرهای صائب تبریزی

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits

آخرین مطالب دلگرم

StatCounter