دلگرم
امروز: جمعه, ۱۷ آذر ۱۴۰۲ برابر با ۲۳ جمادى الأول ۱۴۴۵ قمری و ۰۸ دسامبر ۲۰۲۳ میلادی
داستان پندآموز انگشتهای عاشقانه
29
داستان های کوتاه به دلیل اینکه حجم کمتری نسبت به رمان و داستان های بلند دارند و وقت زیادی از خواننده را نمی گیرند بیشتر مورد توجه هستند.داستان ها به ما تجربه ها و درس های بزرگی را در زمانی کوتاه می آموزند.

مردی صبح از خواب بیدار شد ، با همسرش صبحانه خورد ، لباسش را پوشید و برای رفتن به کار آماده شد. هنگامی که میخواست کلیدهایش را بردارد ، گرد و غباری زیاد روی میز و صفحه تلویزیون را دید ..!

انگشتهای عاشقانه / داستان های پندآموز

خارج شد و به همسرش گفت: دلبنـدم ، کلیدهایم را از روی میز بیاور. زن خواست تا کلیدها را بیاورد دید همسرش با انگشتانش وسط غبارهای روی میز نوشته: "یادت باشه دوستت دارم "

انگشتهای عاشقانه / داستان های پندآموز

و خواست از اتاق خارج شود صفحه تلویزیون را دید که میان غبار نوشته شده بود: " امشب شام مهمون من " زن از اتاق خارج شد و کلید را به همسرش داد ... و به رویش لبخند زد ، انگار خبر میداد که نامه اش به او رسیده ! این همان همسر عاقلیست که اگر در زندگی مشکلی هم بود ، مشکل را از ناراحتی و عصبانیت به خوشحالی و لبخند تبدیل می کند ...



این مطلب چقدر مفید بود ؟
4.2 از 5 (29 رای)  

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !


hits