دلگرم
امروز: پنج شنبه, ۱۴ مهر ۱۴۰۱ برابر با ۰۹ ربيع الأول ۱۴۴۴ قمری و ۰۶ اکتبر ۲۰۲۲ میلادی
حکایت خنده دار ملانصرالدین و مرد روستایی!
372
ملا نصرالدین در ایران بیش از هر جای دیگر به عنوان شخصیتی بذله گو اما نمادین محبوبیت دارد.

روستایی فقیر که از تنگدستی و سختی معیشت، جانش به لب رسیده بود، نزد ملانصرالدین رفت و گفت: مال! فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام! از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، زیرا حتی قادر به تامین نان خالی برای آنان نیستم. با زن، شش فرزند قد و نیم قد، مادر و خواهرم در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند.این اتاق آنقدر کوچک است که شب وقتی چسبیده به هم در آن می خوابیم، پای یکی دو نفرمان از درگاه بیرون می ماند. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست. پیش تو، که مقرب درگاه خدایی، آمده ام تا نزد او شفاعت کنی که گشایشی در وضع من و خانواده ام حاصل شود!

حکایت خنده دار / ملانصرالدین و مرد روستایی

ملا پرسید:از مال دنیا چه داری؟ گفت: همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز ، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است. ملا گفت: من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی! روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد! ملا گفت : امشب وقتی خواستید بخوابید، باید گاو را هم به داخل اتاق ببری! روستایی برآشفت که : ملا ، من به تو گفتم که اتاق آنقدر کوچک است که حتی من و خانواده ام نیز در آن جا نمی گیریم. تو چگونه می خواهی که گاو را هم به اتاق ببرم؟
ملا گفت: فراموش نکن که قول داده ای هر چه گفتم انجام دهی وگرنه نباید از من انتظار کمک داشته باشی! صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد ملا رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد.

حکایت خنده دار / ملانصرالدین و مرد روستایی

ملا یک بار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت : امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری! چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد ملا می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند! روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد آخوند رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست! ملا دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد! پس از آن به روستایی گفت که شب گاو را از اتاق بیرون بگذارد! ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد ملا می رفت، به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین
حیوان، خروس نیز بیرون گذاشته شد. روز بعد وقتی روستایی نزد ملا رفت، ملا از وضع او سوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند ملا، پس از مدت ها، دیشب خواب راحتی کردیم! به راستی نمی دانم به چه زبانی از تو تشکر کنم! آه که چه راحت شدیم!

حکایت ملانصرالدین و مرد روستایی
در مجله دلگرم بشنوید و لذت ببرید 👇🏻


تهیه و تولید ، اختصاصی مجله دلگرم


این مطلب چقدر مفید بود ؟
3.9 از 5 (372 رای)  
دیدگاه ها

درج کامنت برای این مطلب غیر فعال است