مجله دلگرم
امروز: شنبه, ۱۲ آذر ۱۴۰۱ برابر با ۰۸ جمادى الأول ۱۴۴۴ قمری و ۰۳ دسامبر ۲۰۲۲ میلادی
داستان هزار و یک شب: افسانه ماهیگیر و دیو
2
داستان های کوتاه به دلیل اینکه حجم کمتری نسبت به رمان و داستان های بلند دارند و وقت زیادی از خواننده را نمی گیرند بیشتر مورد توجه هستند.داستان ها به ما تجربه ها و درس های بزرگی را در زمانی کوتاه می آموزند.

ماهیگیری پیر ،زنی با دو دختر و یک پسر داشت و بی چیز و تهی دست بود.او هر روز به کنار دریا می رفت و تنها چهار بار تور خود را در آب می انداخت و به هر چه به تورش می افتاد خرسند بود. روزی از روزها ماهیگیر مثل همی شه به کنار دریا رفت و تور خود را در آب انداخت و یک ساعتی انتظار کشید، خواست تور را بیرون بکشد، دید خیلی سنگین است. میخی در کنار دریا کوفت و تور را به آن بست و خود در آب رفت و با تلاش بسیار تور را از آب بیرون کشید. دید خری مرده به تور افتاده است. گفت: خداوندا امروز عجب روزی ای نصیب من شد. لاشه خر را به کناری انداخت و دوباره تور را در دریا فرو برد. ساعتی بعد آن را بیرون کشید دید از بار اول سنگین تر است.دوباره مجبور شد در آب برود و تور را به سختی به ساحل آورد،دید خمره ای است پر از سنگ و گل.به درگاه خدا نالید و این شعر را خواند:

جهان شربت هرکه از یخ سرشت / به جز شربت من که بر یخ نوشت
زبی آبیم سینه سوزد درون / قدم تا سرم غرق دریای خون

داستان هزار و یک شب: افسانه ماهیگیر و دیو

بار سوم تور را در دریا انداخت .و وقتی بیرون آورد مقداری سفال شکسته و خرده های شیشه در تور دید. گفت:

الا ای برآورده چرخ بلند / چه داری به پیر ی مرا مستمند
جوان چون بدم برترم داشتی / به پیر ی مرا خوار بگذاشتی

و سر به آسمان برداشت و گفت: خداوندا خودت خوب می دانی که من بیش از چهار بار تور در دریا نمی اندازم و تا به حال سه بار تورم پر از چیزهای سنگین و به درد نخور بوده است و بار چهارم تور را به دریا انداخت. ساعتی انتظار کشید و خواست آن را بیرون بیاورد. دید بسیار سنگین تر از سه بار گذشته است. تو را به میخ بست و خود در آب جست و با تلاش و تقلا تور را از آب بیرون کش ید. این بار خمره ای رویین در تور افتاده بود که قلع بر سر آن ریخته و با نگین سلیمان مهرش کرده بودند. با هزار زور و زحمت در خمره را گشود و آن را وارونه کرد و تکان داد که اگر چیزی در آن هست، بیرون بریزد.دودی از خمره بیرون آمد و به هوا رفت. ماهیگیر مات و مبهوت نگاه کرد ناگهان دود یکجا شد و از میان آن دیوی پیدا شد که سرش به ابرها می رسید. نفس ماهیگیر از ترس بند آمد. اما دیو تا چشمش به ماهیگیر افتاد گفت: گواهی می دهم که خدا یگانه است و سلیمان پیامبر خداست.ای پیامبر مرا مکش و من قسم می خورم که از فرمان تو سرپیچی نکنم.
ماهیگیر گفت: ای د یو چه می گویی؟ ما در دوره ی آخر الزمان زندگی می کنیم و سلیمان ع 1800 سال پیش در گذشته است. بگو ببینم داستان تو و خمره ی رویین چیست؟ دیو همین که سخنان ماهیگیر را شنیدفریاد کشید: ای مرد،آماده مرگ باش که تو را خواهم کشت. لرزه بر اندام ماهیگیر افتاد و گفت: ای سرور دیوان و ای پادشاه غولان!مگر چه کرده ام که می خواهی مرا بکشی؟ بد کردم که تو را از این خمره ی رویین در آوردم و از این زندان نجات دادم؟ دیو گفت:به هر صورتی که خود بخاهی تو را خواهم کشت. بدان که من از فرمان سلیمان سرپیچی کردم و او وزیرش آصف بن برخیا را پیش من فرستاد و او مرا پیش سلیمان برد و از من پرستش خدا و فرمانبرداری پیامبر را خواستند. باز هم سرپیچی کردم و آن ها مرا در این خمره زندانی کردند و به دریا انداختند. هفتصد سال ته دریا بودم و با خود گفتم هرکس مرا نجات دهد او را از مال دنیا بی نیاز می کنم و همه ی آرزوهایش را برآورده می کنم. هفتصد سال دیگر گذشت و در نظر داشتم گنج ها عالم را به کسی دهم که مرا نجات دهد.چهارصد سال د یگر ماند و شرط کردم هر که مرا رهایی دهد ،او را به هر صورت که خود بخواهم، بکشم. و حالا تو مرا رهایی دادی و بگو تو را چگونه به قتل برسانم. ماهیگیر حیران و سرگردان ماند و هرچه گریه و زاری کرد در دل سنگ دیو اثری نداشت. با خود گفت هرچه باشد او دیوی است کم هوش و نیرومند و من انسانی کم زور و هوشمند.

داستان هزار و یک شب: افسانه ماهیگیر و دیو

باید با نیرنگ او را از پا در آورم.بنابراین گفت: ای بزرگی دیو ها،من هر چه فکر می کنم نمی توانم باور کنم که هی کلی به این بزرگی در خمره ای به این کوچکی جا بگیرد. دیو خندید و گفت: واقعا باور نمی کنی که من در این خمره زندانی بوده ام؟ناگهان تنوره کشید و به صورت دود در آمد و به آسمان رفت و دود ها همه پایین آمد و به داخل خمره رفت. ماهیگیر در چشم به هم زدنی در خمره را گذاشت و مهر نگین حضرت سلیمان را بر آن نهاد. آه از نهاد دیو بر آمد. ماهیگیر خمره را برداشت و به کنار دریا آورد.دیو از درون خمره فریاد زد :چه کار می خواهی بکنی؟ ماهیگیر گفت:می خواه تو را به دریا بیاندازم که تا ابد در آنجا بمانی. دیو به ناله و زاری افتاد:گفت:مهر از سر خمره بردار و مرا آزاد کن تا پاداش خوبی به تو بدهم.ماهیگیر گفت: دیگر به تو اعتماد ندارم و خمره را به درون در یا انداخت.


این مطلب چقدر مفید بود ؟
3.5 از 5 (2 رای)  
قرآن آنلاین
دیدگاه ها

درج کامنت برای این مطلب غیر فعال است