۲۸ داستان‌ کوتاه علی سلطانی نویسنده کتاب راز رخشید برملا شد

۳,۹۷۶
۳
۰
یکشنبه, ۰۸ ارديبهشت ۱۳۹۸ ۱۵:۵۰
علی سلطانی، نویسنده و شاعر و فیلم نامه نویس جوان کشورمان به تازگی با نشر کتاب راز رخشید برملا شد، محبوبیت زیادی بین مردم پیدا کرده است. در این مطلب تعدادی از داستان های او را گرد اوری کرده ایم.
۲۸ داستان‌ کوتاه علی سلطانی نویسنده کتاب راز رخشید برملا شد

داستان های کوتاه علی سلطانی نویسنده کتاب راز رخشید برملا شد

28 داستان شیرین و عاشقانه از علی سلطانی نویسنده جوان کشورمان، هر داستان موضوع خاص دارد که در ابتدای آن ذکر شده است. بخوانید و لذت ببرید.

داستان علی سلطانی

داستان اول علی سلطانی: به تو فکر می کنم

این روزها انقدر به تو فکر میکنم

که خواب هایم از پیش تعیین شده است!

می آیی

دستم را میگیری

شهر را قدم میزنیم

سینما میرویم

قهوه مینوشیم

شعر میخوانیم

در نگاهم زل میزنی

میخواهم ببو…

که زنگ ساعت به صدا در می آید!

و من می مانم و رویایی که در طول روز رهایم نمیکند!

داستان علی سلطانی

داستان دوم علی سلطانی: مرد ها که دلتنگ می شوند

اگر در خیابان مردی را دیدید

که مدام به چهره ی زنها نگاه میکند

نگویید فلانی چشم چران است!

مردها دلتنگ که میشوند

میزنند به دل خیابان های شلوغ

خیابان هایی که بوی گمشده شان را میدهد

و با دلهره به دنبالش میگردنند!!

هی با خودشان حرف میزنند

که اگر ببینمش

این را میگویم و آن را میگویم!

اماکافیست یک نفر را ببینند

که چشمانش شبیه طرف باشد!!

لال میشوند

تپش قلب میگیرند

نفس هایشان به شماره می افتد

و راه خانه شان را گم میکنند!

شعر برای آشتی

داستان سوم علی سلطانی: تو فقط قهر می کنی و نمیدانی

تو فقط قهر میکنی و نمی دانی..

نمیدانی چه به سر این خانه می آید..

آیینه بد نگاهم میکند!

دیوار چشمانش را از لوستر میدزدد!

ساعت، عقربه هایش را دستبند میزند!

میز و صندلی از پا می اُفتند روی زمین..

گلهای روی پرده ء اتاق خواب با آسمان قهرشان میگرد

فاصله می افتد بین قطرات باران و مژه های پنجره!

تخت دونفره مان خودش را جمع میکند از یخ زدگی!

دخترک تابلو نقاشی

گوشه ء مزرعه کِز کرده و سیگار میکشد!

و قلم کاغذ میشوند دشمنان دیرینه!!!

همه به درک...

عذاب الیم وقتی ست که قاب عکست مردمکم را نشانه میرود!

چشمانت بوی دریا میدهد

و نگاهت مرغابیِ وحشی و سرگردان

هر چه میخواهم ذره ای عصبی شوم...

ذره ای نفرت بپوشم

لبخند ات میگوید خاموش

و تمام راه های خانه منتهی میشوند به کمد لباس هایت!

عشق مردها

داستان چهارم علی سلطانی: مردها یک بار عاشق می شوند

نه،اشتباه نمیدیدم

گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید!

اما نه!

خودش بود

داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد!

نه برای او

برای من غریبه بود.

دستانش را نگرفته بود ولی.

آخر با من که بود دستم را ول نمیکرد که، خیس میشد دستمان اما ول کنیم؟عمرا!

صورتش ذوق نداشت، آرایش داشت، موهایش را هم رنگ کرده بود..موهایش،،موهایش باشد برای بعد،حرف دارم!

آرایش داشت اما صورتش سرد بود،خیره بود

راستش با من که به خیابان میزدیم چشم و ابرویش شلوغ میکردنند،صورتش با دماغ و گوش و پلک و ابرو همه با هم میخندیدند.

اما ساکت بود،خیره بود

این خستگی از پشت ارایش غلیظش داد میزد.

معلوم بود روزی هزار و صد بار کسی نمیگوید ای به قربان آن چشمان مورب ات.

گیسو نمیبافدو رژ بیرون زده ازگوشه ی لبش را پاک نمیکند

وسط جمع چشم غره نمیرود که دکمه مانتوات را ببنند،آرام بخند..آخرش هم بگوید میخواستی انقدر خوشگل نباشی..به من چه!

نه این یارو مال این حرف ها نبود

عزیزم این یارو اصلا دستهایت را وسط خیابان به صورتش نزدیک کرده و بو کشیده!!؟

این یارو؟

مردک تا چشمش به برجستگی زنی میخورد کم میمانند دندان روی لب بکشد!

حق داری دستانش را نگیری!

من خیلی پسر بوقی بودم!

در اوج تنهاییمان حتی به لب هایش یورش نمیبردم

ها چرا

چند باری فقط قطرات باران را از روی لب هایش نوشیدم

نوشیدن که هوس نداشت

مستی داشت ولی هوس نه!

اما بوسیدن لب هوس داشت و اعوذبالله مِن هوس!با من که بود فقط پیشانی اش را میبوسیدم.

پیشانی اش آرام وملایم!

انقدر آرام که چشمانش را باز نمیکرد و میگفت تمام شد؟!

میگفتم آری بانو تمام شد

تنها چیزی که در صورتش یافتم همان بوسه های پیشانی بود و لاغیر!

رد بوسه ام را جا گذاشته بودم و ای لعنت برمن!

لعنت که مسیرم به این خیابان افتاد و دل جفتمان ریش شد!

دیدمرا که ای کاش نمیدید!

دیدکه دارم شانه به شانه ی دیگری راه می آیم

دیدکه خال لب دارد

دیدکه گردنبند فیروزه ای انداخته

دیدکه چقدر شبیه خودش است!

و دیدکه دستانش را نگرفته ام!

شاید من هم یکی بودم مثل همان مردک!

مثل تمام یارو های شهر!

راستش

مردها

فقط یک بار میتوانند آن همه دیوانه باشند.

موهایش؟!

هیچ..موهایش را کوتاه کرده بود

اخر میدانست

فقط من میتوانم دو ساعت وقت بذارم و آن موهای بر هم ریخته و فرفری را مرتب کنم!!

مردها؟!

مردها فقط یک بار جنون را زندگی میکنند.

جنون؟

نمیدانم

شاید تو را دیدن و دوستت دارم نگفتن هم جنون باشد

دوستت دارم؟!

آسمان که بدون باران نمیشود!

باران؟!

خاطره

خاطره؟!

بوی موی تو

بویِ مویِ تو هر چند کم پشت، خیابان را برداشته بود!

چیزهایی هست که نمی دانی

داستان علی سلطانی

داستان علی سلطانی درباره پدر

داستان پنجم علی سلطانی: پدر

هر وقت میرسیدم شرکت خیس عرق بود و داشت تی میکشید

قبل از آن هم چای را دم کرده بود

کم حرف میزد و زیاد کار میکرد.

کار زیاد باعث میشد خلع وضعیت جسمانی اش جبران شود تا نکند اخراجش کنند!

یک روز داشتم در راه پله ی شرکت با تلفن حرف میزدم که صدای داد و بیداد شنیدم

بدو رفتم به سمت درب خروجی که دیدم غلامرضا روی زمین نشسته و سیگار میکشد و یک زن چادری هم کمی بالاتر روی پله ها ایستاده و دستش را روی صورت قرمز شده اش گذاشته!

زن غلامرضا بود،چند باری هم دیده بودمش وقتی برای غلامرضا ناهار می آورد

نزدیک تر نرفتم

سیگارش را خاموش کرد و آمد سمت همسرش و جای سیلی ای که زده بود را نوازش میکرد

برگه ای را از روی زمین برداشت و در جیبش گذاشت و رفت سمت آسانسور.

چند روزی از این ماجرا گذاشت..

مصرف سیگارش دو برابر شده بود و حال و حوصله هم نداشت.

وضعیت شرکت داشت روز به روز بدتر میشد و مدیر عامل دستور داد ده نفر از کارکنان را که غلامرضا هم جزوشان بود اخراج کنند.

میدانستم با وضعیتی که دارد جایی کار پیدا نمیکند اما مجبور به ترک شرکت بود.

روزی که برای تسویه آمد گفتم خدا بزرگ است و از این حرفها که مثلا امیدواری بدهم…خب همه میدانند خدا بزرگ است!

بعد ماجرای دعوای آن روز را پرسیدم که برگه ای از جیبش در آوارد و نشانم داد… برگه ی جواب آزمایش بود، خبردار شدم که همسرش باردار است!

حالا دیگر فهمیده بودم آن دعوا و سیلی برای چه بوده، با وضعیت جسمی و مالی این بنده خدا که حالا درد بی شغلی هم اضافه شده بود… آمدن یک بچه خیلی خوشحال کننده نبود، برخلاف خیلی ها که این خبر را جشن میگیرند غلامرضا ماتم گرفته بود.

چند سالی گذشت

یک شب در قطار(مترو) نشسته بودم که دیدم غلامرضا که حالا پیر و شکسته هم شده بود در حال دستفروشی ست….

خیلی خسته به نظر میرسید اما سرحال جلوه میداد!

رفتیم گوشه ای از ایستگاه نشستیم و کمی از احوالاتش پرسیدم.

می گفت روزها در خانه های مردم کار میکند و شب ها در مترو دستفروشی

تعطیل و غیر تعطیل هم نداشت

پنج صبح از پایین شهر میرفت تا بالای شهر و ساعت دوازده شب هم بر میگشت خانه

با این همه خوشحال بود و میگفت هر چیزی که پسرم میخواهد برایش میخرم تا کیف کند

میگفت وقتی لباس مدرسه را میپوشد دلم برایش میرود

میگفت خدارو شکر کاملا سالم است ..

اما یکبار هم به میان دوستانش نرفته بود که نکند پسرش از وضعیت او خجالت زده شود..

میگفت ..خدارو شکر..

آن شب تا برسم خانه خیلی فکر کردم

و برای غلامرضا

برای حال خسته و برق چشمانش

برای از خود گذشتگی هایش

برای خدارو شکر گفتنش

نامی جز” پدر ” نیافتم

داستان علی سلطانی

داستان ششم علی سلطانی: یک نفر که اشتباهی بود

مثل هر روز آخرین نفری بودم که کامپیوتر را خاموش میکردم و از محل کارم خارج میشدم و مثل هر دفعه بی تفاوت از مقابل آینه عبور کردم و زدم بیرون و مثل همیشه نه باکسی قرار داشتم و نه کسی در جایی انتظارم را میکشید…داشتم فکر

میکردم آنقدر کسی نبوده خستگی هایم را خسته نباشید بگوید که فراموش کرده ام اگر جمله ای اینگونه شنیدم چه باید بگویم…؟

آخرین بار چه گفته بودم…ممنون جانم!

جانم…اما خب از وقتی خبری از جانم نبود خبری از جانم نبود!

در همین افکار رد میشدم از کوچه های خلوت و رازآلودی که روزگاری هنگام عبور از آن ها دست گرمی همراهی ام میکرد و هر صدمتر به بهانه ی حرفی و خنده ای حادثه ی شورانگیزِ آغوش با چشمان بسته رخ میداد.

چقدر خسته بودم، چقدر ساکت و چقدر بی اتفاق.

حتی کتک کاریِ دو آدم فضایی هم نمیتوانست توجهم را جلب کند که سرم را بچرخانم!

مدت ها بود در هنگام عبور از این کوچه ها آن چیز که بود را نمیدیدم، آن چیز که گذشته بود را میدیدم و شاید این منِ امروز به سال و ماه و روز و ساعت اینجا بود نه به روح و فکر و نگاه…جا مانده بودم و چقدر دردناک که راه بازگشتی هم نبود.

سرِ گذرِ آخر بوی قهوه ی دمی از کافه من را به خودم آورد و مثل هر روز اصلن متوجه نشدم این همه مسیر را چگونه طی کرده ام.

پیرمردِ کافه چی از همان اول هم اهل احوالپرسی نبود و تنها همین جمله را از او شنیده بود که فنجان را روی بار میگذاشت و میگفت: قهوه تون حاضره…

اما از وقتی که دیگر تنها به آنجا میرفتم در طرزِ نگاهش هزار حرف بود که نمی خواست بپرسد…نمیخواست بپرسد که چه به سر حالِ خوبتان آمد؟!

از پنجره ی رنگ پریده ی کافه مشغول تماشای آسمان و سوسوی چراغ هواپیمایی که شاید حامل خاطرات مردی خسته با چمدانی محتوای چند قاب عکس و شیشه یِ خالیِ عطری زنانه، کتابی قدیمی از اشعار شاملو و کاستی از فرهاد بودم که

دختری پریشان حال وارد کافه شد و جلوی درب ایستاد و زل زد به چشمانم.

همان طور که نگاهم میکرد نزدیک آمد و درست مقابلم نشست و با ذوقی مملو از تمنا حالم را پرسید

گفتم اشتباه گرفته اید خانوم

صورتش را جلو آورد و آرام گفت میدانم اشتباه گرفته ام، تو فقط شبیه گم شده ی منی اما لطفن برای چند ده دقیقه به رویم نیاور که اشتباه گرفته ام…خیلی حرف دارم…حرف هایم را بگویم میروم.

سکوتی مرگبار نفسم را برید…خدای من آدم چقدر میتواند دلتنگ باشد!

داشت با همان ذوق و تمنا حرف میزد اما سیمای اش آنقدر پرحرف بود که حرف زبانش را نمیشنیدم.

چشمانی بی تاب و ابرویی که دلتنگِ نوازش مردی در دور دست ها بود، گونه هایی که رد اشک هایِ بی خوابی های شبانه را به همراه داشت

موهایش را هم کوتاه کرده بود..موهایش که نه خاطراتش را کوتاه کرده بود!

لب هایش از حرکت ایستاد و دستش را دراز کرد و یقه ی کتم را مرتب کرد و عینکم را از صورتم گرفت و با گوشه ی شالش تمیز کرد و دوباره روی صورتم گذاشت و بدون خداحافظی رفت!

اشتباه گرفته بود…حرف هایش را گفت و رفت…گاهی آدم دلش میخواهد با یک نفر تماماً بیگانه درد و دل کند…نمیدانم…اشتباه گرفته بود…مثل تمام آدم های تنهای این شهر که یک روز یک جایی یک نفر را اشتباه گرفته اند، یک نفر که مهمان

ناخوانده ی مشتی خاطره بوده و بس!

یک نفر که شاید حتی اگر میگفت فلانی اشتباه گرفته ای تو دانسته یا ندانسته دلت میخواست پای تنهایی ات باشد،

یک نفر که اشتباهی بود…یک اشتباه جبران ناپذیر!

داستان علی سلطانی

داستان هفتم علی سلطانی: تو چرا نمیروی از من؟!

ماجرا خیلی ساده بود

من فقط رفتم تا عطر بخرم

آقای فروشنده بدون اینکه سوالی بپرسد رفت و شیشه ی عطری آورد.

هنوز سلام هم نکرده بودم که یک ژست فرانسوی گرفت و گفت..
ce parfum est costume pour vous

یعنی این عطر خیلی به شما می آید!

بو کردم و دیدم بله همان قبلی ست.

گفتم نه

اشتباه میکنید

این عطر اصلا به من نمی آید!

لطفا عوضش کنید.

شیرین باشد و خنک!

با تعجب رفت و عطر دیگری آورد و بدون اینکه بو کنم گفتم همین خوب است.

موقع رفتن گفت ببخشید:

اما سلیقه ی همراهتون بهتر بود، عطر قبلی رو میگم.

خندیدم و زدم بیرون.

درست میگفت بنده ی خدا...

اما آن عطر قبلی به من نه! به تو می آمد.

به تو می آمد وقتی سرت را روی سینه ام ول میکردی و....

اصلا ولش کن

من فقط آمده بودم این عطر را عوض کنم.

مثل چند روز قبل که مدل موهایم را عوض کردم!

یا هفته ی پیش که نحوه ی خندیدنم را!

یا ماه قبل که طرز نگاه کردنم را!

من همه ی چیزهایی که دلت را میبرد، همه ی آن چیزهایی که به تو می آمد را عوض کردم.

شاید فردا نوبت خانه و پس فردا شهرم...

نمیدانم

اما بگو ببینم تو قرار است تا کی همراهم باشی؟!

کم کم دارم خودم را هم عوض میکنم..

تو چرا نمیروی از من!؟

هیچ فکر کردی که میتوانستم بروم از یک عطر فروشی دیگر عطر بخرم؟!

اصلا چرا رفتم اینجا هر چند میدانستم من را میشناسد و امکان دارد از این حرف ها بزند.

هر چند میدانستم اما رفتم

میدانی.... .

خودزنی فقط این نیست که

چاقو برداری و بیفتی به جانت

یا خودت را به در دیوار بزنی

یا چه میدانم

با سر بروی توی شیشه!

گاهی گوش دادن یک آهنگ

پیاده روی در یک خیابان

یا همین ماجرای ساده ی خریدن عطر

از خودزنی هم خود زنی تر است... .

تو چرا نمیروی از من؟!

داستان علی سلطانی

داستان هشتم علی سلطانی: آدم ها می روند تا بمانند!

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم

دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت

وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!

همان همیشگی من را میخواست

همیشگی ام به وقت تنهایی!

تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.

موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!

ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!

باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،

داشت شاملو میخواند و بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.

اما نه!

باید چشمانش را میدیدم

گفتم ببخشید خانوم؟

سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما

اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر باز و بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت ،طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.

خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.

از فردا یک تخته سیاه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!

همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.

چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!

این ها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!

شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...

دیگر کافه بوی شاملو را میداد!

همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!

داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم

داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم

این یک ماه رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!

و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!

مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.

یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.

عشق همین است

آدم ها می روند تا بمانند!

گاهی به آغوش یار

و گاهی از آغوش یار...

داستان علی سلطانی

داستان نهم علی سلطانی: حواست هست؟

نشسته بودم کنار پنجره و داشتم محوطه دانشکده رو نگاه میکردم، درِ کلاس باز شد و اومد نشست رو به روم، یه لحظه جا خوردم، موهاشو کوتاه کرده بود، انقدر کوتاه که اگه دست میبردی لای موهاش از بین انگشت های دستت هیچ تارِ مویی بیرون نمیزد.

قبل از اینکه حرفی بزنم خندید گفت چیه؟ توام مثه بقیه میخوای بگی موی بلند خیلی بیشتر بهت میومد؟ میخوای بگی اونجوری خیلی جذاب تر بودی؟

هیچی نگفتم و فقط نگاهش کردم،

ادامه داد از صبح که اومدم دانشگاه هر کدوم از بچه ها که منو میبینن همینو بهم میگن

گفتم خب راست میگن دیگه موی بلند خیلی بیشتر بهت میومد،

یکم اومد نزدیک تر زل زد تو چشمام، گفت یه سوال دارم

سرمو تکون دادم که سوالت چیه؟

گفت چرا قبل از اینکه کوتاه کنم یبار بهم نگفتی موهات قشنگه؟ چرا حتی یبار به زبون نیاوردی که فلانی موی بلند بهت میاد؟

راست میگفت، تا حالا بهش نگفته بودم، پا شد و از کلاس رفت بیرون،

فردای اونروز ندیدمش توی دانشگاه، بچه ها گفتن دیروز کارای انصرافش انجام شد و رفت واسه همیشه. یکم ناراحت شدم اما بعد یادم رفت، یه هفته از رفتنش گذشت،

من کلاسهای روز دوشنبه رو بخاطر اینکه تا ظهر سرکار بودم دیر میرسیدم دانشگاه، اون دوشنبه وقتی رفتم سر کلاس دیگه اون صندلیِ ردیفِ آخر کنارِ پنجره برام خالی نبود!

وقتی با بچه ها نشسته بودیم به حرف زدن، دیگه کسی نبود با یه لیوان نسکافه بیاد کنارم بشینه و وقتی داشتم الکی مخالفت میکردم و حرفای غیر منطقی میزدم با حرفام موافق باشه، دیگه کسی نبود یک ساعت توی سلف منتظر بشینه و از کلاسش بزنه که تنها ناهار نخورم، دیگه هیچ خبری از این اهمیت دادن ها نبود، اما من اینارو وقتی فهمیدم که رفته بود، واسه همیشه رفته بود، انقدر ندیدمش که رفت!

میدونی ما بعضی وقتا اون کسی که باید ببینیم رو نمیبینیم، حسش نمیکنیم، انقدر بهش اهمیت نمیدیم که سرد میشه، ذوقش کور میشه! مگه آدم چقدر تحمل داره؟

وقتی یه نفر بهت اهمیت میده نیاز داره که گاهی به روش بیاری، بهش بفهمونی فلانی حواسم هستا، حتی بعضی وقتا آدم جلوی آینه که می ایسته، خودش رو از چشم اون کسی میبینه که بخاطر اون توی ظاهرش تغییر ایجاد کرده، نیاز داره یه جور دیگه نگاهش کنی، یه کلمه بگی فلانی امروز فرق کردی، آدم نیاز داره، میفهمی؟ این نیاز اگه برطرف نشه برای همیشه میره، اول رفتنش رو باور نمیکنی، چون انقدر حضور داشته، انقدر پررنگ بوده که هیچ وقت فکر نمیکردی بذاره بره!

اما ببین...آدمای اینجوری وقتی رفتن، وقتی نبودن جای خالی شون بدجوری حس میشه، با توام...حواست هست؟

داستان علی سلطانی

داستان دهم علی سلطانی: هر عمل عکس العملی دارد

منو نگاه کن...قهری؟

قهرم

خودتو زدی به اون راه؟

خودمو زدم به اون راه.... اما میدونی...

آره میدونم

چیو؟

که خودتو به هر راهی بزنی ختم میشه به من...

خودمو به هر راهی میزنم ختم میشه به تو...مشخصا به چشمات!

بگو شب بخیر خوابم ببره

نمیگم

چرا؟

بیدار بمونی

چرا؟

چون من خوابم نمیاد

بیدار میمونیم

بیدار میمونیم

.

.

"خوابیدن در آغوشِ یار خیلی کِیف میدهد اما بیدار ماندن پا به پای دلبری که خوابش نمیبرد

دل ضعفه ای ست که جان در جانِ آدم نمیگذارد!

اینکه از خوابت بزنی و او با دیدن تو فکر کند تمام دنیا بی خواب شده اند

حالی ست لاتوصیف!

خب طبق قانون سوم نیوتون هر عملی عکس العملی دارد!

وقتی یار لب نزدیک می آورد

بوسیدن وظیفه میشود!

و هنگامی که آغوش باز میکند

چاره ای جز بغل کردن نمی ماند...

و اگر که بیخواب شود

راهی جز بیدار ماندن نیست...."

متن اینستایی

داستان یازدهم علی سلطانی: مثل بهار باش

زمستان آخرین حرف هایش را

روی آخرین برگ

از آخرین شاخه ی آخرین درخت نقاشی میکند

و لای پنجره ی یخ کرده ی اسفند میگذارد

بهار اما پشت در است

حالش خریدنی ست

آمده تا مبتلا کند

با فروردین ناز میکشد

با فروردین دل میبرد

و به اردیبهشت که میرسد..

امان از اردیبهشت

امان از اردیبهشت که بوی ماه و آسمان میدهد

اردیبهشت عاشق است

سرش را روی شانه ی خرداد میگذارد

و با قصه های لیلی

هوای شهر را مجنون میکند!

مثل بهار باش

گاهی ابری

گاهی بارانی

و گاهی سرخوش و آفتابی

بگذار دریا با تو همراه شود

در کوچه هایی قدم بگذار

که عطر بهار نارنج

عشق را تحمیل میکند

پنجره را باز کن

تا آخرین حرف های زمستان

در آغوش باد رنگ فراموشی بگیرد

بهار را باید عاشق بود

بهار را باید رویید

بهار را....

من میگویم بهار را باید به گونه ای زندگی کرد

گه انگار تکرار نخواهد شد

داستان علی سلطانی

داستان دوازدهم علی سلطانی: دزد

آن شب خسته از کار برمیگشتم خانه که وسط میدان آزادی زنگ زد و بی سلام و علیک پرسید کجایی ؟

گفتم آزادی...گفت آزادی؟ گفتم دربندم پرسید دربندِ؟ نفسم عمیق شد و آرام گفتم چشمانت...!

وسط میدان آزادی از صدای داد و بیدادش که دلم میخواهَدَت همین الان، خنده ام گرفته بود و هیچ حرفی نمیزدم تا دلبری اش را ادامه دهد...تا خستگی ام را دَر کند...داد و بیدادش که تمام شد شروع کرد به خواندن...در صدایش پرندگان مهاجر در حال پرواز به ابتدای دریا بودند

در صدایش دو ماهی مشغول لب بوسیدن بودند...در صدایش نیمه شب بود و موج و صخره ای که عشق بازی میکردند...

زیر آواز که میزد دلم میرفت و در جغرافیایِ چشمانش گم میشد...

وسط میدان آزادی دلم رفته بود و توان باز کردن چشم هایم را نداشتم...صدای بوق میشنیدم صدای رهگذر میشنیدم صدای فلان فلان شده مست است میشنیدم اما دلم نمی آمد چشمانم را باز کنم و تصویرش از مقابل پلک های بسته ام کنار برود...

در صدایش غرق بودم که دزدی نابلد موبایلم را زد و رفت.

و چه مورد سرقت قرار گرفتنِ شیرینی!

دزد موبایل را زد و رفت و من به بیت بعدی فکر میکردم که میخواست بگوید "گوش کن با لب خاموش سخن میگویم،

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست..."

ای دزد نامرد بایست! تازه داشت صدایش اوج میگرفت!

تا چند ماه این خاطره بین دوستانمان دست به دست میشد و میخندیدیم.

یک روز در محل کار، وسط هزار مشغله گفتند مردی موتور سوار جلوی درب منتظر شماست

همان دزدِ نابلد بود...موتورش را خاموش کرد و سیگارش را روشن...دفترچه ای هم زیر بغلش زده بود.

قیافه اش به دزد ها نمیخورد اما به عاشق ها چرا.

بعد از دزدیدن تلفن همراه تمام پیام هایمان را خوانده بود...تمام پیام هایمان کلمه به کلمه!

دفترچه و گوشی را داد و رفت.

بعد از گرفتن موبایل انگار که ترس تمام جانم را گرفته باشد جرات نزدیک شدن و رفتن به سمتش را نداشتم.

اما شب که تمام جانم طلب صدایت را داشت...گوشی را برداشتم و با عرق سردی که روی صورتم نشسته بود تمام پیام هایمان را مو به مو خواندم،تمام عکس هایمان را چهره به چهره زل زدم، تمام آواز های ضبط شده ات را نفس به نفس گوش دادم...صدای آرام شب بخیر گفتن ات را گذاشته بودم روی تکرار اما این شب به خیر نمیشد...

تو نبودی و من مانده بودم با خاطرات ثبت شده ای که پیدا شده بود

مانده بودم با دفترچه ی شعرِ دزدی که بعد از خواندن عاشقانه هایمان شاعر شده بود...

متن برای در آغوش گرفتن

داستان سیزدهم علی سلطانی: با قامت چون تویی در آغوش

نیمه های شب است

با صدای ضعیفی از آهنگی دلنشین بیدار میشوم

صدا را دنبال میکنم

در آشپزخانه رو به روی پنجره نشسته و دستش را دور لیوانِ چای حلقه زده و در حال تماشای شهر است

لای پنجره را کمی باز گذاشته و خودش را در صندلی جمع کرده

ملافه را دورش میپیچم

چای را روی میز کنار غزلیّات سعدی میگذارد و بدون اینکه نگاهم کند دستانم را میگیرد میان دستانش و

میگوید بوی عید است...هوای نوبرانه...استشمام نمیکنی؟

شانه هایش را لمس میکنم و میگویم اگر هوای بوسیدنت بگذارد ، اگر بوی موهایت رهایم کند بدم نمی آید...

سرش را بالا می آورد و سوالی نگاهم میکند

ادامه میدهم راستش من در جغرافیای تو زندگی میکنم جانا...چشمانت تلفیق فصل هاست ،آمیزه ای از باران و آفتاب و شکوفه

و همین حالا که اینگونه از ذوقِ بهار آسمان را نشانه رفته ای و سعدی میخوانی و بنان گوش میکنی حسرت میخورم که چرا نقاش نیستم تا چشم نوازترین لحظه ی تاریخ در چند سال اخیر را به تصویر بکشم...

بلند میشود و در آغوشم میگیرد و میگوید جواب تو را سعدی می داند و شعری زیر لب زمزمه میکند

دستِ چو منی قیامه باشد

با قامتِ چون تویی در آغوش...

متن برای اعتماد

داستان چهاردهم علی سلطانی: من به تو اعتماد دارم

تا اون موقع زیاد از خانواده دور نشده بودم و حالا قرار بود به مدت چند سال برای تحصیل به یه شهر دیگه سفر کنم.

توی اون سن و سال آدم پر از اتفاقات و حواشیه مختلفه و پدر و مادر من هم نگران بودن نکنه بی راهه برم.

نگرانیشونو تا لحظه ی آخر حس میکردم تا اینکه دقیقا وقت خداحافظی دم پله های قطار مادرم نگام کرد و گفت پسرم... ما به تو اعتماد داریم، برو بسلامت.پدرم هم با فشردن پلک هاش روی هم حرف مادرمو تایید کرد و دیگه اون نگرانی توی چشماشون حس نمیشد.

تمام راه داشتم به این جمله فکر میکردم...عجب حرفی زد مادرم، عجب قفلی زد به دست و پام.

تمام مدتی که توی اون شهر از خانواده دور بودم و تنها زندگی میکردم، توی همه ی موقعیت هایی که برام بوجود میومد و باعث میشد بی راهه برم، همین جمله ی مادرم یادم می افتاد و یه نه بزرگ توی ذهنم شکل میگرفت.

میدونی چیه رفیق

لازمه یه وقتایی آخر حرفامون به اون کسانی که باید، بگیم...من به تو اعتماد دارم.

باور کن همین یه جمله مثل یه قفل و زنجیرِ محکم، دست و پای آدمو توی موقعیت های مختلف میبنده تا چشم و دل و فکر و پا خطا نره.

بجای بددلی و بی اعتمادی و افکار منفی همین یه جمله رو، تفکرِ اعتماد رو به معنای واقعی توی حرفامون و دلمون بگنجونیم... .

قبول دارم بعضیا تعهد توی هیچ رابطه ای براشون مهم نیست اما خب هر آدمی یه وجدان بیدار داره

بیا سعی کنیم مثبت فکر کنیم راجع به هم و در مواقعی که قراره دلمون آشوب بشه و منفی بافی کنیم و آرامشمون از دست بره و در نهایت دچار اختلاف بشیم،

بگیم فلانی...

من به تو اعتماد دارم...

متن برای پدر مادر

داستان پانزدهم علی سلطانی: پدر و مادر

امروز ظهر تفنگ رو گذاشتم روی شقیقه ی مشغله ها و بنگ!

و بعد از مدت ها وسط هفته زنگ زدم به مادرم و گفتم برای ناهار منتظرم باش.

وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم دلم خواست عطر سالاد شیرازی که توی فضا پیچیده بود رو بغل کنم!

دیر رسیدم طبق معمول اما سوال کردن نداشت و میدونستم ناهار نخورده و منتظر منه.

سفره رو انداخت کف آشپزخونه و نشستیم به غذا.

"مادرم یه ادویه ای میزنه به غذا که توی هیچ رستورانی نیست و اسمش عشقه"

به حد انفجار خوردم و چهار دست و پا از سفره جدا شدم.

گفت چشمات خستس ، چایی دم کنم یا میخوای بخوابی؟!

گفتم یه دیقه بیا بشین کنارم

بالشت رو تکیه دادم به دیوارو سرم رو گذاشتم رو بالشت و بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم و چند دفعه ای دستشو کشید به سرم.

چند دقیقه گذشت....

ولی ساکت بود.

دو هزاریم افتاد که خیلی شبا تا خواسته حرف بزنه من سرم رفته تو گوشی و لا به لای حرفاش وقتی یه جمله ی سوالی پرسیده گفتم آره آره....

فقط گفتم آره....بدون اینکه بشینم پای حرفاش ...بدون اینکه تو چشماش نگاه کنم...بدون اینکه دستاشو تو دستم بگیرم...بدون خیلی کارایی که دنیای امروز....دنیای شلوغ امروز از یادمون برده...

واسه یه آدمایی که اصلا معلوم نیست چقدر قراره همراهمون باشن

اصلا اگه شرایط الانمون یه ذره عوض بشه حاضرن تحملمون کنن یا نه...!؟

کلی وقت میذاریم و کلی حرف میزنیم که خودمونو بهشون ثابت کنیم...اما واسه پدر مادری که هر جوری باشی قبولت دارن و پای هر اتفاق تو زندگیت وایسادن و ترو خشکت کردن تا به اینجا برسی....حوصله نداریم!

بذار یه چیزی بهت بگم رفیق

به اندازه ی تمام لحظاتی که کنارشون نشستی و حرف نمیزنی و بغلشون نمیکنی داری حسرت جمع میکنی برای وقتی که نداریشون.

داستان علی سلطانی

داستان شانزدهم علی سلطانی: ترک عادت موجب مرض است

مراقب باشید در رابطه هایتان هیچ کاری را تکرار نکنید!

تکرار یک چیز تبدیل به عادت میشود

و ترک عادت موجب مرض است!

مرض یعنی سر ساعت و دقیقه ای بخصوص چشمت را بدوزی به گوشیِ تلفن اما هی زنگ نخورد..!

یعنی در گپ زدن با کسی هستی و او وسط حرف هایش تکه کلامی را استفاده میکند...وسط حرف هایش خیره میشوی به نقطه ای و باقیِ حرف هایش را نمیشنوی...!

یعنی همان میز و دوصندلی، کنج همان کافه ای که هر دفعه قسم میخوری دیگر پایم را اینجا نمیگذارم اما قدم هایت این مسیر را حفظ اند!

یعنی همان خیابانی که جرات پا گذاشتن روی سنگ فرش هایش را نداری...

همان آهنگی که جرات گوش دادنش را نداری...

صندلی های همان سینمایی که آخر هر هفته رزرو میشود و خالی می ماند!

یعنی آخر شب انتظار شعر و شب بخیر را کشیدن...!

تکرار یک چیز تبدیل به عادت میشود و

ترک عادت مرض است...!

داستان علی سلطانی

داستان هفدهم علی سلطانی: در آغوش کشیدن

در آغوش کشیدن

برگرفته شده از cofe-sher.blog.ir
در آغوش کشیدن

برگرفته شده از cofe-sher.blog.ir

دختری که چشمانش را میبندد

انگشتان ظریف اش

روی سینه گره می اندازد

میان دم و باز دم هایش لبخند میزند

شیرین عقل نیست

او فقط...

در آغوش کشیدنت را تمرین میکند!

داستان علی سلطانی

داستان هجدهم علی سلطانی: بعد از ظهر جمعه

بعد از ظهرهای جمعه

هول و هوش ساعت هفت

منتظر تماسش بودم

زنگ می زد و کلی شاکی بود!

می گفت:

نمی بینی هوا چقدر لعنتی شده؟!

تو فکر نمی کنی شاید من دلم قهوه می خواهد؟!

شاید من دلم می خواهد وسط خیابان کلافه ات کنم!

اصلا دلم می خواهد بازویم را نیشگون بگیری!

واقعا که چقدر بی فکری...

آنقدر می گفت تا بگویم:

یک ساعت دیگه دم در کافه ...

عزیزم بعدازظهر جمعه است

هوا هم که لعنتی شده،

احیانا من نباید به تو زنگ بزنم؟!

احیانا دلت دیوانه بازی نمی خواهد؟!

هر چند مدت هاست نمی آیی

اما من مثل هر هفته آماده شده ام

یک ساعت دیگه دم در کافه ...

متن بی خوابی

داستان نوزدهم علی سلطانی: قصد خواب نداری جانم؟

میپرسم قصد خواب نداری جانم؟

دستی به موهای برهم ریخته اش میکشد و میگوید

تو صبحِ زود بیدار شده ای

خسته ای

همین نیم ساعت پیش گفتی گیجِ خوابم

فردا هم که باید صبحِ زود بیدار شوی

کلی هم کار داری

منطقی ست که بخوابی...

دوباره میپرسم قصد خواب نداری جانم؟

لبش را کج میکند و چند مرتبه پلک میزند و ابرو بالا می اندازد و میگوید نه !

میگویم قهوه را دم میکنی یا دم کنم؟

ادامه میدهد که منطقی نیست جانا!

تو بخواب!

میگویم اتفاقا خیلی هم منطقی ست!

شبی که تو بی خواب شوی

منطقی ترین تصمیم جهان در آن شب، به نام من ثبت میشود!

منطقی ترین تصمیم جهان

دو صندلی ست رو به روی هم

در نیمه ی تاریکِ خانه، کنارِ پنجره...

همراه دو فنجان قهوه ی تلخ و داغ

البته که با خنده ی شیرین ات همراه میشود...

همراه میشود با چشمان زل زده ات به چشمانم

به چشمانم که سرخ شده است، خمار شده است ، سخت بازو بسته میشود اما قیدِ خواب را زده...!

گیج و گنگ نگاهم میکند

ادامه میدهم که عزیزم کار و خستگی که همیشه هست

نگذار این روزمرگی برایمان تصمیم بگیرد!

برایش منطق خودت را تعریف کن...

حالا قهوه را دم میکنی یا دم کنم؟

میگوید دم میکنم...فقط یک بوسه به آن تصمیم منطقی ات اضافه کن که وقتی قرار است برایم شعر بخوانی نور ماه را از روی لب هایت بچینم...

میگوید و می رود و دفترچه ی شعرم دنبالش راه میافتد...!

علی سلطانی

داستان بیستم علی سلطانی: عکس تو

مخترع دوربین عکاسی

اگر میدانست

ساعتها حرف زدن با یک عکس بی جان

چه بر سر آدم می آورد

هیچ گاه دست به این چنین اختراعی نمیزد!

البته که عکس های تو جان دارند!

این را حال پریشان من میگوید

وگرنه هیچ دیوانه ای

صفحه ی موبایل را نمیبوسد و در آغوش نمیکشد!

داستان علی سلطانی

داستان بیست و یکم علی سلطانی: خدا کند دیوانه نشود

خداکند دیوانه نشود

مردی که تمام دیشب

خوابت را دیده است

وبعد ازطلوع آفتاب

هر چه این پیام های لعنتی را

بالاوپایین میکند

خبری ازصبح به خیرت نیست!

.

.

خدا کند دیوانه نشود..

داستان علی سلطانی

داستان بیست و دوم علی سلطانی: ابرای پاییز بغض دارن

هیچ فکر میکردی اینجا همدیگه رو ببینیم؟

بعد از این همه مدت

هیچ فکر نمیکردم بتونم این همه مدت نبینمت..!

آخرین حرفت یادم نمیره... جروبحثمون که تموم شد گفتی تو میری اما من میمونم تو حس و حال این رابطه.... .

موندی؟

هنوزم همونجوری میخندی

هنوزم همونجوری سیگار میکشی

ما چطور این همه مدت بدونِ هم زندگی کردیم؟

آدم به همه چی عادت میکنه

من به بودنِ تو عادت کرده بودم

پس موندی

میشنوی صدای آسمونو؟

آسمون که میگرفت...صدای رعد و برق که میومد جلو درمون منتظرم بودی... .

لباس گرم نمیپوشیدم که وقتی بارون زد بغلم کنی خیس نشم...

اَبرایِ پاییز بغض دارن...

دستتو میگرفتم و با اولین قطره ی بارون چشمامو میبستم...هی حرف میزدی...هی حرف میزدی...انقدر راه میرفتیم که بارون بند بیاد... .

وقتی خیسیِ صورتمو با آستینت خشک میکردی دلم میرفت واست... .

یه بار تو همون خیابون دیدمت...روی همون نیمکت...بارون نمیومد اما صورتت خیس شده بود

ابرای پاییز بغض دارن...

مثل امشب مثل دیشب...مثل تموم این مدت که نبودی و تقویم رو پاییزِ اون سال قفل کرد

میخواد بارون بگیره...من دارم میرم همون خیابون...میخوام قدم بزنم...با چشمای بسته...نمیای؟

تو خیلی وقته رفتی... .

منم خیلی وقته موندم!

میخوام برگردم

آدمی که رفته میتونه برگرده اما آدمی که مونده راهی واسه برگشتن نداره... .

برو همون خیابون

زیر بارون قدم بزن

با چشمای بسته

فقط این دفعه لباس گرم بپوش

چترم با خودت ببر که صورتت خیس نشه...

متن برای چشمان

داستان بیست و سوم علی سلطانی: تمام قصه چشمان توست

غلت میزند روی شانه ی سمت چپ

نوک دماغش میخورد به نوک دماغم

میخندد...

چشمانِ بدونِ میکاپ اش برق میزند

نفس گرم اش میرسد به لبم

موهایش را کنار میزنم

موهایش را نفسِ عمیق میکشم

از پیشانی نوازش میکنم تا زیر چانه اش

آبِ دهانش را قورت میدهد

میگوید لطفا قصه بگو برایم

میگوید لطفا صدایت را صاف نکن و قصه بگو!

میگویم چشمانت

سرش را کج میکند و میگوید همین؟!

میگویم تمام قصه چشمان توست

در آغوشم میگیرد

انگار که باران به زمین رسیده باشد...

متن برای دعوا

داستان بیست و چهارم علی سلطانی: دعوای تو را به آشتی ترجیح می دهم

دلم میخواهد

بنشینی رو به رویم

درست رو به رویم

به فاصله ی کمتر از نیم متر!

جوری که نفس هایت

به صورتم اصابت کند

هی تند تند با عصبانیت حرف بزنی

هی با اخم غر بزنی

من هم با یک لبخند ابلهانه

پلک بزنم و سرم را تکان بدهم

موهایت را پشت گوشت بریزم

روی ابروهای درهمت دست بکشم

آرام که شدی بگویم

ادامه بده

اخم که میکنی

قلبم برایت تند تر میزند!

.

.

.

راستش این دیوانه

دعوای تو را

به آشتی با بقیه ترجیح میدهد!

داستان علی سلطانی

داستان بیست و پنجم علی سلطانی: روز مادر

فقط ۸ سالم بود

تنم بوی مدرسه میداد،بوی دبستان، بوی لقمه هایی که مادرم در کیفم میگذاشت، آخ که چقدر این بو را یادم هست!

فقط ۸ سالم بود

تا دست راست مادرم را در آغوش نمیگرفتم خوابم نمیبرد!عادت بود دیگر!یک عادت عاشقانه!

فقط ۸سالم بود

عاجز بودم از بستن بند های کتونی ام!تلاش هم نمیکردم یاد بگیرم چون میدانستم مادرم هست دیگر، او میبندد، چقدر عاشق این لحظه بودم، وقتی بند کفش هایم را میبست موهایش را بو میکردم، نفس میکشیدم !مگر خوش بو تر از این هم

چیزی هست؟

فقط ۸ سالم بود……

ظهر سردی بود، از آن ظهر هایی خورشید با زمین قهر کرده، بدترین ساعات زندگی ام را میگذراندم، آخر صبح بر سر رفتن به مدرسه با مادرم دعوا کردم، سرش داد زدم، تمام روز در مدرسه به این فکر میکردم که چگونه با مادرم آشتی کنم!

رسیدم سر کوچه ،شلوغ بود ، صدای پدرم از بین جمعیت به گوشم رسید، مردم جور دیگر نگاهم میکردند ، راه باز شدو رفتم جلوتر ..

مادر که روی زمین افتاده بود، پدر که زجه میزد، نان های تازه که به خون آغشته شده بود و پیرمردی که روی زمین نشسته بود بر سرش میکوبید و میگفت بدبخت شدم و ….

زمزمه های مردم که میگفتند تمام کرد بیچاره و گل های رزی که از دستانم افتاد من ماندم و کیف بدون لقمه ، من ماندم و بند کفش هایی که هر وقت میخواستم ببندم یک رب گریه میکردم ، من ماندم و بی خوابی ….

امشب بعد از ۱۳ سال دلم دست راست مادرم را میخواهد…

.
.

باز هم روز شیرین مادر فرا رسید و رهایم نمیکند فکر کسانی که مادرشان را از دست داده اند.

خدایا….

قبول که تو می دانی و ما نمی دانیم.

اما باور کن مادر را آنقدر زیبا آفریده ای

که فکر نداشتن اش لرزه می آورد.

تو را قسم به خدا بودن ات

چشم هیچ فرزندی انتظار مادر را نکشد.

آمین

داستان علی سلطانی

داستان بیست و ششم علی سلطانی: دسر عاشقانه

صبحانه را میتوان با دِسِرِ عاشقانه های شیرین میل کرد...

وقتی اَلَکی حواسم را پرتِ روزنامه خواندن کنم و از فنجان تو چای بنوشم و بعد با کلی آب و تاب بگویم:

عجیب است...چقدر چایِ امروز خوش طعم شده...!

چشمانت به خنده بیفتد و لقمه ی نیمه گاز زده ام را از دستم بگیری

و بگذاری دهانت و بگویی: عجیب تر اینکه نان و مُرَبایِ امروز هم طعم هیجان انگیزی دارد و هضم این مزه های عجیب،

بوسه ای میخواهد که از ابتدای صبح روی لب های جنابعالی دارد زبان درازی میکند!

داستان علی سلطانی

داستان بیست وهفتم علی سلطانی: خسرو، ناهید را دوست دارد

هِی دخترِ پِدَرَش! امشب که خواستی بخوابی به مادرت بگو حق ندارد قصه های مردانِ اسطوره ایِ تاریخ را برایت بگوید….اسطوره نیستم اما دست کم برایت تهران را که بر هم میریزم…

به مادرت بگو خودم قصه میشوم…اسطوره میشوم

نه اسطوره ای جنگ آور….همین که به وقتِ باران خیابان را با آواز قدم میزنم و انگشت نمای مردم میشوم کافی نیست؟!

بگو من، به نام های مردانه ای که درِ گوشَت صدا میکند هم حساسم!

خسرو، ناهید را دوست دارد.

متن برای نبودن عشقم

داستان بیست و هشتم علی سلطانی: نبودنش

هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه، خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت.

آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و زیرِ تیرِچراغ برقی که همیشه خاموش بود مینشستیم.

پشت این درب بزرگ باغی بود پر از درختان خشکیده.

همیشه آواز کلاغ های پریشان در فضا میپیچید.

ساعت هفت و نیم که میشد صدای پیانو از داخل باغ به گوش میرسید.

چند باری قلاب گرفتم و داخل باغ را سرک کشید.. .

میگفت سایه ی پیرزنی رامیبیندکه پشت پنجره ایستاده و سیگار میکشداما هیچوقت کسی که پیانو میزد را نمی دید!

آن قدر چهره ای متعجب اش هنگام تعریف کردن را دوست داشتم که هیچ وقت دلم نمیخواست خودم سرک بکشم !

مینشستیم زیر تیر چراغ برقی خاموش و زل میزد به چشمانم و میگفت “فکرمو بخون”

این کار جزو دیوانگی های شیرینمان بود.

وَهم چشمان راز آلودش تنم را میلرزاند

نزدیک تر می آمد.. .

عطر سرد صورتش در صورتم میریخت و نفس هایم به شماره می افتاد

نزدیکتر می آمد و میگفت “بگو دارم به چی فکر میکنم؟”

گرمای نفس هایش به لب هایم میخورد و آب دهانم مسیر هر روزه اش را گم میکرد!

هر بار شگفت زده میشد که چطور میتوانم فکرش را بخوانم؟

اما مگر میشد در نگاهش زل بزنم و نفهمم دارد به چه چیزی فکر میکند.؟!

صدای پیانو بالا میگرفت صدای کلاغ ها بالا میگرفت

باد لای موهایش میپیچید و بوسه هایمان آغاز میشد..!

همیشه میگفت لب های تو نوعی مواد مخدر است و من معتاد به مصرف هر روزه اش

که ضربان قلبم را تند کند که خون رگ هایم رقیق شود

که بی رمق بیفتم در آغوش ات… .

با تمام شدن صدای پیانو در تاریکیِ کوچه قدم زنان دور میشدیم!

در آن روزها جنون عشق مان بالا گرفت.

و آن شب پاییزی تصمیمان را گرفتیم و راهی آن کوچه ی بن بست شدیم

نشستیم جای همیشگی مان آواز کلاغ ها دلهره آور بود

صدای پیانو بلندشد! زل زد به چشمانم

اشک زیر چشمانش میغلتید

ماه روی گونه های آهاری اش میرقصید. .

زل زد به چشمانم جرأت نداشتم فکرش رابخوانم!

داشت به نبودنم فکر میکرد…

راستش آن شب

تصمیم گرفتیم همه چیز در اوج تمام شود!

باید همدیگر را ترک میکردیم

باید عشقمان جاودانه میشد!

رفت

بدون هیچ نامه ای بدون هیچ حرفی

آنگونه رفت که انگارهیچ وقت نبوده..

چند ماه بعد از رفتن اش سرِ همان ساعت

راهیِ کوچه ی بن بست شدم

روی درب پارچه ی سیاهی آویزان بود..

ازصدای پیانو خبری نبود

کلاغ ها رفته بودند

باغ را سرک کشیدم

پیرزنی پشت پنجره ایستاده بودو سیگار میکشید

نشستم جای همیشگی مان

زل زدم به نبودن اش

زل زدم به نبودن اش..

داستان علی سلطانی

صفحه اینستاگرام علی سلطانی

aliii_soltaniiii

کانال تلگرام علی سلطانی

aliii_soltaniiii

داستان علی سلطانی

مطالب مرتبط:

کتاب راز رخشید بر ملا شد | معرفی و قیمت کتاب

ازدحام مردم در مصلی تهران برای کتاب (رازِ رُخشید برملا شد)


این مطلب چقدر مفید بود ؟
(3 امتیاز , میانگین: 4.3 از 5)  

دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits

آخرین مطالب دلگرم

StatCounter