alexametrics
دلگرم
امروز: پنج شنبه, ۰۹ بهمن ۱۳۹۹ برابر با ۱۵ جمادى الآخر ۱۴۴۲ قمری و ۲۸ ژانویه ۲۰۲۱ میلادی
ناب نوشته های خواندنی سری23

ناب نوشته های خواندنی سری23

ناب نوشته های خواندنی سری23
3
زمان مطالعه: 3 دقیقه
ناب نوشته های خواندنی ناب نوشته ها نوشته های ناب نابترین نوشته متن های زیبا داستان های زیبا زیباترین داستان ها مطالب جالب مطالب زیبا زیباترین مطالب نوشته های فلسفی نوشته های آموزنده داستانک های زیبا داستان های اموزنده پند نصیحت جالبترین مطالب لاین و…

ناب نوشته های خواندنی سری1

*** ناب نوشته های خواندنی ***

روزی قاضی شهر ومردی از معتمدین از کوچه ای عبور میکردند
در یکی از خانه ها صدای آواز و طرب به گوش میرسید
قاضی باشنیدن آن صدا به سرعت ازکوچه ردشد اما مرد معتمد با آرامش تمام راه را طی کرد
وقتیکه به قاضی رسیدگفت:چراباعجله راه رفتی؟قاضی گفت ترسیدم آن صدادرمن اثرکند
مردگفت ولی این چیزها اثریدرمن ندارد
چندی بعد مردی نزد قاضی شکایت برد و همان مرد معتمد را برای شهادت نزدقاضی برد
قاضی بادیدن آن مردگفت:شهادت دروغگو ومجنون رانمیپذیرد!‏
آن مرد باتعجب گفت مگراینگونه ام، قاضی ماجرای آن روز را یادآورشدوگفت آن صدا بر هر دلی
اثر میگذاشت اگر توراست گفتی که تاثیری برتو نداشته مجنونی ور نه دروغگو...‏

*** ناب نوشته های خواندنی ***


مردک پست که عمری نمک حیدر خورد
نعره زد بر سر مادر،به غرورم برخورد
ایستادم به نوک پنجه ی پا
اماحیف
دستش از روی سرم رد شد و به مادر خورد
هرچه کردم سپر درد و بلایش گردم
نشد ای وای که سیلی به رخش آخر خورد
آه زینب
تو ندیدی
به خدا من دیدم
مادرم خورد به دیوار ولی با سر خورد
سیلی محکم او چشم مرا تار نمود
مادر اما دو سه تا سیلی محکم تر خورد
لگدی خورد به پهلوم و نفس بند آمد
مادر اما لگدی محکم و سنگین تر خورد
حسن از غصه سرش به زمین زد،غش کرد
باز زینب غم یک مرثیه دیگر خورد
قصه ی کوچه عجیب است مهاجر
اما
وای از آن لحظه که زهرا لگدی از در خورد

*** ناب نوشته های خواندنی ***


چه کسی می گوید نمی شود دنیا را در یک شهر، در یک خانه، کنار یک نفر داشت؟ پس چطور این همه سال تمام دنیای من ‏همین دیوار ها و طاق ها بود؟سخت نیست...آن هم وقتی هم نفس کسی بوده باشی که وقتی با او کنار کتابخانه اش می نشستی ‏خلاصه تمام کتاب ها را با ذوق و شوق برایت می گفته. از همه چیز و همه جا برایت حرف داشته. از ساده ترین اختراعات ‏بشر گرفته تا عجیب ترین شهر های دنیا. همه چیز هم از همان شب سرد زمستان، زمان آغاز قصه مان، شروع شد... که ‏گفتی دوست داری آن شهر قطبی را ببینی که در آن مردن ممنوع است... که گفتی تو هم حق نداری بمیری ، چون هیچ وقت ‏در دلم خاک نمی شوی... که باغچه ی کوچک مان را آب می دادیم و فکر می کردیم در ونیز باغچه هم پیدا می شود... که ‏مبلمان آبی می خریدیم و مثل شهر تک رنگ هند رنگ پرده ها را هم با آن هماهنگ می کردیم. اما تو زیر قرارت زدی...‏
فراموش کردی تو هم در قلب من نمی توانستی خاک شوی...و حالا اینجا درست شبیه آن شهر تک نفره شده... من تنها ساکن ‏دنیای بی تو ام. هر روز در کنار کتابخانه ساکت تو تنها می نشینم و تنها چای می نوشم و تمام خاطراتمان را در این دنیای ‏کوچک ، تنها دوره می کنم...‏

*** ناب نوشته های خواندنی ***

گردآوری:مجله اینترنتی دلگرم


دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits