alexametrics
دلگرم
امروز: پنج شنبه, ۰۹ بهمن ۱۳۹۹ برابر با ۱۵ جمادى الآخر ۱۴۴۲ قمری و ۲۸ ژانویه ۲۰۲۱ میلادی
ناب نوشته های خواندنی سری13

ناب نوشته های خواندنی سری13

ناب نوشته های خواندنی سری13
8
زمان مطالعه: 3 دقیقه
ناب نوشته های خواندنی ناب نوشته ها نوشته های ناب نابترین نوشته متن های زیبا داستان های زیبا زیباترین داستان ها مطالب جالب مطالب زیبا زیباترین مطالب نوشته های فلسفی نوشته های آموزنده داستانک های زیبا داستان های اموزنده پند نصیحت جالبترین مطالب لاین و…

ناب نوشته های خواندنی سری1

*** ناب نوشته های خواندنی ***

خواهر کوچکم از من پرسید:‏
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به تندی گفتم...‏
این سوال است که تو می پرسی؟
پنج وارونه دگر بی معناست...‏
خواهر کوچک من ساکت ماند...‏
وسوالش را خورد
دیدم از گوشه ی چشمش نم اشکی پیداست...‏
بغلش کردم و ارام گرفت..‏
او به ارامی گفت که چرا بی معناست؟
من که در همهمه ی داغ سوالش بودم....‏
از دلم ترسیدم...‏
من که معصومیت بغض صدایش دیدم،به خودم می گفتم:‏
اگر او هم یک روز...‏
وارد بازی این عشق شود....‏
مثل من قهوه ی تلخ عاشقی خواهد خورد...‏
توی فنجان نگاهش ماندم...‏
مات و مبهوت فقط میگفتم:‏
بخدا بی معناست...‏
پنج وارونه غلط ها دارد....‏
تو همان پنج دبستان خودت را بنویس....‏
پنج وارونه ی ما یک بازیست....‏
بازی ای بی معنیست....‏
تو همان پنج دبستان خودت را بنویس.....‏

*** ناب نوشته های خواندنی ***

روزی مردی جوان از کنار رودی می گذشت ، پیرمردی را در آنجا دید جویای حال پیرمرد شد.‏
پیر گفت : میخواهم از رود رد شوم ولی چون چشمانی کم سو دارم و رود هم خروشان است نمیتوانم
جوان کمک کرد و پیرمرد را از رود گذراند ، سپس پیرمرد از وی تشکر کرد و هر کدام به راه خود ادامه دادند.‏
پس از مدتی جوان پیرمرد را دید جلو رفت و پرسید : ای پیر مرا میشناسی؟
پیر جواب داد : نه نمیشناسم
جوان گفت : من همانم که تو را از آب رد کردم
پیر دوباره تشکر کرد و دعای خیر برای جوان.‏
پس از مدتی دوباره همدیگر را ملاقات کردند و دوباره همان حرف ها رد و بدل شد و این ملاقات چند بار تکرار شد.‏
روزی دیگر جوان دوباره پیرمرد را دید جلو رفت و پرسید:‏
ای پیر مرا میشناسی ؟ پیر که چشمانی کم سو داشت جواب داد : نه نمیشناسم
جوان گفت : من همانم که تو را از آب رد کردم
پیر که دیگر از حرفهای جوان خسته شده بود ، جواب داد :‏
ای کاش آب مرا میبرد ولی تو مرا از آب رد نمیکردی !!!‏

*** ناب نوشته های خواندنی ***


بزرگى با شاگردش از باغى ميگذشت.چشمشان به يک کفش کهنه افتاد شاگرد گفت گمان ميکنم اين کفشهاي کارگرى است که ‏در اين باغ کار ميکند بيا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفشها را پس بدهيم و کمى شاد شويم استاد ‏گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنيم بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين...مقدارى پول درون ان ‏قرار بده شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و ‏همين که پا درون کفش گذاشت متوجه شيئى درون کفش شد و بعد از وارسى ،پول ها را ديد با گريه ،فرياد زد خدايا شکرت ‏خدايي که هيچ وقت بندگانت را فراموش نميکنى ميدانى که همسر مريض و فرزندان گرسنه دارم و به در فکر بودم که امروز ‏با دست خالى و با چه رويي به نزد انها باز گردم و همين طور اشک ميريخت..استاد به شاگردش گفت هميشه سعى کن براى ‏خوشحاليت ببخشى نه بستاني

*** ناب نوشته های خواندنی ***

گردآوری:مجله اینترنتی دلگرم


دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits