alexametrics
دلگرم
امروز: پنج شنبه, ۰۹ بهمن ۱۳۹۹ برابر با ۱۵ جمادى الآخر ۱۴۴۲ قمری و ۲۸ ژانویه ۲۰۲۱ میلادی
ناب نوشته های خواندنی سری12

ناب نوشته های خواندنی سری12

ناب نوشته های خواندنی سری12
4
زمان مطالعه: 3 دقیقه
ناب نوشته های خواندنی ناب نوشته ها نوشته های ناب نابترین نوشته متن های زیبا داستان های زیبا زیباترین داستان ها مطالب جالب مطالب زیبا زیباترین مطالب نوشته های فلسفی نوشته های آموزنده داستانک های زیبا داستان های اموزنده پند نصیحت جالبترین مطالب لاین و…

ناب نوشته های خواندنی سری1

*** ناب نوشته های خواندنی ***

چیزی در جیبش صدا داد و تکان خورد
گوشی موبایلش را درآورد...‏
پیامک را خواند: سلام . خوبی آقا ؟؟؟
شنیدم کارشناسی ارشد را هم گرفتی !‏
تبریک میگم و امیدوارم همچنان موفق باشی...‏
لبخندی زد و گوشی را در جیب شلوارش گذاشت !‏
از داخل ساکش دسته ای دی وی دی بیرون آورد
بساطش را کنار پیاده رو پهن کرد و بین جمعیت فریاد زد :‏
دی وی دی هزار....‏
دی وی دی هزار...‏
داریم همچین ادمایی رو که بهترین درس رو میخونن و دی وی دی هم میفروشن.‏
بگو ایولا

*** ناب نوشته های خواندنی ***


یه نفر به دوستش زنگ زد گفت:400هزارتومن احتیاج دارم , داری بهم بدی؟
دوستش گفت:شب بیا کافی شاپ بگیر.‏
شب شد...‏
زنگ زد دید گوشیش در دسترس نیست...
رفت کافی شاپ دید اونجاست.‏
گفت اگه پول نداری بگو ندارم چرا گوشی رو خاموش کردی؟
گفت خاموش نکردم ‏
فروختمش اینم پولش بیا بگیر.!‏

*** ناب نوشته های خواندنی ***

مقدمه ی دوم کتاب ژنتیک تخته سیاه:‏
رئیس سرش رو بالا برد که نوچ.... نمیشه...‏
‏-‏ ‏: آخه آقا. .. ما دستمون خیلی تنگه. .. دیگه نمیدونیم به کی باید رو بندازیم. .. بچه ها که ندارم نمیفهمن آقا. ....‏
از نگاه رئیس فهمید که اونجا وایسادن فایده ای نداره. تو ی لحظه تصویر فاطمه کوچولو اومد تو ذهنش، خیلی لاغر شده ‏بود.... خیلی...... دکترا گفته بودن اگه عمل نشه......‏
احساس کرد یه توپ بزرگ زیر گلوش گیر کرده و هر لحظه بزرگ تر میشه ..... بغض..... این بغض لعنتی خیلی وقت بود ‏که ولش نمیکرد..... حالا هم..... چشماش میسوخت. ..... صاف به رئیس نگاه کرد..... دوست نداشت پلک بزنه...... ‏میدونست اگه اینکارو بکنه غرورش بیشتر از این لگد مال میشه.... سعی کرد ی چیزی بگه، ی چیزی که شاید تاثیر کنه.... ‏دوباره به رییس نگاه کرد ولی فقط تونست بگه آخه آقا. ...... و بعدش اون اتفاقی که نباید بیفته افتاد... پلک زد و اشک......‏
با خودش فکر کرد دیگه چاره ای نداره.... باید دست به اون کاری بزنه که ی عمر ازش دوری کرده..... رفت و نشست تو ‏آبدارخانه و شروع کرد به ور رفتن با قوطی کبریت..... هزار جور فکر از ذهنش میگذشت. .... هر لحظه صد بار از کاری ‏که میخواست بکنه پشیمان میشد ولی هر بار تصویر فاطمه کوچولو.....‏
‏-‏ ‏: آقای.... من دارم میرم...... دفتر رو خوب تمیز کن، به کاغذها دست نزن، بذار خودم مرتبشون میکنم، اینقدر هم ‏خودتو لوس نکن، مشکل واسه همه هست، دردسرهای من از تو خیلی بیشتره.....‏
به میز رئیس نگاه کرد، دست تو جیبش کرد و دسته کلیدش رو درآورد. فکر کرد حداقل 4 ساله که این دسته کلید رو داره.... ‏شاید تموم فقل ها رو عوض کرده باشن....... دستش آشکارا میلرزید، ی لحظه چشم هاشو بست و بعد سریع به طرف میز ‏رئیس رفت، دومین کلید در فقل چرخید..... باید اونقدر برميداشت که خیالش از بابت فاطمه راحت میشد و .....‏
‏-‏ ‏: آقای ... شما به جرم سرقت از محل کار خود به ... محکوم میشوید ... اگر دفاعی از خود دارید...‏
ی نگاه به فاطمه کرد.... فاطمه میخندید و براش دست تکان میدان. ..... لبخندی زد و به سرباز کنار دستش گفت: بریم...‏
این داستان رو نوشتم چون یه حس عجیبی بم داد..... دلم بیشتر واسه خودمون سوخت..... چقد حواسمون به اطرافمون ‏هست؟؟؟؟
‏******.... فقط خواستم بگم شاید خیلیا بد نشن اگه ما خوب باشیم..... ******‏
به قول اون خواننده که میگه : دورتو ببین با نگاه موشکافانه ، خونواده هایی رو که یه گوشه آواره، خیره شدن به دستان تو با ‏پای خسته ، تو هم آب نمیده از لای دستت......‏
یادمون نره: "شاید خیلیا بد نشن اگه ما خوب باشیم"‏

*** ناب نوشته های خواندنی ***

گردآوری:مجله اینترنتی دلگرم


دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits