دلگرم
امروز: چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۴۰۰ برابر با ۲۵ ربيع الآخر ۱۴۴۳ قمری و ۰۱ دسامبر ۲۰۲۱ میلادی
آموزش کامل درس یازدهم فارسی نهم | زنِ پارسا
2
زمان مطالعه: 14 دقیقه
در این پست از مجله دلگرم درس یازدهم فارسی نهم ( زنِ پارسا ) را بطور کامل آموزش خواهیم داد . با ما تا آخر این صفحه همراه باشید .

آموزش کامل درس یازدهم فارسی نهم | زنِ پارسا

رابعهٔ عَدَویّه از زنان عارف، پرهیزگار و بزرگ قرن دوم هجری است که در عبادت و نیکوکاری مشهور است. از او سخنان شیرین و آموزنده‌ای به جای مانده است. گوشه‌ای از زندگی او را از زبان عطّار نیشابوری در «تذکرة الاولیا» می‌خوانیم:

نقل است آن شب که رابعه در وجود آمد، در خانهٔ پدرش چندان جامه نبود که او را در آن بپیچند و چراغ نبود.1 پدر او را سه دختر بود. رابعه، چهارم بود. از آن، رابعه گویند.

1 روایت کرده‌اند آن شبی که رابعه به دنیا آمد، در خانهٔ پدرش لباس به اندازه‌ای نبود که او را در آن قرار دهند و هیچ چراغی در خانه نبود که آن را روشن کنند.

پس عیال با او گفت: «به فلان همسایه رو و چراغی روغن بخواه».

به نزد فلان همسایه برو و به اندازه یک چراغ از او روغن (سوخت چراغ) قرض بگیر.

پدر رابعه عهد کرده بود که از مخلوق هیچ نخواهد. برخاست و به درِ خانهٔ آن همسایه رفت و باز آمد و گفت: «خفته‌اند».

پس دلتنگ بخفت و پیغمبر [را] - علیه الصلاة والسّلام - به خواب دید. گفت: «غمگین مباش که این دختر، سیّده‌ای است که هفتاد هزار [از] امّت من در شفاعت او خواهند بود».

چون رابعه بزرگ شد، پدر و مادرش بمردند و در بصره قحطی عظیم پیدا شده و خواهران متفرّق شدند 1 و رابعه به دست ظالمی افتاد. او را به چند درم بفروخت2 آن خواجه او را به رنج و مشقّت، کار می‌فرمود.3

1 در شهر بصره خشکسالی و نایابی بزرگی به وجود آمد و هر سه خواهر رابعه پراکنده شدند و رفتند.
2 او را به چند سکه نقره فروخت.
3 ارباب رابعه انجام کارهای سخت و دشوار را به او دستور می‌داد.

روزی، بیفتاد و دستش بشکست. روی بر خاک نهاد و گفت: «الهی! غریبم و بی‌مادر و پدر، اسیرم و دست شکسته. مرا از این همه، هیچ غم نیست، الّا رضای تو؛ می‌باید تا بدانم که راضی هستی یا نه؟»

صورتش را بر روی زمین گذاشت (سجده) و به خداوند با حالت راز و نیاز گفت: خدایا غریب و تنها و یتیمم، اسیرم و آسیب دیده. از این همه سختی ناراحت نیستم، مگر خشنودی تو، پس باید بدانم آیا از من خشنود هستی یا نه.

آوازی شنید که «غم مخور، فردا جاهیت خواهد بود، چنان که مقرّبان آسمان به تو نازند».

صدایی شنید که می‌گفت: غمگین نباش، در آینده چنان مقامی خواهی داشت که تمام فرشتگان و نزدیکان درگاه الهی به تو افتخار می‌کنند.

پس رابعه به خانه رفت و دایم روزه داشتی و همه شب نماز کردی و تا روز بر پای بودی.

پیوسته روزه می‌گرفت و هر شب به نماز می‌ایستاد و تا صبح در حال عبادت بود.

شبی خواجه از خواب درآمد.1 آوازی شنید. نگاه کرد، رابعه را دید در سجده، که می‌گفت: «الهی! تو می‌دانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست و روشنایی چشم من در خدمت درگاه تو.2 اگر کار به دست من استی، یک ساعت از خدمتت نیاسودمی؛ امّا تو مرا زیر دست مخلوق کرده‌ای؛ به خدمت تو از آن، دیر می‌آیم».3

1 یک شب خواجه از خواب بیدار شد.
2 خدایا! تو آگاه و باخبری که آرزو و میل قلبی من در همراهی و اطاعت کردن از فرمان و دستور توست و نور چشم‌های من در خدمت آستان و درگاه توست.
3 اگر اراده و اختیار این کارها در دست من بود، حتی یک لحظه هم از خدمت درگاه تو آسوده و بی‌خیال نمی‌ شدم، اما تو مرا زیردست و غلام آفریده‌ای به همین علت دیر به خدمت و نیایش و عبادت تو حاضر می‌شوم.

شبی دزدی درآمد و چادرش برداشت. خواست تا ببرد، راه ندید. چادر بر جای نهاد. بعد ار آن، راه باز یافت. دگر بار چادر برداشت و راه باز ندید؛ همچنین تا هفت نوبت.

از گوشهٔ صومعه آواز درآمد که: «ای مرد! خود را رنجه مدار که او چند سال است تا به ما دل سپرده است.1 ابلیس زهره ندارد که گِردِ او گَردد؛ دزد را کی زَهرۀ آن بوَد که گِرد چادر او گردد؟2 تو خود را مرنجان ای طرّار! که اگر یک دوست خفته است، دوست دیگر بیدار است».3

1 ای مرد! به خود سختی نده، زیرا او چند سال است که دلش را به ما داده است.
2 شیطان جرئت ندارد که اطراف او نزدیک شود و صدمه‌ ای به او برساند. دزد چگونه می‌تواند به او نزدیک شود و به او آسیب برساند؟
3 تو خود را آزار نده ای دزد، زیرا اگر یک دوست (بنده خوب خدا) در خواب است، دوست بسیار با ارزش او (خداوند) بیدار است و مراقب اوست.

تذکرة الاولیا، عطّار نیشابوری

separator line

خودارزیابی (صفحهٔ 85 کتاب درسی)

1- چرا پدر رابعه، شب تولّد او دلتنگ خوابید؟ زیرا دخترش به دنیا آمده بود اما آنها نه در خانه لباس زیادی داشتند که او را در آن بپیچیند و نه توانسته بود روغنی برای چراغ پیدا کند.

2- چه عنوان‌های دیگری می‌توان برای این درس انتخاب کرد؟ زن با خدا، زن کامل، انسان متوکل، شفیع امت، مقام زن، رابعه و طرار، زن پاکدامن، زن مقرب و...

3- مهم ترین ویژگی‌های اخلاقی رابعه چه بود؟ راضی بودن به رضای خدا، توکل به خدا، شکرگزار نعمت‌های خدا بودن، فروتنی در مقابل خدا، پارسا و پاکدامن

separator line

نکتهٔ زبانی: گروه فعلی (3)

فعل گذشته (ماضی) استمراری:

به جمله‌های زیر، توجّه کنید.
- روزها می‌گذشت و او هرچه بیشتر می‌آموخت، علاقه‌اش به دانش اندوزی بیشتر می‌شد.
- پدرم بیشتر به مسافرت می‌رفت و هدیه‌های فراوانی می‌آورد.

به فعلی که در گذشته به تکرار و استمرار انجام می‌شده است، گذشته «استمراری» گویند. این فعل با افزودن پیشوند «می» به اوّل فعل گذشته ساده ساخته می‌شود.

ساخت فعل گذشته استمراری: می + بن گذشته + شناسه

مفردجمع
می + رفت + ـَ ممی + رفت + یم
می + رفت + یمی + رفت + ید
می + رفت + می + رفت + ند

گذشته مستمر (جاری):

به جمله‌های زیر، توجّه کنید:
- داشتم می‌رفتم که حسن آمد.
- داشت باران می‌بارید که بازی شروع شد.

در جمله‌های بالا «داشتم می‌رفتم» و «داشت می‌بارید» فعل گذشته مستمر هستند. فعلی که به جریان انجام عملی در گذشته به همراه کاری دیگر دلالت دارد، فعل «گذشته مستمر» نامیده می‌شود. هرگاه فعل‌های کمکی «داشتم، داشتی، داشت، داشتیم، داشتید، داشتند» را به اوّل گذشته استمراری بیفزاییم، فعل ماضی مستمر، به دست می‌آید.

ساخت فعل گذشته مستمر: ماضی ساده از مصدر داشتن + ماضی استمراری فعل مورد نظر

مفردجمع
داشتم می‌نوشتمداشتیم می‌نوشتیم
داشتی می‌نوشتیداشتید می‌نوشتید
داشت می‌نوشتداشتند می‌نوشتند

separator line

گفت‌وگو (صفحهٔ 86 کتاب درسی)

1- درباره نمونه‌هایی از فداکاری زنان ایرانی در انقلاب اسلامی و دفاع مقدّس، گفت‌وگو کنید. زنان ایرانی چه در انقلاب و چه در دوران دفاع مقدس، همراه و همگام با مردان قدم برداشتند. زنانی مانند: فرنگیس حیدرپور، فوزیه شیردل و طیبه واعظی

2- درباره یکی از زنان بزرگ شاهنامه فردوسی، تحقیق کنید.
گرد آفرید نخستین شیر زن حماسه ملی ایران است. گرد آفریدِ دلربا و چالاک با این که در شاهنامه حضوری کوتاه دارد و شکست هم می‌خورد، بسیار برجسته است و یکی از گیراترین زنان شاهنامه است. وی را می‌توان مانند فرانک، ارنواز و شهرناز نمونهٔ زن اصیل ایرانی دانست. در میان مرز ایران و توران دژی به نام «دژ سفید» بود که گژدهم پدر گردآفرید بر آن حکمرانی می‌کرد. داستان گردآفرید از رسیدن سهراب به دژ سپید شروع می‌شود. وقتی سهراب به دژ سفید رسید با هژبر روبه رو شد و هژبر را شکست داد و در کمال ناباوری سربازان دژ سپید، سهراب هژیره را نکشت و او را به اسارت گرفت و به درون سپاه خود فرستاد، از آنجا که فرمانده دژ سپید گژدهم پیرمردی سالخورده بود و یک پسر نوجوان داشت، گرد آفرید دختر ارشد او، لباس نظامی بر تن کرد. سهراب او را به نبرد طلبید. پس از رویارویی سهراب و گردآفرید، گرد آفرید متوجه شد توان مقابله با سهراب را ندارد از این رو تصمیم به فرار گرفت که در راه سهراب به او رسید و با ضربه‌ای کلاه خود گردآفرید که چهره او را پنهان کرده بود، برداشت و متوجه شد او دختری زیباروی است. گردآفرید که خود را شکست خورده و تسلیم دید دست به نیرنگ زد و به سهراب وعده‌های دروغین داد. سهراب که شیفته گردآفرید شده بود، پیشنهادش را قبول کرد و با او به سمت دروازه دژ سپید روانه شد. در میانه راه گردآفرید با زیرکی به داخل دژ تاخت و دروازه را بر روی سهراب بست و سهراب را از نتیجه حمله به ایران و نبرد با رستم بر حذر داشت.

separator line

نوشتن (صفحهٔ 87 کتاب درسی)

1- هر یک از واژگان زیر با کدام نشانه جمع به کار نمی‌روند؟

نشانهٔ جمع

ها

اتان
واژه
مخلوقمخلوق‌هامخلوقات-
طرارطرارها-طراران
ظالمظالم‌ها-ظالمان
نظرنظرهانظرات-
غریبغریب‌ها-غریبان

2- با توجّه به متن درس، واژه «دوست» در جمله زیر، به چه اشاره دارد؟ «اگر یک دوست خفته است، دوست دیگر بیدار است».
دوست اول: بنده خدا (رابعه) دوست دوم: معشوق ازلی (خداوند)

3- در جاهای خالی، جمله‌های مناسب بنویسید. 2- او شعر را می‌سرود. 3- تو داشتی شعری را می‌سرودی 4- تو داشتی شعر می‌خواندی

آموزش کامل درس یازدهم فارسی نهم | زنِ پارسا

separator line

روان خوانی: دروازه‌ای به آسمان

با خود می‌گفتم: از دوازدهم مهرماه 1359 چه به یاد داری؟ هیچ! آنجا که تو به آن پای می‌نهادی خرّمشهر نبود، خونین‌شهر نیز نبود... این شهر، دروازه‌ای در زمین داشت و دروازه‌ای دیگر در آسمان و تو در جست‌وجوی دروازهٔ آسمانی شهر بودی که به کربلا باز می‌شد و جز مردان مرد را به آن راه نمی‌دادند.

با خود می‌گفتم: جنگ، برپا شده بود تا «محمد جهان‌آرا» به آن قافله‌ای ملحق شود که به سوی عاشورا می‌رفت.

یک روز، شهر در دست دشمن افتاد و روزی دیگر آزاد شد. پندار ما این است که ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند؛ امّا حقیقت آن است که زمان، ما را با خود برده است و شهدا مانده‌اند.

سال‌ها از آن روزها می‌گذرد و آن جوان بسیجی، دیگر جوان نیست. جوانی او نیز در شهر آسمانی خرّمشهر مانده است.

امّا آنان که یاد آن مقاومت عظیم را در دل محفوظ داشته‌اند، پیر شده‌اند و پیرتر. کودکان می‌انگارند که فرصتی پایان ناپذیر برای زیستن دارند؛ امّا چنین نیست و بر همین شیوه، ده‌ها هزار سال است که از عمر عالم گذشته است. فرصت زیستن چه در صلح و چه در جنگ، کوتاه است؛ به کوتاهی آنچه اکنون از گذشته‌های خویش به یاد می‌آوریم.

یک روز آتش جنگ، ناگاه جسم شهر را در خود گرفت. آن روزها گذشت؛ امّا این آتش که چنگ بر جسم ما افکنده، هرگز با مرگ، خاموشی نمی‌گیرد. آن نوجوانان رشید و دلاوران شهید چهارده - پانزده ساله اکنون به سرچشمهٔ جاودانگی رسیده‌اند. آنان خوب دریافتند که برای جاودان ماندن چه باید کرد. سخن عشق، پیر و جوان نمی‌شناسد.

آیا نوجوانان و چهارده - پانزده ساله‌های امروز می‌دانند که در زیر سقف مدرسه‌های خرّمشهر در آن روزهای آتش و جنگ چه گذشته است؟

رودخانهٔ خرّمشهر آن روزها هم بی‌وقفه گذشته است و امروز نیز از گذشتن، باز نایستاده است. یک روز ناگهان از آسمان آتش بارید و حیات معمول شهر متوقّف شد. کشتی‌ها به گل نشستند؛ اتومبیل‌ها گریختند و شهر خالی شد. رودخانه ماند و نظاره کرد که چگونه حیات حقیقی مردان خدا، ققنوس‌وار از میان خاکستر نخل‌های نیم سوخته، خانه‌های ویران، اتومبیل‌های آتش گرفته و کشتی‌های به گِل نشسته سر برآورد. عجب از این عقل باژگونه که ما را در جست‌وجوی شهدا به قبرستان می‌کشاند!

شور زندگی یکبار دیگر مردان را به خرّمشهر کشانده است. شاید آنان درنیابند؛ امّا شهر در پناه شهداست. خرّمشهر شقایقی خون‌رنگ است که داغ جنگ بر سینه دارد...

مسجد جامع خرّمشهر، قلب شهر بود که می‌تپید و تا بود، مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد جامع خرّمشهر، مادری بود که فرزندان خویش را زیر بال و پر گرفته بود و در بی‌پناهی، پناه داده بود. آنگاه که خرّمشهر به اشغال متجاوزان درآمد و مدافعان ناگزیر شدند که به آن سوی شطّ خرّمشهر کوچ کنند، باز هم مسجد جامع، مظهر همهٔ آن آرزویی بود که جز در باز پس‌گیری شهر برآورده نمی‌شد. مسجد جامع، همهٔ خرّمشهر بود. قامت استوار ایمان ایران شهر بود.

شب آخر، شهید «جهان آرا» حرکت امام حسینی انجام داد؛ زمانی که مقرها را در خرّمشهر زدند و بچّه‌ها در خرّمشهر مقرّی نداشتند و به آن طرف شهر رفتند، او همهٔ بچّه‌ها را جمع کرد و گفت که اینجا کربلاست و ما هم با یزیدی‌ها می‌جنگیم. ما هم اصحاب امام حسینیم.

تا این را گفت، برای همه، صحنهٔ کربلا تداعی شد. گفت: «نمی‌توانم به شما فرمان بدهم. هر کس می‌تواند، بایستد و هر کس نمی‌تواند، برود؛ امّا ما می‌ایستیم تا موقعی که یا ما دشمن را از بین ببریم یا دشمن ما را به شهادت برساند. منتهی هر کس می‌خواهد، از همین الآن برود...».

بچّه‌ها همه بلند شدند و او را بغل کردند و بوسیدند و با او ماندند.

کربلا قرارگاه عشّاق است و شهید سید محمدعلی جهان‌آرا چنین کرد تا جز شایستگان، کسی در کربلای خرّمشهر استقرار نیابد. شایستگان آنانند که قلبشان را عشق تا آنجا انباشته است که ترس از مرگ، جایی برای ماندن ندارد. شایستگان جاودانند.

جنگ برپا شد تا مردترین مردان در حسرت قافلهٔ کربلای عشق نمانند. در پس این ویرانی‌ها معارجی به سال 61 هجری قمری وجود داشت و بر فراز آن، امام عشق، حسین بن علی (ع)، آغوش برگشوده بود. رزم‌آوران از این منظر آسمانی به جنگ می‌نگریستند که: «در هر وجب از این خاک، شهیدی به معراج رفته است؛ با وضو وارد شوید». این جمله را یک جوان بسیجی، مردی از سلالهٔ جوانمردان بر تابلوی دروازهٔ خرّمشهر نگاشته بود و خود نیز در سال 1367 به شهادت رسید.

شهید سید مرتضی آوینی

separator line

فرصتی برای تفکّر (صفحهٔ 90 کتاب درسی)

1- چرا خرّمشهر نماد هشت سال مقاومت، معرّفی شده است؟ زیرا خرمشهر به ساده‌ترین سلاح‌های دفاع تا آخرین لحظه در مقابل دشمن مقاومت کرد و مردم هر یک با جان و مال و ناموس خود از شهر دفاع کردند.

2- دریافت شما از جمله زیر، چیست؟ «حیات حقیقی مردان خدا، ققنوس وار از میان خاکستر نخل‌های نیم سوخته، سر برآورد». زندگی واقعی مردان خدا همیشه دارای تولد است و هیچ گاه از بین نمی‌رود و پیوسته به فکر دیگران هستند.

separator line

حتماً بخوانید:
آموزش کامل درس دهم فارسی نهم | آرشی دیگر

آموزش کامل درس دهم فارسی نهم | آرشی دیگر

در این پست از مجله دلگرم درس نهم فارسی نهم ( آرشی دیگر ) را بطور کامل آموزش خواهیم داد . با ما تا آخر این صفحه همراه باشید .



این مطلب چقدر مفید بود ؟
5.0 از 5 (2 رای)  
دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید