مجله دلگرم
امروز: سه شنبه, ۰۸ آذر ۱۴۰۱ برابر با ۰۴ جمادى الأول ۱۴۴۴ قمری و ۲۹ نوامبر ۲۰۲۲ میلادی
داستان پندآموز گره گشای!
111
داستان های کوتاه به دلیل اینکه حجم کمتری نسبت به رمان و داستان های بلند دارند و وقت زیادی از خواننده را نمی گیرند بیشتر مورد توجه هستند.داستان ها به ما تجربه ها و درس های بزرگی را در زمانی کوتاه می آموزند.

پیرمرد تهیدستی "زندگی" را در فقر و تنگدستی میگذراند، و به سختی برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم میساخت. از "قضا" یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقانی مقداری "گندم" در دامن لباسش ریخت. پیرمرد "خوشحال" شد و گوشه های دامن را گره زد و به سوی خانه دوید !!!! در همان حال با "پروردگار" از مشکالت خود سخن می گفت، و برای گشایش آنها "فرج" می طلبید و تکرار می کرد؛

داستان پندآموز / گره گشای

"ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره ها ی زندگی ما بگشای..." پیرمرد در همین حال بود که ناگهان گره ای از گره هایش "باز" شد، و تمامی گندمها به زمین ریخت. او به شدت ناراحت و غمگین شد و رو به "خدا" کرد و گفت: من تو را کی گفتم ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز؟؟ آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟؟

داستان پندآموز / گره گشای

پیرمرد بسیار ناراحت نشست، تا گندمها را از زمین جمع کند، ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی ظرفی از "طلا" ریخته اند... مولانا: "تو مبین اندر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مفتاح راه"



این مطلب چقدر مفید بود ؟
4.2 از 5 (111 رای)  
قرآن آنلاین
دیدگاه ها

درج کامنت برای این مطلب غیر فعال است