دلگرم
امروز: سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۴۰۳ برابر با ۰۹ محرّم ۱۴۴۶ قمری و ۱۶ ژوئیه ۲۰۲۴ میلادی
قصه ی پرغصه یک وکیل شهرستانی
3
قصه ی(من شهرستانی بودم و او پرمدعا)عنوان قصه ی وکیل جوانی است که در آغاز زندگی حرفه ای و خانوادگی اش با مشکلات عدیده ای روبه رو شده است.

امید بنا به قول و تعهدی که به خود داده بود بی توجه به رفتار هما ،ماراتن روزانه را از شهرک غرب تا سهروردی سپس عزیمت به میدان ونک و غذاخوری نبش میدان که وعده گاه ناهار وی بود آغاز می کرد،با این تفاوت که ناهار در خطی های ونک – کرج صرف می شد و ابتدای ورود به کرج کنار ایستگاه مترو چای بعد از ناهار حکم انرژی بخشی داشت برای تازه دادمادی که به جد در پی رزق حلال بود.

حتماً بخوانید:
قصه ی پرغصه وکیل شهرستانی با (هما) ملکه پر مدعا !

قصه ی پرغصه وکیل شهرستانی با (هما) ملکه پر مدعا !

قصه ی (من شهرستانی بودم و او پرمدعا) عنوان قصه ی وکیل جوانی است که در آغاز زندگی حرفه ای و خانوادگی اش با مشکلات عدیده ای روبه رو شده است.

ساعت سه بعدازظهر آغاز حضور در شرکت ساختمانی گوهردشت و دمادم غروب نوبت به شهرری و حضور در شرکت حاج احمد بود .حاج احمد بزرگ شهر ری و فردی متمول بود که به همین سبب خیلی ها آرزوی کار کردن با او را داشتند. استخدام امید توسط حاج احمد اگر چه مانند تمام فعالیتهای امید از طریق آگهی نیازمندیهای همشهری شکل گرفته بود.

اما آنچه که امید را نزد تمام کارفرماهایش محبوب کرده بود دعای همیشگی مادرش بود :
«انشاءالله محبوب مردم باشی » تاثیر این دعای مادر با خلق و خوی صادقانه امید در شهری که کمتر رنگ سادگی و صداقت داشت رمز موفقیت او علیرغم جوانی اش شده بود.

پس از فراغت از شرکت حاج احمد نوبت به میدان فردوسی و دفتر کار خودش می رسید. امید از معدود کار آموزان وکالت بود که همان ابتدای کار برای خودش دفتر مستقل اجاره کرده بود. جسارت چنین ریسکی در شهری که هیچ آشنایی نداری و مجبوری تنها با تکیه بر خودت برای تمام سوالات و موضوعات کاری پاسخ مناسب پیدا کنی امید را مصمم تر از قبل کرده بود .

حدود دوازده شب کار دفتر تمام بود و او پس از هجده ساعت کار با ترس و دلهره برخلاف میل باطنی اش باید به خانه ای می رفت که بیشتر شبیه به قرارگاه و پادگان بود تا محل سکنی و آرامش. تمام مسیر دفتر تاخانه آوردگاه غلبه بر تمنیات جوانی و توقعات معمولی بود که مرد متاهلی در شرایط امید از تازه عروسش دارد و به همین سبب مسیر فردوسی تا شهرک مشق و تمرین صبوری میکرد تا ضمن سرکوب توقعاتش ،توان تحمل کنایه ها و بددهنی های هما را داشته باشد.

تمام خانواده و دوستان امید بارزترین خصلت او را همین صبوری می دانستندو این خصلت در مواجهه با رفتارهای هما اگرچه مانع بروز درگیری و مرافعه زناشویی بود اما از منظری دیگر سبب تمام بدبختی های امید در زندگی مشترک با هما همین تحمل و صبوری بود. برای خودش هم سوال بود که این میزان تحمل و صبر از کی و کجا در وجود او ریشه دوانده و رشد کرده.

هر چه بود در شرایط فعلی صبوری تنها راهکار پیشروی او بود، چرا که او با خود عهدی داشت ،آن هم حفظ زندگی مشترک با هما

برخلاف صبح که در سکوت مطلق در خانه باز و بسته می شد شب هنگام به محض ورود امید به خانه ،صدای بلند تلویزیون با ناسزاگویی های هما آوای دل شکنی را کوک می کرد.

امید حسب عادت و علاقه همیشگی اش به خرید گل ، یک شاخه رُز از سر چهارراه گرفته و به دیدار هما میرفت و هما با گرفتن گل شروع می کرد:

  • اصلاً از این مسخره بازی ها خوشم نمیاد! حتماً صبح تا حالا غلطی کردی که حالا با یک شاخه گل می خواهی سروته گندکاری هات و به هم بیاری و وجدان نداشته ات را راحت کنی،
  • مرتیکه دهاتی برام آدم شده گل میخره. همینطور مثل ورورجادو فک و لبش می جنبید .

امید بی تفاوت مانند هر شب پیش از عوض کردن لباس،راهی آشپزخانه می شد علی رغم اینکه مطمئن بود بسان هر شب از شام خبری نیست و خودش باید کاری کند اما هر شب به این امید نیم بند وارد آشپزخانه می شد تا شاید معجزه را در قالب آماده بودن شام توسط هما ببیند امادریغ که این توقع امید با نگاه مثلا فمنیستی هما هرگز منطبق نبود،هما تنها چیزی که از اندیشه وتئوری فمنسیم یاد گرفته بود و یا بهتر است گفته شود ادای آن را بازی میکرد همین بی توجهی به مرد بود که البته هرگز چنین باوری از تئوری فمنسیم استخراج نمی شود.

آماده کردن شام توسط امید طبق روال معمول با چاشنی متلک ها وحرفهای هما در بی ارزش کردن زحمات امید انجام می شد. شام که آماده می شد رویاهای امید نیز به موازات چیدن میز کنار او روی صندلی هما که همیشه خالی از هر گونه مهربانی و لطافت زنانه بود بی قراری می کردند .

امید لبریز از حرف و درد دل بود و محتاج گوشی شنوا. همیشه در رویاهایش خود را پای میز شامی تصور می کرد که همسرش با شمع و گل به بهترین شکل ممکن چیده و او با شاخه گلی به زیبایی میز می افزود و افتتاح میز شام بوسه ای بر لب بانو بود و در حین خوردن شام ،آقا و خانم آنچنان سرگرم تعریف و بگو و بخند می شدند که هرگز گذر زمان را احساس نمی کردند.

از تصور چنین رویایی خنده ی تلخی گوشه لب امید نشسته بود که هما شروع کرد:
چیه لبخند میزنی یاد طرف افتادی خیلی بهت حال داده ؟امید فقط نگاه می کرد و حرفی برای گفتن نداشت حتی جرأت آه کشیدن هم نداشت تنها راه چاره خودخوری بود و صبوری !



این مطلب چقدر مفید بود ؟
3.7 از 5 (3 رای)  

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !


hits