alexametrics
دلگرم
امروز: چهارشنبه, ۰۵ آذر ۱۳۹۹ برابر با ۱۰ ربيع الآخر ۱۴۴۲ قمری و ۲۵ نوامبر ۲۰۲۰ میلادی
شعر کودکی یادش بخیر : اشعار زیبا در وصف دوران کودکی
0
زمان مطالعه: 6 دقیقه
اشعار زیبا در وصف دوران کودکی را برای یادآوری آن دوران شیرین و بی تکرار در ادامه گردآوری شده است .

شعر کودکانه دهه 60

اشعار کودکی یادش بخیر

پا بـــه پای کــــودکی هــایــــم بیـــا
کــفــــش هایت را به پا کن تا به تا
قــاه قـــاه خــنـــده ات را ســـاز کن
باز هـــم با خــنده ات اعــــجاز کن
پا بکـــوب و لج کن و راضــی نشو
با کســــی جـــز عشق همبازی نشو
بچه های کوچــــــه را هـــم کن خبر
عـــاقــلی را یــک شب از یادت ببر
خـــــالــه بازی کــن به رسم کودکی
با هــــمان چـــــادر نــــماز پــولکی
طـــعـــم چای و قــــــوری گلدارمان
لـــــحــــظه های ناب بی تکرارمان
مــــادری از جـــنـــس باران داشتیم
در کــــــــنارش خواب آسان داشتیم
یا پدر اســـــــــطوره دنــــــــیای ما
قـــــهرمــــــان باور زیبــــــــای ما
قصه های هـــــر شــب مادربزرگ
ماجـــرای بزبز قـــندی و گــــــرگ
غصه هرگز فرصت جولان نداشت
خــنده های کــودکـــی پایان نـداشت
هر کسی رنگ خودش بی شیله بود
ثروت هــــر بچه قـــــدری تیله بود
ای شریــک نان و گـــردو و پنیر !
هـــمکلاسی ! باز دســــــتم را بگیر
مثـل تــو دیگر کسی یکرنگ نیست
آن دل نــازت برایم تـــنگ نیست ؟
رنگ دنـیایـــت هــنوزم آبی است ؟
آسمــــان بـــــاورت مهـتابی است ؟
هـــرکجایی شــــعر باران را بخوان
ســـاده بــاش و باز هــم کودک بمان
باز بـاران با ترانه ، گـــــــریه کن !
کودکی تو ، کـــــود کانـــه گریه کن!
ای رفــیـــق روزهای گــرم و ســرد
ســـادگــی هــایم به سویــم بـاز گرد!

شعر کودکانه دهه 60 / اشعار کودکی یادش بخیر

شعر درباره کودکی

شبها که میگیرد دلم ،یاد تو را تن میکنم
تنها به یاد بودنت ،احساس بودن میکنم
خود را بغل میگیرمو ، از بین این دیوار ها
تنها به شوق یاد تو ،سودای رفتن میکنم
وقتی که جای خالیت ،خود را نمایان میکند
من در هجوم اشکها ،احساس مردن میکنم
کم دارد آغوش تورا ،این دستهای خسته ام
دور از هم آغوشی تو ،حس بریدن میکنم
این فکرهای لعنتی ،این خاطرات گم شده
آخر کجای ای جهان ،از عشق دیدن میکنم
این بغضهای تو به تو ،این اشکهای خود به خود
تا کی من این اندوه را ،باخود کشیدن میکنم
دلتنگ هستم خوب من ،ای کاش برگردی به من
شبها که میگیرد دلم ،یاد تورا تن میکنم

شعر کودکانه دهه 60 / اشعار کودکی یادش بخیر

شعر های زیبای یادش بخیر کودکی

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
توی این شهرقشنگ یه روزی هیچی نبود
دیوارامون گلی بود تلفن هندلی بود
کارامون هردلی بود گازمون کپسولی بود
برقمون چراغ سیمی لامپ هامونم قدیمی
قفل درها خفتی بود یخچالامون نفتی بود
هرچی بود خوش بود دلا بیخیال مشکلا
زیلوهامون شد قالی همه چی دیجیتالی
کابل، فیبر نوری شد همه چی بلوری شد
حالا چشما وا شده اشکنه پیتزا شده
حالا با اون ور آب جوونا با آب و تاب
شب و روز چت میکنند یعنی صحبت میکنند
آب نباتا قند شده پیکانا سمند شده
کوره ده ها راه دارن چوپونا همراه دارن
توی این بگو بخند عصر همراه و سمند
دل خوش سیری چند!!؟
توکجایی سهراب؟آ
آب را گل کردند،
وچه با دل کردند،
زخمها بردل عاشق کردند،
خون به چشمان شقایق کردند،
درهمین نزدیکی،عشق را دار زدند،
همه جاسایه دیوار زدند،
گفته بودی قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب،
دورخواهم شدازین شهرغریب!
قایقت جا دارد؟

شعر کودکانه دهه 60 / اشعار کودکی یادش بخیر

شعر دوران بچگی

یادم می یاد که آن روزا چقدر دوست داشتم که بزرگ بشم تای مادرم بشم
به آن روزایی که خودم وشاد زیر بارون رها می کردم
چادر گلدارم وسر می کردم با عروسکا ی کاغذیم بازی می کردم
همیشه از خواب بعد ناهار فرار می کردم
توی آن حیاط خونمون زیر آن آفتاب گرم با ماهییای رنگیمون توی آن حوض قشنگ خودم وخنک می کردم
با گل های توباغچه، با پروانه ها،
باکلاغا که روی درخت کاجمون غار غار می‌کردن با همشون حرف میزدم
که چه کنم چه کار کنم که خیلی زود بزرگ بشم
می دیدم که پروانه ها پر می زنن!
می دیدم که کلاغا با خودشون حرف می زنن!
که ای بابا توام خیلی زود بزرگ میشی تای مادرت میشی
یادت میره که دیگه با ماهیهای توی حوض بازی کنی
دیگه از خوابتم نمی گذری که بیای و با ما حرف بزنی
سرت شلوغ می شه دیگه سوار ابرا نمی شی دیگه شبا ستاره ها رو نمی شمری
خسته میشی زود خوابت میبره
آخه چرا دلت میخواد بزرگ بشی
دنیای تو دنیای رنگین کموناست
دنیای آرزوهای کوچک و قشنگ
دنیای تودنیای پریدن خندیدن
با یک بهونه ی کوچک گریه تو خنده می شه خنده های از ته دل
تو سوار عقربه های ساعتی تو از ابرای خیال سواری می گیری تا هر کجایی که بخوای
دنیای تو گره هاش زود باز میشه تو خیلی زود به ته کلافت میرسی
فقط تویی که می تونی مامان وبابات وببری تو دنیای قصه ها اونا رو خلاص کنی از غم ها وغصه ها

شعر کودکانه دهه 60 / اشعار کودکی یادش بخیر

شعر خاطرات کودکی

قبلنا تو مهمونی ها همه به شکل
(O)
میشستند و باهم حرف میزدند.
یکم که گذشت تلویزیون اومد تو خونه ها همه تو مهمونی ها به شکل
(ن)
مینشستند. تلویزیون جلو و بقیه روبروش!
اما الان ها
همه تو مهمونی ها اینجوری مینشینند
: : : : : : : : : : . .
هر کسی با گوشی خودش ( : ) !!
اگه گفتی اون دو نقطه تنها آخر کیا هستند!!
پدربزرگ و مادر بزرگ هستند که گوشی ندارند اگه هم دارند اینترنت و وایبر و لاین ندارند!
همونها که قبلا برای جمع های مهمونی خاطره تعریف میکردند و الان متعجبانه به دیگران نگاه میکنن!!
همونها که کم کم از بین ما میرن و ما یادمون میره یه زمانی پیش ما بودن.
به احترام بزرگترها در مجالس و مهمونی ها گوشی هامون رو از جیبهامون درنیاریم

شعر کودکانه دهه 60 / اشعار کودکی یادش بخیر

شعر بچه که بودیم

بچه که بودم
از جریمه های نانوشته که بگذریم
سلمانی و ساعت و سیب
سکه و سلام و سکوت
و سبزی صدای بهار
هفت سین سفره ی من بود.
بچه که بودم
دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت
که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید.
بچه که بودم
تنها ترس ساده ام این بود
که سه شنبه شب آخر سال
باران بیاید.
بچه که بودم
آسمان آرزو آبی
و کوچه ی کوتاهمان
پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود. به کنار هر گلی که می رسیدم
می خواستم تمام پروانه های جهان را خبر کنم.
بر شاخه ها می نشستم
و سرود سبز سوت و سکوت را
برای جوجه های کوچک گنجشک می خواندم
تا مادر بزرگ بیاید
و از بیم سقوط و سستی شاخه بگوید.
کودکی ام تنها
با گیلاس سرخ باغ و مهر مادربزرگ
معنا می گرفت.
وقتی که می خندید
خیل خطوط خاطره ی آینه را پر می کرد
دستانش به عطر حلوا و حنا و ریحان عادت کرده بود
و موهای سفیدش را همیشه
به رسم بهار های بی برگشت گذشته می بافت.
همیشه عکس ها ی کوچک کوچ را نگه می داشت.
عکس گیوه ، گندم ، گام
عکس باغ ، برنو ، بهار
و عکس رنگ و رو رفته ی پریروز پدر بزرگ را.
قصه هایی برایمان می گفت
که آنها را
از مادربزرگ کودکی خود شنیده بود.
حالا ، شاخه ها توان وزن مرا ندارند
و گنجشک های شوخ شاخه نشین
به زبانی غریب سخن می گویند.
غریب.



این مطلب چقدر مفید بود ؟
 
دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید
hits