مجله دلگرم
امروز: دوشنبه, ۱۷ بهمن ۱۴۰۱ برابر با ۱۴ رجب ۱۴۴۴ قمری و ۰۶ فوریه ۲۰۲۳ میلادی
شعر با گندم | گزیده برترین اشعار عاشقانه و احساسی در مورد گندم
3
زمان مطالعه: 5 دقیقه
شعر گندم زار سهراب سپهری - شعر گندم زار مولانا - شعر گندم حافظ - شعر نو گندم - متن قشنگ در مورد گندم - شعر گل گندم -

شعر با گندم

سهم من از زندگی جز خوشه گندم نبود
لیک نزدت ارزشی بر آن نمیبینم چه سود
سالها در قلب خود پروردم عشقت را ولی
عاقبت با دیگران خواندی غزلها و سرود
چون تهی دستم ببستی دل به یار دیگری
گفتی آخر بار باشد بینمت در این حدود
وصله فقر و نداری بر لباس و جان زدم
زانکه چیزی در بساطم جز غم دوران نبود
قصه مجنون و لیلی شد کهن در عصر ما
کس دگر انگونه عشقی نی بدید و نی شنود

separator line

شعر در وصف گندم

پشت خرمن های گندم، لای بازو های بید

آفتاب زرد کم کم رو نهفت .

بر سر گیسوی گندم زار ها

بوسه ی بدرود تابستان شکفت .

از تو بود ای چشمه ی جوشان تابستان گرم

گر به هر سو، خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید

از تو بود از گرمی آغوش تو

هر گلی خندید و هر برگی دمید .......

این همه شهد و شکر از سینه ی پر شور توست

در دل ذرات هستی نور توست

مستی ما از طلایی خوشه ی انگور توست.....

راستی را، بوسه ی تو، بوسه ی بدرود بود؟

بسته شد آغوش تابستان؟

خدایا، زود بود!

separator line

شعر در مورد گندم

یک شب آخر در میان خوابها گم میشوم
ماجرایی لابلای حرف مردم میشوم

بی تفاوت از کنار"هست ها"خواهم گذشت
شاه کاخ "کاش ها"یم در توهم میشوم

آسمان ها را فدای سیب سرخی میکنم
بر لب حوای خود نقش تبسم میشوم

گرچه عمری را شبیه زاهدان سر کرده ام
عاقبت آلوده ی یک خوشه گندم میشوم

برکه ای بی جانم و آرام میگویم به خود
عاقبت دریایی از موج و تلاطم میشوم

separator line

شعر درباره گندمزار

روز یا شب ؟
نه ای دوست غروبی ابدیست
با عبور دو کبوتر در باد
چون دو تابوت سپید
و صداهایی از دور از آن دشت غریب
بی ثبات و سرگردان همچون
حرکت باد
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
دل من می خواهد با ظلمت جفت شود
سخنی باید گفت
چه فراموشی سنگینی
سیبی از شاخه فرو می افتد
دانه های زرد تخم کتان
زیر منقار قناری های عاشق من می شکنند
گل باقالا اعصاب کبودش را در سکر نسیم
می سپارد به رها گشتن
از دلهره گنگ دگرگونی
و در اینجا در من ‚ در سر من ؟
آه ...
در سر من چیزی نیست بجز چرخش ذرات غلیظ سرخ
و نگاهم مثل یک حرف دروغ
شرمگینست و فرو افتاده
من به یک ماه می اندیشم
من به حرفی در شعر
من به یک چشمه میاندیشم
من به وهمی در خاک
من به بوی غنی
گندمزار
من به افسانه نان
من به معصومیت بازی ها
و به آن کوچه باریک دراز
که پر از عطر درختان اقاقی بود
من به بیداری تلخی که پس از بازی
و به بهتی که پس از کوچه
و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها
قهرمانیها ؟
آه
اسبها پیرند
عشق ؟
تنهاست و از
پنجره ای کوتاه
به بیابان های بی مجنون می نگرد
به گذرگاهی با خاطره ای مغشوش
از خرامیدن ساقی نازک در خلخال
آرزوها ؟
خود را می بازند
در هماهنگی بی رحم هزاران در
بسته ؟
آری پیوسته بسته بسته
خسته خواهی شد
من به یک خانه می اندیشم
با نفس
های پیچک هایش رخوتناک
با چراغانش روشن همچون نی نی چشم
با شبانش متفکر تنبل بی تشویش
و به نوزادی با لبخندی نامحدود
مثل یک دایره پی در پی بر آب
و تنی پر خون چون خوشه ای از انگور
من به آوار می اندیشم
و به تاراج وزش های سیاه
و به نوری مشکوک
که شبانگاهان در
پنجره می کاود
و به گوری کوچک ‚ کوچک چون پیکر یک نوزاد
کار ...کار؟
آری اما در ‌آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا میجود آرام ارام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
و سر انجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایقی در گرداب
و در اعماق افق چیزی جز دود غلیظ سیگار
و خطوط نامفهوم نخواهی دید
یک ستاره ؟
آری صدها ‚ صدها اماا
همه در آن سوی شبهای محصور
یک پرنده ؟
آری صدها ‚ صدها اما
همه در خاطره های دور
با غرور عبث بال زدنهاشان
من به فریادی در کوچه می اندیشم
من به
موشی بی ازار که در دیوار
گاهگاهی گذری دارد !
سخنی باید گفت
سخنی باید گفت
در سحرگاهان در لحظه ی لرزانی
که فضا همچون احساس بلوغ
ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد
من دلم می خواهد
که به طغیانی تسلیم شوم
من دلم میخواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
من دلم
می خواهد
که بگویم نه نه نه نه
برویم
سخنی باید گفت
جام یا بستر ‚ یا تنهایی ‚ یا خواب ؟
برویم ...

separator line

شعر برای گندم

ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خرپشته‌ام رقصان نماید
میا بی‌دف به گور من ای برادر
که در بزم خدا غمگین نشاید
زنخ بربسته و در گور خفته
دهان افیون و نقل یار خاید
بدری زان کفن بر سینه بندی
خراباتی ز جانت درگشاید
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر کاری به لابد کار زاید
مرا حق از می عشق آفریدست
همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می بجز مستی چه آید
به برج روح شمس الدین تبریز
بپرد روح من یک دم نپاید

separator line



این مطلب چقدر مفید بود ؟
5.0 از 5 (3 رای)  
قرآن آنلاین
دیدگاه ها

درج کامنت برای این مطلب غیر فعال است