دلگرم
امروز: شنبه, ۰۸ مهر ۱۴۰۲ برابر با ۱۴ ربيع الأول ۱۴۴۵ قمری و ۳۰ سپتامبر ۲۰۲۳ میلادی
داستان کودکانه کوتاه کلاغ سفید + دانلود قصه صوتی
7
زمان مطالعه: 3 دقیقه
داستان باعث رشد تخیلات ذهنی کودک می شود و آثار مثبتی بر تفکرات کودک دارد. امید است با خواندن و شنیدن داستان کودکانه کوتاه کلاغ سفید لذت ببرید .

داستان کودکانه کوتاه کلاغ سفید

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود لانه ی آقا کلاغه و خانم کلاغه توی دهکده ی کلاغها روی یک درخت سپیدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه هایشان سیاه پر ، نوک سیاه و مشکی بود. وقتی بچه ها کمی بزرگ شدند، آقا و خانم کلاغ به آنها پرواز کردن یاد دادند. بچه کلاغها هر روز از لانه بیرون می آمدند و همراه پدر و مادرشان به گردش می رفتند.

قصه کودکانه کوتاه کلاغ سفی

یک روز همه ی آنها در یک پارک دور حوض نشسته بودند و آب می خوردند که چندتا پسربچه ی شیطان آنها را دیدند و با تیر و کمان به سویشان سنگ انداختند. کلاغها ترسیدند و فرار کردند ؛ اما یکی از سنگها به بال مشکی خورد و او حسابی ترسید. تا آمد فرار کند ، سنگ دیگری به سرش خورد و کمی گیج شد. اما هرطور بود پرواز کرد و از بچه ها دور شد. او خیلی ترسیده بود و رنگ پرهایش از ترس، مثل گچ سفید شده بود.

داستان کودکانه کوتاه کلاغ سفید + دانلود قصه صوتی

برای همین پدر و مادرش نفهمیدند که پرنده ی سفیدرنگی که نزدیک آنها پرواز می کند، مشکی است و روی زمین دنبالش می گشتند. مشکی هم که گیج بود، نفهمید که بقیه کجا هستند ، پرید و رفت تا اینکه افتاد توی لانه ی کبوترها و از حال رفت.

کبوترها دورش جمع شدند و کمی آب به او دادند تا حالش جا آمد اما یادش نبود که کیست و اسمش چیست و چطوری به آنجا آمده است. زبانش هم بند آمده بود و دیگر قار قار نمی کرد. کبوترها فکر کردند که او هم کبوتر است. جا و غذایش دادند و مشکی پیش آنها ماند. چند روز گذشت و مشکی چیزی یادش نیامد.

قصه کلاغ سفید

پدر و مادر و خواهر و برادرش خیلی دنبالش گشتند اما پیدایش نکردند. مشکی خیلی غمگین بود، چون نمیدانست کیست و اسمش چیست. یک روز صبح تازه از خواب بیدار شده بود که صدای قارقاری به گوشش رسید. خوب گوش داد و این آواز راشنید: قارقار خبردار کی خوابه و کی بیدار؟ منم ننه کلاغه مشکی من گم شده کسی او را ندیده؟ مشکی من بلا بود خوشگل و خوش ادا بود رنگ پراش سیاه بود قارقار خبردار هرکی که او را دیده بیاد به من خبر بده قارقار قارقار مشکی صدای مادرش را می شنید. صدا برایش آشنا بود اما نمی دانست که این صدا را کی و کجا شنیده است. از جایش بلند شد و نزدیکتر رفت. به ننه کلاغه نگاه کرد. چشم ننه کلاغه که به او افتاد ، از تعجب فریادی کشید و گفت :« خدای من یک کلاغ سفید! چقدر به چشمم آشناست!»

داستان کلاغ سفید کودکانه

پرید و به مشکی کاملاً نزدیک شد. او را بو کرد و به چشمانش خیره شد و چند لحظه بعد داد زد:« خدایا این مشکی منه! پس چرا سفید شده؟» کبوترها دور آنها جمع شده بودند و نگاهشان می کردند. یکی از کبوترها گفت:« اما این که رنگش مشکی نیست ، سفیده...»

ننه کلاغه گفت:« اما من بوی بچه ام را می شناسم ، از چشمهایش هم فهمیدم که این بچه ی گم شده ی من مشکیه ....فقط نمیدونم چرا رنگش سفید شده ، شاید خیلی ترسیده و از ترس رنگش پریده ، اما مهم نیست من بچه ی عزیزم را پیدا کردم...»

separator line

دانلود قصه صوتی کلاغ سفید

separator line

حتماً بخوانید:
داستان کوتاه کودکانه خروس دانا + دانلود قصه صوتی

داستان کوتاه کودکانه خروس دانا + دانلود قصه صوتی

شنیدن قصه‌‌ی کودکانه به بچه‌های ۴ تا ۶ سال کمک می‌کند که داستان‌های پیچیده‌تری را درک کنند و برای یاد گرفتن خواندن و نوشتن در مدرسه نیز آماده شوند .



این مطلب چقدر مفید بود ؟
5.0 از 5 (7 رای)  


دیدگاه ها
اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !

hits