دلگرم
امروز: چهارشنبه, ۱۳ مهر ۱۴۰۱ برابر با ۰۸ ربيع الأول ۱۴۴۴ قمری و ۰۵ اکتبر ۲۰۲۲ میلادی
داستان کوتاه و پندآموز کارآگاه کوچولو (ماجراهای افشین و دایی بِروز)!
6
داستان های کوتاه به دلیل اینکه حجم کمتری نسبت به رمان و داستان های بلند دارند و وقت زیادی از خواننده را نمی گیرند بیشتر مورد توجه هستند.داستان ها به ما تجربه ها و درس های بزرگی را در زمانی کوتاه می آموزند.

داستان های پندآموز کارآگاه کوچولو (ماجراهای افیشن و دایی بِروز)

افشین، شاد و پر از هیجان، لباس های تمیز و شیکش را پوشیده و منتظر بود تا هر چه زودتر به مهمانی بروند، آن هم مهمانی خاله ی بزرگش که از همه مهربان تر بود. افشین صبح آن روز، همه ی کارهای خودش را انجام داده و حتی به مادرش در کارهای خانه هم کمک کرده بود. او همراه پدرش به خرید هم رفته بود تا کارها هر چه زودتر تمام شوند و زودتر به مهمانی بروند. افشین پسرخاله اش و سعید پسرخاله اش، در باغ بزرگ و سرسبزشان با هم بازی می کردند مسیر خانه تا خانه ی خاله کمی طولانی بود و افشین در طول راه، به یاد فوتبال هایی افتاد که با دایی بروز، پسرخاله ها و پسردایی هایش در حیاط خانه ی خاله بازی می کردند و چه قدر به آنها خوش می گذشت.
بالاخره به خانه ی خاله رسیدند. افشین بعد از سلام و احوال پرسی، کنار سعید و دایی‏بروز نشست و گفت: «سعید! یادت میاد دفعه ی قبل با حمید و دوقلوهای دایی فوتبال بازی کردیم؟ چقدر بهمون خوش گذشت.» سعید جواب داد: «بله، یادمه چقدر خندیدیم. آخر هم که ما هر دو از یاد آوری خاطرات، لبخند به لبمان آمد. سعید که خوشحالی افشین را دید، به او گفت: «نظرت چیه الان هم فوتبال بازی کنیم؟»
حتما که لازم نیست تعداد یارامون زیاد باشه. دو تایی با کامپیوتر بازی می کنیم و هر کس باخت، جاش رو به اون یکی می ده. افشین پیشنهاد سعید را پذیرفت و باهم به سمت دیگری از سالن پذیرایی خانه ی خاله شتابان رفتند.
سعید که دوست داشت با صدای بلند بازی کند، صدای بلندگو را زیاد کرد و آن قدر هیجان زده شده بود که همان طور که بازی می کرد، گزارش بازی را هم می داد. اوایل بازی به افشین خوش می گذشت، اما چون آن بازی را به خوبی بلد نبود، زود باخت و جایش دایی بروز و سعید هر دو در این بازی مهارت داشتند و هر دو با هیجان گزارش می دادند. صدای بازی چنان بلند بود که بقیه ی اعضای خانواده را آزرده کرده بود، اما دایی بروز و سعید چنان غرق بازی بودند که متوجه ناراحتی بقیه نشدند؛ حتی متوجه رسیدن بقیه ی مهمان ها هم نشده بودند. مادربزرگ افشین که از سر و صدای آن دو سردرد گرفته بود، به همه گفت میاین با هم بریم توی باغ و شکوفه های بهارنارنج رو ببینیم؟» همه با شادی از پیشنهاد مادربزرگ استقبال کردند، اما سعید و دایی بروز چنان حواسشان به بازی بود که حتی حرف های افشین و بقیه ی بچه ها همراه مادربزرگ به باغ خانه ی خاله رفتند. مادربزرگ گفت، «هیسسسسسس... بچه ها آروم حرکت کنین که گنجشکا و کبوترا اومدن گندمایی رو که خاله ریخته، بخورن. ببینین چه قدر قشنگن.» افشین که پشت مادر بزرگ ایستاده بود و با ذوق به پرنده ها نگاه می کرد، در آن حال همه ی بچه ها در یک ردیف، به آرامی و پشت سر هم از کنار پرنده ها حرکت کردند. آنها در میان درختان راه می رفتند و هنوز از پرنده ها دور نشده بودند که درختی زیبا و پر از شکوفه های سفید را دیدند که بسیار بزرگ بود. همگی با تعجب و شادی به آن درخت نگاه می کردند که دختردایی افشین گفت: «وای، مادر بزرگ زنبورا اومدن گل ها رو خراب کنند.» مادربزرگ لبخندی زد و گفت، «نه دخترم! زنبورا میخوان شهد گلا رو بردارن تا بتونن عسل درست کنن» سپس با انگشت به کمی آن طرف تر اشاره کرد و گفت: «ببینین اونجا کندوی زنبوره.»
افشین که بعد از بازی کامپیوتری چشمانش درد گرفته و قرمز شده بود، با دست هایش چشم هایش را مالید و بعد به کندو نگاه کرد.
مادربزرگ که از قبل چشمان قرمز افشین را دیده بود و می دانست که به خاطر بازی زیاد آن طور قرمز شده، گفت، «بچه ها نظرتون چیه یه گوشه بشینیم و من براتون یه قصه‏ی قشنگ تعریف کنم؟»
همه خوشحال شدند و با هورا کشیدن، دنبال مادربزرگ راه افتادند، زیراندازی را با کمک همدیگر پهن کردند، دایره ای دور مادربزرگ تشکیل دادند و نشستند تا مادربزرگ داستان را برایشان تعریف کند. مادربزرگ شروع کرد به تعریف داستان:
دختر زرنگی که به «کارآگاه کوچولو» معروف بود، توی یه شهر کوچیک زندگی می کرد. چند وقتی بود که توی اون شهر، همه موبایل به دست شده بودن و هر کاری که انجام میدادن و هر کسی به گوشی خودش سخت مشغول بود و توی اون شهر، همسایه ها دیگه مثل قدیما به هم سلام نمی کردن، چون حواسشون به موبایل و بازی بود. آدما همدیگه رو نمیدیدن دیگه کسی مهمونی نمی گرفت و هیچ کسی با کس دیگه ای حرف نمی زد، اون شهر قشنگ که قبلا مردمی مهربون داشت، عوض شده بود. مردم همدیگه رو نمیدیدن و شهر داشت خراب می شد، چون حتی رفتگرا هم موبایل به دست جارو میزدن و حواسشون به کارشون نبود و درست جارو نمیزدن. دیگه کسی به درختا آب نمی داد و خلاصه با شهر کاری نداشت و همگی سرشون توی گوشی موبایلشون بود. کارآگاه کوچولو یه روز رفت خونه ی مادربزرگ و پدربزرگش و اوضاع بد شهر رو برای اونا تعریف کرد.

اونا که خیلی ناراحت شده بودن، تصمیم گرفتن که باهم نقشه ای بکشن تا بتونن شهر رو مثل گذشته قشنگ کنن و مردم شهر رو متوجه کنن که بیش از حد با موبایل و تبلت و کامپیوتر بازی نکنند.
اونا فکر کردن و فکر کردن و با هم مشورت کردن تا اینکه به این نتیجه رسیدن که یه مهمونی بزرگ برگزار کنن. همه ی مردم شهر رو دعوت کنن و توی مهمونی کاری کنن تا مردم چشمشون رو از موبایل بردارن و متوجه شهر و اطرافشون بشن.
مادربزرگ گفت: «من یه کیک بزرگ می پزم که بوش توجه همه رو به خودش جلب کنه و مزه اش تا مدت ها تو خاطرشون بمونه.
کارآگاه کوچولو که کیک توت فرنگی رو خیلی دوست داشت، گفت: «مادربزرگ! نظرتون چیه که کیک توت فرنگی درست کنیم؟» مادر بزرگ لبخندی زد و گفت: «خیلی عالیه.» کارآگاه کوچولو همراه پدربزرگش به شهر رفت و همه ی مردم رو دعوت کردند. مادربزرگ هم کیک بزرگی پخت که بوش دل همه رو آب می کرد. مردم شهر همه موبایل به دست، اومدن خونه ی مادربزرگ و آنجا جمع شدند ولی مردم حواسشون به همدیگه نبود و سکوت همه جا رو پر کرده بود. کارآگاه کوچولو که از سکوت مهمونی ناراحت شده بود، سراغ مادربزرگ رفت و کیک توت فرنگی رو با هم دیگه آوردن، بوی کیک اون قدر خوب و خوشمزه به نظر می رسید که از کنار هر کسی که رد می شد، باعث میشد سرش رو از توی گوشیش برداره و یه چند لحظه ای به کیک خیره بشه.
مادربزرگ و کارآگاه کوچولو کیک رو همه جا چرخوندن و چون بیشتر مهمونا از سر شب، سرشون تو گوشی بود، نتونسته بودن زیاد غذا بخورن و گرسنه بودند، برای همین خیلی زود متوجه کیک شدن. بعد از اینکه همه موبایلشون رو کنار گذاشتن، تازه متوجه شدند که در میهمانی هستند و فهمیدن مادربزرگ و کارآگاه کوچولو چقدر برای میهمانی تدارک دیده اند. کارآگاه کوچولو از سکویی بالا رفت و به اهالی شهر گفت که به دلیل بازی زیاد و اهمیت ندادن به اطرافشون، شهر داره خراب می شه و اوضاع بد شهر و همه ی چیزایی رو که دیده بود، براشون تعریف کرد. مردم شهر ناراحت شدند و متوجه شدن که کارشون چقدر بد بوده و باید به اطرافشون خوب دقت می کردند.
بعد از حرفای کارآگاه کوچولو، همه با شادی و خوشحالی به هم قول دادن تا مثل قبل به شهر رسیدگی کنن و دوباره شهر زیبایی بسازن، بعد از اون، همگی با هم کیک و شربتی رو که مادربزرگ آماده کرده بود، خوردن.
آخر مهمونی، مادر بزرگ یه عکس دسته جمعی از همگی گرفت.
افشین که متوجه شده بود منظور مادربزرگ از تعریف کردن این داستان چیست، گفت: «مادربزرگا کاش ما هم می تونستیم دایی بروز و سعید رو متوجه کنیم که توی مهمونی نباید بازی کنن. منم دوست داشتم همش بازی کنم.
مادربزرگ به سختی از جایش بلند شد، به عصایش تکیه زد و گفت: «من از امروز همه‏ی شما رو کارآگاه اعلام می کنم و از همه تون میخوام که حواستون به همه ی دوستا و بزرگترا باشه تا شهر ما هم مثل شهر کارآگاه کوچولو خراب نشه افشین با هیجان از جایش بلند شد و با صدای بلندی گفت: «مادربزرگ! من اولین مأموریتم رو انجام میدم و میخوام دایی بروز رو ماساژ بدم تا خستگیش در بره. بعد از تمام شدن حرف افشین، همگی همان طور که باهم شوخی می کردند و می خندیدند، به خانه برگشتند. به محض وارد شدن به خانه، دایی بروز یکباره فریاد زد «گلللللل... گلللللل...» و دستانش را بالا آورد که از این حرکت ناگهانی، صندلی اش به عقب برگشت و نقش بر زمین شد.
مهمان ها که با تعجب به او نگاه می کردند و سرشان هم از سرو صدای آن دو، درد گرفته بود، فریاد زدند: «مواظب باش!» اما دیر شده بود، دایی به زمین افتاده بود.
دایی که خیلی خجالت زده شده بود، زود از جایش بلند شد و دوباره جلوی کامپیوتر نشست و بازی اش را ادامه داد.
مادربزرگ نگاهی به افشین انداخت و گفت: «خوب کارآگاه! ببینم چه کار می تونی بکنی تا اونا رو متوجه کنی.» افشین نگاهی به اطراف و بعد به آشپزخانه انداخت، از خاله اش که در حال غذا کشیدن بود، اجازه گرفت تا یکی از ظرف های غذا را برای دقایقی به او قرض بدهد. خاله با تعجب قبول کرد و یک ظرف خورش قرمه سبزی را به افشین داد و افشین بعد از گفتن «چشم خاله جان»، با ظرف غذا به سمت سعید رفت. به محض اینکه بوی غذا به مشام سعید رسید، گفت: «وای چه بوی خوبی! چه قدر گرسنم شده!» با این حرف سعید، دایی که تازه بوی قرمه سبزی به مشامش رسیده بود همزمان دایی بروز و سعید رویشان را برگرداندند و افشین را دیدند، همان موقع همه ی مهمان ها برای افشین دست زدند. آن دو که خیلی تعجب کرده بودند، ابتدا به همدیگر نگاه کردند و بعد به بقیه، مادربزرگ از آن‏ها خواست که کامپیوتر را خاموش کنند و بعد از آن، ماجرا را برایشان تعریف کرد. سعید گفت، «مادربزرگ! ما اون قدر حواسمون به بازی بود که متوجه آماده شدن غذا نشده بودیم و بعد هر دو از همه معذرت خواهی کردند.

سعید گفت که او هم می خواهد یک کار آگاه باشد تا نه فقط مراقب خودش، بلکه مراقب بقیه هم باشد تا بیش از حد از موبایل بازی استفاده نکند.
مادربزرگ که خوشحال شده بود، گفت: همه احتیاج به بازی دارن، اما نه بازی کامپیوتری که فقط باید بشینی و هیچ تحرکی نداشته باشی، وقتی بازی کامپیوتری مناسبه که کسی نباشه با شما بازی کنه و شما هم هیچ کار دیگه ای نداشته باشین و یه مدت کوتاهی بخواین بازی کامپیوتری کنین که باید مراقب باشین چشماتون هم قرمز نشه.
دایی بروز و سعید با این حرف مادربزرگ به چشمان قرمز شده ی همدیگر نگاه کردند و متعجب شدند.
همه ی حاضران از رفتار آنها به خنده افتادند؛ دایی بروز و سعید هم خنده شان گرفت. مهمانی آن شب با خوشحالی و خنده تمام شد و افشین هم شاد بود.




این مطلب چقدر مفید بود ؟
4.2 از 5 (6 رای)  
دیدگاه ها

درج کامنت برای این مطلب غیر فعال است