دلگرم
امروز: یکشنبه, ۲۷ خرداد ۱۴۰۳ برابر با ۱۰ ذو الحجة ۱۴۴۵ قمری و ۱۶ ژوئن ۲۰۲۴ میلادی
قصه ی پرغصه وکیل شهرستانی با (هما) ملکه پر مدعا !
6
قصه ی (من شهرستانی بودم و او پرمدعا) عنوان قصه ی وکیل جوانی است که در آغاز زندگی حرفه ای و خانوادگی اش با مشکلات عدیده ای روبه رو شده است.

غرق در فکر و سکوت روی نیمکت پارک تنها و مغموم تلخکامی های چهار دهه از زندگی اش را با تکرار این پرسش ؛که چطور و در کدام ایستگاه روزگار سرنوشتش اینگونه رقم خورد ؟مرور می کرد.

خوب و بد بودن زندگی برایش چیزی جز یک عبارت قراردادی نبود وهیچ مفهوم عینی و قابل لمسی از این کلمات در جهان پیرامونش سراغ نداشت و اصلاً برایش مهم نبوده که دیگران از او و زندگیش چه تعبیری داشته و دارند او سالها تلاش کرده بود تا خودش به درکی درست و عینی از مفهوم زندگی آن هم از نوع خوبش برسد .

از همان ابتدای کودکی که در غروب دلگیر جمعه به جبر و زور پدر سوار بر دو چرخه به سمت نانوایی میرفت تا غروب دلگیر دوران دانشجویی و سربازی و تمام غروب هایی که با تنهایی اش خلوت میکرد تنها چیزی که او را به ادامه زندگی امیدوار می کرد انتظار رسیدن به چهل سالگی بود.

همواره تصورمی کردبا رسیدن به چهل سالگی تمام مفاهیم منحوس غروب های زندگی به زیباترین شکل ممکن طلوعی تازه خواهد داشت و به چشم بر هم زدنی ورود به چهل سالگی برابر می شود با خوشی و آرامش.

خستگی چهاردهه دلتنگی و غربت باید در این آغاز پایانی می داشت. اما هرگز نفهمید که چهلمین سال عمرش چگونه آغاز شده بود که به چشم برهم زدنی چندین بهار از چهلمین بهار زندگی اش گذشته بود و او چیزی جز خزان به یاد نداشت.

تمام ایده ها و آرزوهایی که در این سالها در دل نهفته داشت تا به چهلمین بهار زندگی شکوفه دهد در این خزان بر درخت آرزوها خشکید حالا او مانده و ذهنی درگیر با تلاشهایی بی ثمر و خزان دیده .به هر سوی زندگی که نگاهی می انداخت جز تلخی و تلخ کامی چیزی نصیبش نشده بود.

از عاشقی و زندگی مشترک گرفته تا پس انداز و مال اندوزی، همه به غارت روزگار رفته بود. متارکه از زنی که با ادعای فمنیسم و اهل کتاب بودن او را جذب زندگی متاهلی کرد به این تصور که میتواند با دختر ی فرهیخته و دانا خانواده¬ای خاص شکل دهد. خیال و تصور عاشقی و عشق بازی با انگیزه ی ساختن زندگی کنار زنی که تمام وجودش را برودت و حسادت پر کرده بود در همان خیالی و آرزو باقی مانده بود.

برای فرار از این انتخاب و اتفاق ناخوشایند چاره ای جز متارکه نبود، فکری که از همان ابتدای نامزدی با این نماد بد بینی و الهه ی عذاب همواره در ذهنش نقش بسته و بارها به احترام خانواده و رعایت حال اهالی خانه فرض عاقبت بی فرجام زندگی با هما را محال دانسته بود، با این همه به امید نیم بند تغییر در رفتار هما پای سفره عقد نشست و حاضر شد مغبون ترین عقد دوران زندگی اش را قبول کند. هما از در و دیوار توقع همراهی و احترام داشت و از کف زمین تا سقف آسمان از نظر او دارای ایراد و عیب بودند و خودش بنده بی عیب و نقص خدا.

دختری مغرور و پر ادعا که مصداق عینی طبل توخالی بود. با هر معیار و دیدگاهی هما در خواب هم نمیدید چنین شوهری پیدا کند.این ادعا را نه خویشان مرد بلکه نزدیکان هما به کرات در همان مجلس عقد با نگاه خود فریاد می زدند . بیچاره امید که چنین زنی نصیبش شده.

اما هما آنچنان اعتماد به نفسی داشت که گویی از سر ترحم امید را به غلامی قبول کرده ادعایی که در یک قیاس ساده از مدرک تحصیلی تا آداب اجتماعی و موقعیت مالی و هر آنچه که موجب برتری انسانی بر دیگری است کفه ی ترازو را به برتری امید می کشاند در عوض اما تنها برتری موثر هما بر امید اقبال و شانس او بود گویی هما در عوض تمام داشته های امید شانس داشت و امید معادل تمام نداشته های هما اقبال و شانس نداشت.

حتماً بخوانید:
قسمت دوم : قصه ی پرغصه وکیل شهرستانی با (هما) / رفتارهای غیرقابل تحمل ملکه ....‍!

قسمت دوم : قصه ی پرغصه وکیل شهرستانی با (هما) / رفتارهای غیرقابل تحمل ملکه ....‍!

قصه ی(من شهرستانی بودم و او پرمدعا)عنوان قصه ی وکیل جوانی است که در آغاز زندگی حرفه ای و خانوادگی اش با مشکلات عدیده ای روبه رو شده است.

فکر کردن پیرامون تفاوت های خودش با هما برای امید هیچ حاصلی جز ناامیدی و خستگی از ادامه زندگی نداشت این شد که امید مصمم و با اراده ای قوی تصمیمش را بر تلاش و موفقیت در کار و فعالیت اجتماعی نهاد و بیشتر از آنچه که توان یک جوان بیست و چند ساله ی شهرستانی چون او بود خودش را مشغول کار کرد.

صبح ها قبل از ساعت شش دوش گرفته چای دم کرده، صبحانه ای نصف و نیمه خورده نخورده مانند دزدی که نگران بیدار شدن صاحبخانه است در خانه را طوری بازمیکرد که مبادا صدای لولاهای در ملکه ادعا را بدخواب کند و از قرارگاه زندگی خارج می شد. هما بی توجه به لذت صبحانه ی دونفره و شوق مرد به بدرقه همسرش فقط گاهی در تخخواب غرولندی میکرد که چرا شیر آب باز شده یا در خانه محکم بسته شده. (ادامه دارد)



این مطلب چقدر مفید بود ؟
4.3 از 5 (6 رای)  

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !


hits