دلگرم
امروز: دوشنبه, ۲۹ شهریور ۱۴۰۰ برابر با ۱۲ صفر ۱۴۴۳ قمری و ۲۰ سپتامبر ۲۰۲۱ میلادی
10 انشا و بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت پایه نهم
0
زمان مطالعه: 11 دقیقه
یکی از حکایت هایی که در کتاب نگارش پایه نهم وجود دارد، حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت است. در ادامه چند نمونه انشا و بازنویسی از این حکایت برای شما عزیزان آورده ایم. با ما همراه باشید.

انشا حکایت صفحه ۷۰ کلاس نهم

اگر به دنبال انشا حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت هستید، این مقاله از مجله اینترنتی دلگرم را از دست ندهید و تا انتها با ما همراه باشید. امیدواریم بهره کافی را ببرید.

متن حکایت:

روزی شخصی نزد طبیب رفت و گفت شکم من به غایت درد می کند آن را علاج کن که بی طاقت شده ام.طبیب گفت : امروز چه خورده ای؟مریض گفت : نان سوخته.طبیب غلام خود را گفت : داروی چشم را بیاور تا در چشم او کشم.مریض گفت : من درد شکم دارم داروی چشم را چه کنم ؟طبیب گفت : اگر چشمت روشن بودی نان سوخته نمی خوردی.

بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

روزی روزگاری در روستایی خوش آب و هوا، مردی زندگی می کرد. این مرد همیشه قبل از اینکه به عاقبت و نتیجه کاری فکر کند، آن کار را انجام میداد. یک روز به دلیل شکم درد زیاد، به مطب دکتر رفت.

در حالی که که با دست شکمش را گرفته بود و از درد به خود می پیچید به دکتر گفت: شکم درد بدی دارم، خواهش میکنم زودتر دارویی به من بده تا از این درد خلاص شوم.

دکتر به او گفت: چه چیزی خوردی که شکمت درد گرفته؟ مرد گفت: نان خورده ام، نان سوخته! دکتر به پرستار گفت برایم داروی چشم را بیاور.

مرد گفت من شکمم درد میکند، داروی چشم به چه دردم میخورد؟ دکتر به مرد گفت: تو اگر چشمت سالم بود، نان سوخته نمی خوردی که حالا شکم درد بگیری.

separator line

بازنویسی حرفه ای حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

روزی فردی به دیدن پزشک می ­رود و به او می­گوید : شکم من بسیار درد می­کند آن را درمان کن که من را خیلی اذیت می­کند. پزشک گفت: امروز چه چیزی خورده ­ای؟

بیمار گفت: نان سوخته. پزشک به کار آموز خود گفت: داروی چشم را بیاور تا در چشم بیمار بریزم. بیمار گفت: من درد شکم دارم. داروی چشم به چه درد من می­خورد؟ پزشک گفت: اگر چشمت سالم بود نان سوخته نمی­ خوردی.

گاهی اوقات بسیاری از اشتباهات ما در نتیجه نا آگاهی ما است . آن مریض بیماری­ اش ناشی از نا آگاهی اش بود. زیرا بسیاری از عوامل و کارها را ما می­دانیم که نادرست است و باعث مریضی می­شود. ولی آن را انجام داده و دچار اشتباه می­ شویم.

نتیجه گیری: ما از این حکایت نتیجه می گیریم که قبل از هر کار و عملی به نتیجه آن فکر کنیم که بعدا موجب صدمه و آسیب به ما و پشیمانی نشود.

انشا بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

بازنویسی حکایت نهم روزی شخصی نزد طبیب رفت

روزی روزگاری مردی جوان همراه همسرش در شهر کوچکی زندگی می کرد . همسر مرد ، زنی کدبانو و خانه دار بود که همیشه سروقت برای او ناهار و شام حاضر می کرد . یک روز زن برای خرید به بیرون رفته بود و موقع ناهار شده بود ولی هنوز خبری از او نبود .

مرد که تا آن روز همیشه غذایش را سر وقت خورده بود ، از شدت گرسنگی نمی دانست چه کند . از سر تنبلی سراغ سفره رفت تا شاید آنجا چیزی پیدا کند و تکه ای نان سوخته دید .

همان را در دهانش گذاشت و قورتش داد. چند دقیقه ای نگذشته بود که احساس کرد شکمش به شدت درد می کند . مرد از ترس جانش سریع خود را به دکتر رساند و ماجرا را برای او تعریف کرد .

دکتر پس از شنیدن حرف های مرد با خونسردی رو به منشی خود کرد و گفت : داروی چشم را بیاور تا چشمان این مرد را مداوا کنم. مرد که از حرف دکتر شوکه شده بود گفت : من شکم درد دارد نه چشم درد. داروی چشم به چه درد من می آید!

دکتر گفت : اگر چشمانت خوب کار می کرد و درست می دیدی ، هیچ وقت نان سوخته را نمی خوردی و خودت را به این حال و روز نمی انداختی.

انشا حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

انشا درمورد حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

در روزگاران قدیم مردی به نام احمد میرضا در روستایی کوچک زندگی میکرد. این احمد میرضای قصه ما بعضی روزا کارهای عجیب انجام می داد ، مثلا به جای نون نون سوخته میخورد !!

احمد میرضا که یه شب بعد از خوردن نون ها از دل درد داشت تلف می شد ، مجبور شد بره پیش دکتر روستا تا معالجه بشه. احمد میرضا از خونش بیرون رفت و با بدبختی خودش رو پیش دکتر رسوند و در زد،

وقتی دکتر در رو باز کرد احمد میرضا گفت شکمم به شدت درد میکنه من رو معالجه کن ؛ دکتر اون رو به داخل برد و گفت: امروز چه غذایی خوردی؟ احمد میرضا گفت: نون سوخته ، نون سوخته خوردم !!

دکتر به پرستارش گفت: داروی چشم رو بیار تا در چشماش بریزم !! احمد میرضا گفت: دکتر جون مگه دیوونه شدی؟ من میگم ، دلم درد میکنه تو میگی داروی چشم بیار !!

دکتر گفت: تو اگه چشم درست حسابی داشتی هیچ وقت به جای نون سالم و مفید نون سوخته را نمیخوردی.

انشا برای حکایت روزی شخص نزد طبیب رفت

ساده نویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

در روزگاران گذشته فردی به دیدار پزشک می‌ رود و به او می گوید شکم من خیلی درد میکند و اگر میتوانی این درد مرا درمان کن زیرا باعث ناراحتی من است و مرا اذیت میکند.

پزشک در جواب آن فرد گفت امروز چه چیزی خورده ای بیمار گفت نان سوخته خورده ام پزشک به شاگرد ها و زیر دست های خود گفت که داروی چشم بیاورید تا در داخل چشم بیمار بریزیم.

بیمار گفت من درد شکم دارم داروی چشم به چه درد من میخورد پزشک در جواب بیمار گفت که اگر چشمانت سالم بود و نان سوخته نمی خوردی بیمار نمی شدی.

بعضی از اوقات اکثر اشتباهاتی که انجام میدهیم در نتیجه نا آگاهی ماست بیماری آن مریض نیز ناشی از نا آگاهی او بود به خاطر اینکه اکثر عواملی را که می‌دانیم نادرست است و باعث مریضی ما میشود. و از روی نا آگاهی و عدم توجه انجام می دهیم

نتیجه گیری حکایت شخصی نزد طبیب رفت: ما از این حکایت نتیجه می گیریم که قبل از انجام هر کاری به نتیجه آن فکر کنیم و آن کار را از جنبه های مختلف بررسی کنیم و پس از بررسی آن کار را انجام دهیم تا بعد از اینکه این کار را انجام دادیم دچار آسیب و شکست نشویم.

انشا حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

انشا برای حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

یک روز شخصی که دل درد شدیدی داشت ، نزد پزشکی رفت و گفت: « آقای دکتر، به دادم برس ، طاقت ندارم، شکمم به شدت درد می کند. » پزشک پرسید: « امروز چه غذایی خورده ای؟ »

بیمار گفت: « نان سوخته خورده ام » پزشک به دستیارش گفت : « قطره ی چشمی بیاور تا در چشم این بیمار بریزم. » بیمار گفت: «آقای دکتر دل من درد میکنه ، قطره ی چشم به چه درد من می خورد؟»

پزشک پاسخ داد: « مشکل در بینایی تو است، زیرا اگر چشم بینا داشتی، نان سوخته نمی خوردی و به این درد دچار نمی شدی!»

انشا حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

انشایی برای حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت کلاس نهم

در روزگاران گذشته در روستایی خوش آب و هوا ، مردی به همراه خانواده اش زندگی می کرد. این مرد همیشه قبل از اینکه به عاقبت و نتیجه کاری فکر کند، آن کار را انجام میداد.

یک روز به دلیل شکم درد زیاد، به مطب پزشک رفت. در حالی که که با دست شکمش را گرفته بود و از درد به خود می پیچید به دکتر گفت: دکتر شکم درد بدی دارم، خواهش میکنم زودتر دارویی به من بده تا از این درد خلاص شوم.

دکتر به او گفت: چه چیزی خوردی که شکمت درد گرفته؟ مرد گفت: نان خورده ام، نان سوخته! دکتر به پرستار گفت برایم داروی چشم را بیاور. مرد گفت من شکمم درد میکند، داروی چشم به چه دردم میخورد؟

دکتر به مرد گفت: تو اگر چشمت سالم بود، نان سوخته نمی خوردی که حالا شکم درد بگیری و به پزشک مراجعه کنی…

separator انشا بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

انشا صفحه 70 نگارش نهم

از شدت درد ، به خود پیچیده و دستانش را از فاصله کمر تا شکمش حلقه کرده بود و چشمانش را به هم فشار میداد . بالاخره بر درد خود چیره شده و تصمیم گرفت پیش دکتر برورد ، به محض این که به مطب پزشک رسید ، از درد دل اشک در چشمانش حلقه بسته و فریاد سر میداد که به داد او برسند .

دکتر بالای سر او آمد و گفت : آرام باش ، نفسی عمیق بکش و فقط بگو امروز چه چیزی خورده ای ؟

مرد در حالی که ناله میکرد پاسخ داد : نان سوخته ، دکتر پرستار را صدا کرده و گفت دارویی برای درمان چشم برایش بیاورند ، مریض با اعتراض گفت دل درد مرا چرا میخواهی با داروی چشم درمان کنی !

عقلت را از دست داده ای ؟ دکتر پاسخ داد : اگر چشمت سالم بود و به خوبی میدیدی ، نان سوخته را مهمان شکم خود نمیکردی .

انشا حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت و گفت

در گذشته های دور ، شخصی به طور عجیب و شدیدی دل درد گرفت، به طوری که دل دردش او را تا پای مرگ کشانده بود و به شدت ناله میکرد. فورا نزد پزشکی رفت و به دکتر گفت که آقای دکتر تو را به خدا به دادم برسید، شکمم خیلی درد دارد و دارم از شدت این درد میمیرم.

پزشک کنجکاو شد و علت دل درد را از مریض پرسید و به او گفت امروز چه غذایی خورده ای ؟ مریض در پاسخ دکتر گفت که آقای دکتر نان سوخته خورده ام. پزشک خنده ای کرد و به پرستاری که در کنارش بود گفت : یک قطره ی چشم برایم بیاور تا در چشم این بیمار بریزم.

بیمار که از تعجب شاخ درآورده بود از دکتر پرسید آقای دکتر من دارم از درد شکم دارم میمیرم ، شما منو مسخره کردید و چشم منو معاینه میکنید ؟

پزشک در پاسخ بیمارش گفت : دوست عزیزم ، مشکل در بینایی و چشمان توست. به این دلیل که اگر چشم بینا داشتی ، به جای نان سوخته نان سالم میخوردی و دچار این درد شکم نمیشدی.

انشا حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت و گفت

انشا درباره روزی شخصی نزد طبیب رفت نگارش نهم

در روزگاران گذشته در دهکده ای زیبا مردی به تنهایی زندگی میکند. آن مرد و با شکستن هیزم و فروختن آن به مردم خرج و مخارج خود را تامین میکرد. یک روز که در حال گرم کردن نان برای خودش بود حواسش نبود و نان سوخت ولی چون جز آن غدای دیگری نداشت مجبور به خوردن آن شد.

بعد از اولین لقمه ای که از آن نان خورد از طعم سوخته نان خوشش آمد و با خود گفت چطور تا به الان طعم نان سوخته را امتحان نکردم.

بعد از تمام کردن غذایش به کارش ادامه داد و روزها میگذشت و این عادت او شده بود برایش که نان را بسوزاند و بخورد و هر دفعه با خود می‌گفت اگر بقیه هم از طعم نان سوخته اطلاع داشتند دیگر کسی نان را ساده نمیخورد خلاصه گذشت و گذشت و مرد به این عادت بدش ادامه می داد.

تا اینکه یک روز صبح وقتی صبح از خواب بیدار شد تا برای هیزم جمع کردن به جنگل برود ناگهان دل درد شدیدی به سراغش آمد. هر چه کرد آن درد آرام نشد و دل درد امانش را بریده بود، بالاخره تصمیم گرفت به سراغ دکتر روستا برود تا او راه درمانی برای دل درد مرد پیدا کند.

بعد از کلی پیاده روی و سختی به درمانگاه روستا رسید . خودش را به پرستار رساند و گفت خواهش میکنم هرچه زودتر من را به پیش دکتر ببر از دل درد دارم تلف میشوم.

پرستار او را به سمت اتاق دکتر راهنمایی کرد و وقتی دکتر از او خواست تا کنار او روی صندلی بنشیند پرسید چه شده است چطور میتوانم به تو کمک کنم. مرد گفت دکتر خیلی دل درد دارم ، دل دردم از بس شدید است احساس میکنم دارم می میرم.

دکتر گفت امروز چه چیزی خوردی که باعث این دل دردت شده؟ مرد گفت هیچی بخدا فقط نان سوخته خوردم. دکتر با تعجب داشت به او نگاه میکرد اول فکر کرد که دارد شوخی میکنم ولی بعدش دید نه این مرد دیوانه جدی می‌گوید.

پرستارش را صدا زد و گفت که قطره ای که برای چشم درد به کار می رود را برای این مرد بیاور. مرد با تعجب پرسید برای چشم درد؟ ولی دکتر من دل درد دارم نه چشم درد، خواهش میکنم شوخی نکنید.

دکتر در جوابش گفت تو اگر چشم هایت سالم بود اونوقت نان سوخته نمیخوردی که به این روز بیفتی پس بهترین درمان برایت همان قطره است که باید روزی دوبار در چشم هایت بریزی که ببینی چه چیزی قابل خوردن است و چه چیزی نه.

انشا حکایت صفحه 70 نهم

همچنین بخوانید:

3 انشای زیبا و خواندنی از زبان کتاب مناسب برای پایه سوم تا نهم

10 انشا درمورد حیاط مدرسه مناسب برای پایه سوم تا نهم

5 انشا خواندنی درمورد حاج قاسم سلیمانی برای دبستان تا دبیرستان


این مطلب چقدر مفید بود ؟
 
دیدگاه ها

شما هم می توانید نظرات خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید