امروز: چهارشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۳ برابر با ۲۳ شوّال ۱۴۳۵ قمری و ۲۰ اوت ۲۰۱۴ میلادی , مصادف است با : اعلام دبيركل سازمان ملل متحد مبني بر آغاز آتش ‏بس ميان ايران و عراق (1367 ش)    بیشتر ...
یورو: ۴,۱۶۵ تومان
دلار: ۳,۱۱۵ تومان
سکه تمام بهار : ۹۴۲,۲۰۰ تومان
یک گرم طلای 18 عیار : ۹۶,۵۰۰ تومان
قیمت روزانه ارز و طلا :

تبلیغات

قیمت روز طلا (تومان)

یک گرم طلای 18 عیار
۹۶,۵۰۰
یک گرم طلای 19 عیار
۱۰۱,۸۵۰
یک گرم طلای 20 عیار
۱۰۷,۲۱۰
یک گرم طلای 22 عیار
۱۱۷,۹۴۰
یک گرم طلای 24 عیار
۱۲۸,۶۶۰
هر مثقال طلا آبشده (مظنه)
۴۱۸,۰۰۰

نرخ روزانه ارز - قیمت به ریال

دلار
۳,۱۱۵
یورو
۴,۱۶۵
پوند
۵,۱۷۵
درهم
۵,۱۷۰
دلار کانادا
۲,۸۹۵
دلار استرالیا
۲,۸۸۵
ریال سعودی
۸۳۰
لير ترکيه
۱,۴۷۰
کرون سوئد
۴۵۵

قیمت روز سکه (تومان)

سکه طرح قدیم
۹۴۱,۵۰۰
سکه تمام - امامی
۹۴۲,۲۰۰
نیم سکه
۴۷۳,۰۰۰
ربع سکه
۲۵۹,۰۰۰
سکه گرمی
۱۷۰,۰۰۰

قیمت روز خودرو (ريال)

پژو 206 تيپ 5
۳۸۰,۰۰۰,۰۰۰
پژو 206 صندوقدار v8
۳۸۳,۰۰۰,۰۰۰
پژو 405 بنزيني
۲۹۰,۰۰۰,۰۰۰
پژو پارس جدید
۳۸۵,۰۰۰,۰۰۰
سمند ال ايکس سال
۳۰۰,۰۰۰,۰۰۰
تیبا
۲۴۰,۰۰۰,۰۰۰
پراید 111 SX
۲۰۷,۰۰۰,۰۰۰
پراید 131 SX
۱۹۸,۰۰۰,۰۰۰
پراید 132 SX
۲۰۵,۰۰۰,۰۰۰
سایپا تندر 90 E2
۳۹۷,۰۰۰,۰۰۰

پر بازدیدهای هنر و ادبیات

کد خبر 18768
تاریخ انتشار: یکشنبه, ۰۳ شهریور ۱۳۹۲ ۱۶:۵۳

خلاصه رمان های مشهور-داستان مروارید ( 1947 ) اثر جان اشتاین بک

خلاصه رمان های مشهور-داستان مروارید ( 1947 ) اثر جان اشتاین بک - 1.0 out of 5 based on 1 review

داستان مروارید ( 1947 ) اثر جان اشتاین بک

 

داستان مروارید ( 1947 ) اثر جان اشتاین بک

 

"کسی که به کاری بیاید ، نباید فرصت زیستن یا مردن را به حساب آورد. باید تنها آن را به حساب آورَد که آن چه انجام می دهد ،درست است یا نادرست ." جان اشتاین بِک(نویسنده امریکایی قرن بیستم )
کینو و همسرش خوآنا و نوزادشان در کلبه ای کنار ساحل دریا زندگی می کردند .آن ها فقیر و به موسیقی علاقه مند بودند و از صدای امواج دریا لذّت می بردند .


روزی عقرب فرزندشان را گزید . همه گفتند که کودک خواهد مرد چون آن ها پولی برای مداوای کودک نداشتند و از سویی پزشک شهر را بی سواد می دانستند .پزشک هم پیش از این که بچّه را ببیند از کینو پرسید که پول دارد یا نه؟ کینو خشمگینانه به در کوبید . مردم پراکنده شدند و آن خانواده با اندوه نداری خود ، تنها ماند .


تنها ثروت آنها قایق صید مروارید بود که به او به ارث رسیده بود . کینو و خوآنا با بچّه ی عقرب گزیده سوار قایق شدند . خوآنا امیدوار بود که شوهرش مرواریدی پیدا کند تا شاید از این همه بدبختی رهایی یابند .
به محل صید مروارید رسیدند . کینو به درون آب پرید و به قعر آب رفت .همه جا را زیر و رو کرد . ناگهان صدفی بزرگ جلوی چشمانش پدیدار شد .آن را برداشت و به سطح آب آمد . صدف را گشود . ماتش بُرد .ناباورانه دید که مرواریدی به اندازه ی تخم کبوتر در آن است. فریاد زد : "عزیزم ! عزیزم ! مروارید. مروارید ."صیادان دور او جمع شدند .


خبر در شهر پیچید. اکنون آن هایی که به این خانواده بی مهری کرده بودند افسوس می خوردند و چشم به مروارید داشتند. فقیران خوش حال بودند و ایمان داشتند که کینو به ایشان کمک خواهد کرد . خریداران مروارید نیز برای ارزان خریدن مروارید، دندان تیز کرده بودند .


همسایگان در کلبه کینو گرد آمده بودند . نمی خواستند از آن جا بروند .کینو از آرزوهایش گفت و این که می خواهد ابتدا به کلیسا برود تا عقدشان را جشن بگیرند. به مدرسه رفتن فرزندش و دانشمند شدن او اندیشید . ناگهان کشیش آمد و گفت که باید از کسی که این ثروت را به آن ها بخشیده ، سپاس گزاری کنند .سپس دکتر آمد تا عقرب گزیده را معاینه کند .شربتی به نوزاد داد تا ظاهرا اثر سم کم شود .پیش از رفتن گفت که باز هم به نوزاد سر خواهد زد .


همه جا صحبت از مروارید بزرگ کینو بود ؛ولی کینو آن را دور از چشم همگان در محلی پنهان کرده بود .
حال بچه بدتر شد و بالا آورد.پزشک خبر یافت و خود را رساند .به او شربتی خوراند. آن گاه دست مزدش را خواست . کینو گفت که پس از فروش مروارید پول وی را می دهد .پزشک با تیزهوشی در تلاش بود که جای مروارید را بفهمد.
شب هنگام باز هم کینو جای مروارید را تغییر داد. گودالی زیر حصیری - که روی آن می خوابید – کند و آن را پنهان ساخت .شب سر و صدایی مرموزانه آمد . خوآنا گفت که این مروارید شوم است و باید آن را از بین ببرند پیش از آن که مروارید ، آنان را نابود سازد .کینو که مروارید را باعث سعادتمندی خانواده اش می دانست پاسخ منفی داد .

داستان مروارید ( 1947 ) اثر جان اشتاین بک


روز بعد کینو مروارید را برداشت و به راه افتاد تا آن را بفروشد . برادرش نیز همراهش شد. خریداران مروارید هر کدام کوشیدند که آن را از چنگ کینو بیرون بکشند ؛ ولی موفق نشدند .


باز هم شب سر و صدایی آمد .کینو چاقو در دست بیرون رفت .خوآنا صدای درگیری دو نفر را شنید . از کلبه خارج شد . شوهرش را خون آلود یافت . او را به داخل کلبه آورد .از او خواهش کرد که هر چه زودتر خودشان را از شرّ مروارید رها کنند و آن را به دریا بیندازند. کینو مخالفت کرد .نیمه های شب ،خوآنا برای دور انداختن مروارید به سوی دریا می رفت که کینو سر رسید و مانع شد وچند سیلی محکم به صورت او نواخت و مروارید را گرفت.دوباره به طرف کلبه به راه افتادند. کسی آن ها را دنبال می کرد. کینو با او درگیر شد و وی را کشت .اکنون باید می گریختند .خوآنا برای آوردن فرزندش به سوی کلبه حرکت کرد و کینو به ساحل رفت تا قایق را آماده کند ولی قایق را سوراخ کرده بودند.خشمگینانه به سمت کلبه دوید. کلبه در آتش می سوخت و همسر و فرزندش کنار آن ایستاده بودند.به ناچار شب به منزل توماس ، برادر کینو رفتند . توماس کمکشان کرد تا پنهانی به طرف شمال بگریزند.


هنگام فرار ، سه نفر در پی آن ها بودند . به سوی کوه گریختند و به غاری پناه بردند .کینو خواست نگهبان را بکشد .ناگهان صدای کودکش به هوا برخاست. نگهبان به سوی غار رفت و شلیک کرد .کینو او را با کارد کشت .نفر دوم آمد . او را نیز از پای در آورد و تفنگش را برداشت و نفر سوم را دنبال کرد و تیر انداخت . او نیز کشته شد . وقتی کینو بازگشت با جسد فرزندش رو به رو شد . دست بر سر گذاشت و افسوس خورد و فریاد کشید .


زن و شوهر به شهر بازگشتند مردم به طرفشان آمدند . کینو به کلبه ی سوخته اش نظر انداخت.سپس با همسرش به دریا رفت .مروارید را از جیبش درآورد و به آن نگاه کرد. فرزندش و سه نفر دیگر را با تنی خون آلود مشاهده کرد .آن گاه مروارید را با قدرت هر چه تمام تر به سوی دریا پرتاب کرد .تمام چیزهای باقی مانده از مروارید از بین رفت و برای همیشه خاموش شد.


*****


داستان ، حکایت ماهی گیری فقیر است که در راه یافتن مروارید ، زندگیش را به تباهی می کشاند .مروارید ، بلای جان او و خانواده اش می شود و کلبه خرابه و نوزادش را از دست می دهد .داستان این کتاب بر اساس افسانه ای مکزیکی است .نویسنده بر حسّ ششم زن تأکید فراوان دارد.شاید مهم ترین درس اخلاقی و پندآموز "مروارید"این باشد که ثروت ، طمع دیگران را برمی انگیزد ،درگیری هایی تا مرز آدم کشی پدید می آورد ، آرامش را می زداید ، ترس و نگرانی می سازد و دشمن می تراشد .نکته ی جالب دیگر این است که زمانی مشکل کینو حل می شود که هر چیزی مروارید را به دریا پس می دهد و این امر، یادآور ضرب المثلی معروف است که : هر چیزی باید به جای اصلی خود بازگردد تا درست باشد . به گفته ی فردوسی حکیم :


پرستنده ی آز و جویای کین
به گیتی ز کس نشنود آفرین
تو از آز باشی همیشه به رنج
که همواره سیری نیابی ز گنج



+ 6
مخالفم - 0


تعداد نظرات: 0
منتشر نشده: 0
نظرات کاربران

ارسال نظر




کد امنیتی
تازه کردن